Part 13
☆ من نمیدونم همسایه ما چرا از پنج صبح چکش دستشه...
قسم میخورم یا داره موشک میسازه یا تونل مترو...
+ سوجین...
☆ هوم؟
+ دو دقیقه... فقط دو دقیقه...حرف نزن!
☆ وااای... تو که روزای قبل خودت نمیذاشتی کسی حرف بزنه.
+ سوجین!...دارم میگم حوصله ندارم!
☆ چرا؟... آها.. نکنه پریو..
+ نه!
و دوباره سرشو انداخت پایین و با چاپستیکش ور رفت..
سوجین سرشو کج کرد تا صورتشو ببینه..
☆ یو..
که صدایی از میز بغلیشون اومد..
? سوجین ولش کن باهاش حرف نزن وگرنه رنده رنده بر میگردی خونه😂
☆ اوه راست میگین!... ما تا حالا روی جدی یا عصبیشو ندیدیم شاید قاتل بره تو جلدش!
که دید یوکی همونجور که سرش پایین بود با چشماش زل زد بهش..
☆ اوه... غلط کردم.. خانوم سونگ!
اونم باز نگاهشو گرفت و دیگه هیچی نگفت..
چند دقیقه بعد سوجین یهو از جاش بلند شد و کمی خم شد..
☆ اوو.. سلام جناب جئون!
× سلام سوجین!
ولی دیدن دختر حتی سرش هم بلند نکرد..
+ س
جئون خم شد بغل گوشش و گفت:
× چیشده که خانوم سونگ خودشو قفل کرده؟
☆ امم.. آقای جئون... با اون حرف نزنید.. الان عین سیم برق میمونه..
× عیب نداره!.. من مشکلی با برق گرفتگی ندارم!
☆🫥
????😳
که یه بطری کوچیک شیر توت فرنگی از پشتش در اورد و گذاشت کنار سینی دختر..
× دنیا دو روزه... لبخند بزن!
و رفت..
☆ وات د.... وا.. وا... یوکییییی!!!!
+ مرض صداتو بیار پایین!
☆ یوکی تو طلسمش کردییی؟؟؟ ما آرزو میکردیم یه بارم که شده بهمون نگاه کنه بعد با تو.... ای خداااا
? قضیه چیه یوکی خانوم... خودش میاد باهات حرف میزنه.. باهم میخندین و شرکت و میزارین رو سرتون و..
+ اون اتفاق اولین و آخرین بار بود!
☆ شرط میبندم با یکی از اون دوتا ژوداب دعواش شده!🫵
+ خو که چی؟
☆ خب که چی نداره دل خشک ترین آدم شرکت بر...
که دستاشو محکم کوبید روی میز و از جاش بلند شد و صندلی با صدای بدی رفت عقب...
صدای برخوردش توی کل سالن پیچید.
همه ساکت شدن.
چند ثانیه یه نگاه تیز به سوجین انداخت..
اونم آب دهنشو قورت داد.
☆ من...
من اصلاً چیزی نگفتم...🙂
بدون اینکه حرفی بزنه بطری شیر رو برداشت و از سالن بیرون رفت...
? فقط منم که حس میکنم امروز یه چیزی شده؟...
☆ من دیگه عمراً برم جلوش...
اگه زنده موندم فردا میام سرکار😂
꧁꧂
☆ هوففف... بلاخره تموم شد!
آخرین خط رو هم کشید و خودکار رو گذاشت روی میز.
یه نگاه به ساعت انداخت.
تقریباً وقت تحویل پروژه بود.
برگهها رو مرتب کرد و همه رو داخل پوشه گذاشت که..
+ یه لحظه وایسا !
با عجله دوباره آخرین اصلاحات رو انجام داد..
بعد پوشه رو بست و داد دست سوجین
☆ چرا میدی به من؟
+ تو که داری میری طبقه بالا.. اینا رو هم بده به آقای کیم
☆ وااا... خودت ببر!
+ اممم... ااا... چیزه...
☆ چی؟
+ پاهام درد میکنه
☆😐
+ خیلی درد میکنه.
☆😐
+ از پله نمیتونم برم بالا
آسانسورم که خرابه...
☆😐
+ ببر دیگه چی میشه مگه؟
سوجین چند ثانیه خیره نگاش کرد.
☆ تو پنج دقیقه پیش داشتی توی سالن می دویدی و همه رو جر واجر میکردی
+ اون فرق داشت
☆ چه فرقی داشت؟!
+ اون موقع پاهام سالم بود
☆...
+ الان خراب شده🗿
☆ اوففف... خیلی خب بده من!
پوشه رو از دستش کشید..
☆ ولی اگه آقای کیم پرسید چرا خودت نیومدی...
بگو پزشک گفته استراحت کنم
☆ دکترت کیه؟
+ من
☆ یوکییییی!
و قبل از اینکه سوجین دوباره شروع کنه یوکی سریع صندلیشو چرخوند سمت لپ تاپ..
+ برو دیگه!
☆ باشه بابااا...
꧁꧂
تق تق..
☆ میشه بیام داخل؟
_ بفرما
در و باز کرد و وارد شد..
☆ سلام آقای کیم!
_ علیک
جلو رفت و پوشه ها رو روی میز گذاشت..
☆ اینا پروژه های تموم شدهی سونگ هستن.
کیم نگاهی به پوشه انداخت.
_ خودش کجاست؟
☆ امم...
☆ پاهاش درد میکرد گفت نمیتونه از پله ها بیاد.
کیم ابروشو بالا انداخت.
_ پاهاش؟
☆ بله.
_ آسانسور خرابه؟
☆ بله.
_ همون پاهایی که دیروز باهاشون توی محوطهی فیلمبرداری دنبال جئون می دوید؟
☆...
سوجین لبخند مصنوعی زد..
☆ خب... آدما تغییر میکنن آقای کیم
☆ امم... اگه اجازه بدین منم برم پروژه های خودم رو به آقای جئون بدم
کیم یه نگاه طولانی بهش کرد.
_ بعید میدونم مشکل از پاهاش باشه (زیرلب)
☆ آمم...
سوجین سعی کرد نخنده..
☆ چیزی گفتین؟
_ نه..
بعد پوشه رو برداشت.
_ میتونی بری
☆ چشم!
سوجین تعظیم کوچیکی کرد و از اتاق رفت.
همین که در بسته شد کیم یواش گفت:
_ عجب خانوم لجبازی!
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
قسم میخورم یا داره موشک میسازه یا تونل مترو...
+ سوجین...
☆ هوم؟
+ دو دقیقه... فقط دو دقیقه...حرف نزن!
☆ وااای... تو که روزای قبل خودت نمیذاشتی کسی حرف بزنه.
+ سوجین!...دارم میگم حوصله ندارم!
☆ چرا؟... آها.. نکنه پریو..
+ نه!
و دوباره سرشو انداخت پایین و با چاپستیکش ور رفت..
سوجین سرشو کج کرد تا صورتشو ببینه..
☆ یو..
که صدایی از میز بغلیشون اومد..
? سوجین ولش کن باهاش حرف نزن وگرنه رنده رنده بر میگردی خونه😂
☆ اوه راست میگین!... ما تا حالا روی جدی یا عصبیشو ندیدیم شاید قاتل بره تو جلدش!
که دید یوکی همونجور که سرش پایین بود با چشماش زل زد بهش..
☆ اوه... غلط کردم.. خانوم سونگ!
اونم باز نگاهشو گرفت و دیگه هیچی نگفت..
چند دقیقه بعد سوجین یهو از جاش بلند شد و کمی خم شد..
☆ اوو.. سلام جناب جئون!
× سلام سوجین!
ولی دیدن دختر حتی سرش هم بلند نکرد..
+ س
جئون خم شد بغل گوشش و گفت:
× چیشده که خانوم سونگ خودشو قفل کرده؟
☆ امم.. آقای جئون... با اون حرف نزنید.. الان عین سیم برق میمونه..
× عیب نداره!.. من مشکلی با برق گرفتگی ندارم!
☆🫥
????😳
که یه بطری کوچیک شیر توت فرنگی از پشتش در اورد و گذاشت کنار سینی دختر..
× دنیا دو روزه... لبخند بزن!
و رفت..
☆ وات د.... وا.. وا... یوکییییی!!!!
+ مرض صداتو بیار پایین!
☆ یوکی تو طلسمش کردییی؟؟؟ ما آرزو میکردیم یه بارم که شده بهمون نگاه کنه بعد با تو.... ای خداااا
? قضیه چیه یوکی خانوم... خودش میاد باهات حرف میزنه.. باهم میخندین و شرکت و میزارین رو سرتون و..
+ اون اتفاق اولین و آخرین بار بود!
☆ شرط میبندم با یکی از اون دوتا ژوداب دعواش شده!🫵
+ خو که چی؟
☆ خب که چی نداره دل خشک ترین آدم شرکت بر...
که دستاشو محکم کوبید روی میز و از جاش بلند شد و صندلی با صدای بدی رفت عقب...
صدای برخوردش توی کل سالن پیچید.
همه ساکت شدن.
چند ثانیه یه نگاه تیز به سوجین انداخت..
اونم آب دهنشو قورت داد.
☆ من...
من اصلاً چیزی نگفتم...🙂
بدون اینکه حرفی بزنه بطری شیر رو برداشت و از سالن بیرون رفت...
? فقط منم که حس میکنم امروز یه چیزی شده؟...
☆ من دیگه عمراً برم جلوش...
اگه زنده موندم فردا میام سرکار😂
꧁꧂
☆ هوففف... بلاخره تموم شد!
آخرین خط رو هم کشید و خودکار رو گذاشت روی میز.
یه نگاه به ساعت انداخت.
تقریباً وقت تحویل پروژه بود.
برگهها رو مرتب کرد و همه رو داخل پوشه گذاشت که..
+ یه لحظه وایسا !
با عجله دوباره آخرین اصلاحات رو انجام داد..
بعد پوشه رو بست و داد دست سوجین
☆ چرا میدی به من؟
+ تو که داری میری طبقه بالا.. اینا رو هم بده به آقای کیم
☆ وااا... خودت ببر!
+ اممم... ااا... چیزه...
☆ چی؟
+ پاهام درد میکنه
☆😐
+ خیلی درد میکنه.
☆😐
+ از پله نمیتونم برم بالا
آسانسورم که خرابه...
☆😐
+ ببر دیگه چی میشه مگه؟
سوجین چند ثانیه خیره نگاش کرد.
☆ تو پنج دقیقه پیش داشتی توی سالن می دویدی و همه رو جر واجر میکردی
+ اون فرق داشت
☆ چه فرقی داشت؟!
+ اون موقع پاهام سالم بود
☆...
+ الان خراب شده🗿
☆ اوففف... خیلی خب بده من!
پوشه رو از دستش کشید..
☆ ولی اگه آقای کیم پرسید چرا خودت نیومدی...
بگو پزشک گفته استراحت کنم
☆ دکترت کیه؟
+ من
☆ یوکییییی!
و قبل از اینکه سوجین دوباره شروع کنه یوکی سریع صندلیشو چرخوند سمت لپ تاپ..
+ برو دیگه!
☆ باشه بابااا...
꧁꧂
تق تق..
☆ میشه بیام داخل؟
_ بفرما
در و باز کرد و وارد شد..
☆ سلام آقای کیم!
_ علیک
جلو رفت و پوشه ها رو روی میز گذاشت..
☆ اینا پروژه های تموم شدهی سونگ هستن.
کیم نگاهی به پوشه انداخت.
_ خودش کجاست؟
☆ امم...
☆ پاهاش درد میکرد گفت نمیتونه از پله ها بیاد.
کیم ابروشو بالا انداخت.
_ پاهاش؟
☆ بله.
_ آسانسور خرابه؟
☆ بله.
_ همون پاهایی که دیروز باهاشون توی محوطهی فیلمبرداری دنبال جئون می دوید؟
☆...
سوجین لبخند مصنوعی زد..
☆ خب... آدما تغییر میکنن آقای کیم
☆ امم... اگه اجازه بدین منم برم پروژه های خودم رو به آقای جئون بدم
کیم یه نگاه طولانی بهش کرد.
_ بعید میدونم مشکل از پاهاش باشه (زیرلب)
☆ آمم...
سوجین سعی کرد نخنده..
☆ چیزی گفتین؟
_ نه..
بعد پوشه رو برداشت.
_ میتونی بری
☆ چشم!
سوجین تعظیم کوچیکی کرد و از اتاق رفت.
همین که در بسته شد کیم یواش گفت:
_ عجب خانوم لجبازی!
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۸.۸k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط