#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 23
پشت عکس با خطی آشنا نوشته شده بود:
{اگر یک روز اتیلدا برگشت، نذار بفهمه چه کسی آن شب زنده ماند}
دستم لرزید
{این خط...}
سونگهو آرام گفت:
{خط مادرت بود}
به او نگاه کردم
{تو از این عکس خبر داشتی؟}
سونگ هو جواب نداد
{سونگ هو}
آرام گفت:
{بله}
{پس شما از اول می دونستید}
{نه همه چیز}
{ولی می دونستید این زن کیه}
زن به سونگ هو نگاه کرد
{بهش بگو}
سونگ هو سرش را پایین انداخت
جونگکوک جلو آمد
{سونگ هو، چی رو باید بهش بگی قضیه چیه؟}
سونگ هو چند لحظه سکوت کرد بعد به چشمان برادرش گناهی کرد
گفت:
{پنج سال پیش...}
صدایش لرزید
{تو تنها کسی نبودی که از اون مدرسه بیرون اومد}
اخم کردم
{منظورت؟}
زن آرام گفت:
{یک نفر دیگه هم اون شب زنده موند}
سرم دوباره شروع به درد گرفتن کرد
یک تصویر
یک راهرو
مادرم که دستم را گرفته بود
صدای قدم ها
و بعد...
یک صدای دیگر
صدای گریه ی یک کودک
چشم هایم را بستم
{یک بچه...}
همه ساکت شدن
آرام گفتم:
{من صدای گریه ی یه بچه رو شنیدم}
سونگ هو رنگش کاملا معلوم بود ترسیده
جونگکوک به او نگاه کرد به نشان اینکه حقیقت را بگو
و این بار...
سونگ هو چیزی را پنهان نکرد
فقط زیر لب گفت:
{نه...}
چشم هایم را باز کردم با گیجی پرسیدم
{چی نه؟}
سونگ هو به من نگاه کرد
چند ثانیه هیچ نگفت
بعد آرام گفت:
{تو نباید اون صدا رو به یاد می آوردی نباید دنبال حقیقت بری}
ویو اتیلدا
این سونگ هو درباره چی حرف میزنه اعصابمو خورد کرد دیگه طاقت ندارم
{میگم چی درست حرفتو بزن خستم کردید}
سونگ هو هنوز به جایی که آن زن ایستاده بود خیره شده بود
اما زن دیگر آنجا نبود
فقط راهروی تاریک مانده بود
{تو گفتی اون شب فقط اتیلدا بود}
صدای سونگ هو آرام بود
جونگکوک به او نگاه کرد
{منظورت چیه؟}
سونگ هو جواب نداد
به سمت عکس قدیمی که هنوز در دستم بود نگاه کردم
{چه بچه ای؟}
سونگ هو آرام نفس کشید
{اون شب...}
مکث کرد
{مادرت تنها نبود}
یک قدم عقب رفتم با کمی ترس تردید پرسیدم:
{پس کی باهاش بود؟}
سونگ هو نگاهش را پایین انداخت
{تو}
اخم کردم
{من؟}
{اول فکر میکردیم فقط تو اونجا بودی}
{فکر میکردی؟}
سونگ هو سکوت کرد
بعد آرام گفت:
{اما بعد ها فهمیدیم یک نفر دیگه هم اونجا بوده}
سرم شروع به درد گرفتن کرد
تصاویر پشت سر هم ظاهر شدن
راهرو
مادرم
دست کوچکی که در دستش بود
صدای گریه
و یک نفر دیگر...
که پشت سرمان می دوید
چشم هایم را روی هم فشار دادم
با صورتی مچاله شده از درد پرسیدم
{پس کی بود؟}
جونگکوک متوجه حالم شد و دستم را گرفت
این بار سونگ هو جواب نداد
جونگکوک به او خیره شد
{سونگ هو؟..}
سونگ هو آرام گفت:
{کسی که پنج ساله همه فکر می کنن مرده}
قلبم فرو ریخت
{کی؟}
قبل از اینکه جواب بدهد...
نگهان.....
..... 🦖⚧
اینم از پارت بعد حمایت کنید
𝗽𝗮𝗿𝘁 23
پشت عکس با خطی آشنا نوشته شده بود:
{اگر یک روز اتیلدا برگشت، نذار بفهمه چه کسی آن شب زنده ماند}
دستم لرزید
{این خط...}
سونگهو آرام گفت:
{خط مادرت بود}
به او نگاه کردم
{تو از این عکس خبر داشتی؟}
سونگ هو جواب نداد
{سونگ هو}
آرام گفت:
{بله}
{پس شما از اول می دونستید}
{نه همه چیز}
{ولی می دونستید این زن کیه}
زن به سونگ هو نگاه کرد
{بهش بگو}
سونگ هو سرش را پایین انداخت
جونگکوک جلو آمد
{سونگ هو، چی رو باید بهش بگی قضیه چیه؟}
سونگ هو چند لحظه سکوت کرد بعد به چشمان برادرش گناهی کرد
گفت:
{پنج سال پیش...}
صدایش لرزید
{تو تنها کسی نبودی که از اون مدرسه بیرون اومد}
اخم کردم
{منظورت؟}
زن آرام گفت:
{یک نفر دیگه هم اون شب زنده موند}
سرم دوباره شروع به درد گرفتن کرد
یک تصویر
یک راهرو
مادرم که دستم را گرفته بود
صدای قدم ها
و بعد...
یک صدای دیگر
صدای گریه ی یک کودک
چشم هایم را بستم
{یک بچه...}
همه ساکت شدن
آرام گفتم:
{من صدای گریه ی یه بچه رو شنیدم}
سونگ هو رنگش کاملا معلوم بود ترسیده
جونگکوک به او نگاه کرد به نشان اینکه حقیقت را بگو
و این بار...
سونگ هو چیزی را پنهان نکرد
فقط زیر لب گفت:
{نه...}
چشم هایم را باز کردم با گیجی پرسیدم
{چی نه؟}
سونگ هو به من نگاه کرد
چند ثانیه هیچ نگفت
بعد آرام گفت:
{تو نباید اون صدا رو به یاد می آوردی نباید دنبال حقیقت بری}
ویو اتیلدا
این سونگ هو درباره چی حرف میزنه اعصابمو خورد کرد دیگه طاقت ندارم
{میگم چی درست حرفتو بزن خستم کردید}
سونگ هو هنوز به جایی که آن زن ایستاده بود خیره شده بود
اما زن دیگر آنجا نبود
فقط راهروی تاریک مانده بود
{تو گفتی اون شب فقط اتیلدا بود}
صدای سونگ هو آرام بود
جونگکوک به او نگاه کرد
{منظورت چیه؟}
سونگ هو جواب نداد
به سمت عکس قدیمی که هنوز در دستم بود نگاه کردم
{چه بچه ای؟}
سونگ هو آرام نفس کشید
{اون شب...}
مکث کرد
{مادرت تنها نبود}
یک قدم عقب رفتم با کمی ترس تردید پرسیدم:
{پس کی باهاش بود؟}
سونگ هو نگاهش را پایین انداخت
{تو}
اخم کردم
{من؟}
{اول فکر میکردیم فقط تو اونجا بودی}
{فکر میکردی؟}
سونگ هو سکوت کرد
بعد آرام گفت:
{اما بعد ها فهمیدیم یک نفر دیگه هم اونجا بوده}
سرم شروع به درد گرفتن کرد
تصاویر پشت سر هم ظاهر شدن
راهرو
مادرم
دست کوچکی که در دستش بود
صدای گریه
و یک نفر دیگر...
که پشت سرمان می دوید
چشم هایم را روی هم فشار دادم
با صورتی مچاله شده از درد پرسیدم
{پس کی بود؟}
جونگکوک متوجه حالم شد و دستم را گرفت
این بار سونگ هو جواب نداد
جونگکوک به او خیره شد
{سونگ هو؟..}
سونگ هو آرام گفت:
{کسی که پنج ساله همه فکر می کنن مرده}
قلبم فرو ریخت
{کی؟}
قبل از اینکه جواب بدهد...
نگهان.....
..... 🦖⚧
اینم از پارت بعد حمایت کنید
- ۶۱۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط