`` قشنگ ترین اشتباه ``
`` قشنگ ترین اشتباه ``
chapter : ²
part : ¹¹
لبانم تکان میخورد اما کلمه از میانشان خارج نمیشد.
بعد از کلی تته پته پاسخ دادم...
+ «عا...خب چیزه من...راستش...
خودمم نمیدونم چرا؟»
یکدفعه نگاه همه از رویم برداشته شد.
نفسی عمیق کشیدم و سرم را پایین انداختم.
جیمین گفت...
_ «که اینطور...اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.»
دیگر چیزی نگفتم.
امشب قرار بود کلی خوشگذرانی به همراه داشته باشد.
اما امشب فقط از حقیقت فرار کردم و از زیر پاسخ دادن به سوالها در رفتم.
چه شب خستهکنندهای.
امیدوارم هرچه زودتر این دورهمی به پایان برسد.
" ساعت ²⁸ : ¹¹ شب "
بعد از خداحافظی از تهیونگ و جینا داخل ماشین نشستیم.
هیچکدام چیزی نمیگفتیم و تنها صدای موسیقی درون ماشین پخش میشد.
آرام سرم را به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
هر جا را که نگاه میکردم درختها را میدیدم که برگهایشان کمکم به رنگ زرد درمیآمدند.
بالاخره بعد از ماه ها انتظار فصل موردعلاقهام درحال رسیدن بود.
از کودکی عاشق پاییز بودم.
دقیق به یاد دارم که چه خاطرات خوبی از آن داشتم.
نمیدانم چرا اما امسال مانند سالهای دیگر به نظر نمیآید.
هر روز بیشتر از دیروز منتظر یک اتفاق بد هستم.
اما چه؟
چرا نمیتوانم بفهمم؟
واقعا نمیدانم ماجرا از چه قرار است...
اما امیدوارم این اتفاق ربطی به جیمین نداشته باشد.
دست جیمین به سمت دکمهای رفت و با فشردن آن موسیقی را قطع کرد.
نگاهی سوالی به او انداختم.
بدون نگاه کردن به من با صدایی سرشار از جدیت گفت...
_ «به جینا و تهیونگ چیزی گفتی؟»
کمی استرس گرفتم.
چیز خاصی هم به آنها نگفته بودم.
پس چرا باید آنقدر نگران باشم؟
نمیدانم.
به سختی صدایم را کنترل کردم و پاسخ دادم...
+ «مثلا چی؟»
_ «طفره نرو. خودتم بهتر از من میدونی چی میگم.»
+ «من چیزی نگفتم من فقط...»
حرفم را قطع کرد و گفت...
_ «دقیقا بهخاطر همین که چیزی نمیگی ازت ناراحتم.»
نمیدانم چرا اما...
واقعا از رفتار تندش آزردهخاطر گشتم.
فکر میکردم او درک میکند.
فکر نمیکردم بهخاطر همیچین موضوعی ناراحت شود.
اما آنطور که پیداست اشتباه میکردم.
سرم را پایین آوردم و با لحنی آرام اما ناراحت گفتم...
+ «فکر میکردم تو درک میکنی اما...
الان که فکر میکنم میبینم که انگار واقعا داری ازم خسته میشی.»
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
chapter : ²
part : ¹¹
لبانم تکان میخورد اما کلمه از میانشان خارج نمیشد.
بعد از کلی تته پته پاسخ دادم...
+ «عا...خب چیزه من...راستش...
خودمم نمیدونم چرا؟»
یکدفعه نگاه همه از رویم برداشته شد.
نفسی عمیق کشیدم و سرم را پایین انداختم.
جیمین گفت...
_ «که اینطور...اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.»
دیگر چیزی نگفتم.
امشب قرار بود کلی خوشگذرانی به همراه داشته باشد.
اما امشب فقط از حقیقت فرار کردم و از زیر پاسخ دادن به سوالها در رفتم.
چه شب خستهکنندهای.
امیدوارم هرچه زودتر این دورهمی به پایان برسد.
" ساعت ²⁸ : ¹¹ شب "
بعد از خداحافظی از تهیونگ و جینا داخل ماشین نشستیم.
هیچکدام چیزی نمیگفتیم و تنها صدای موسیقی درون ماشین پخش میشد.
آرام سرم را به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
هر جا را که نگاه میکردم درختها را میدیدم که برگهایشان کمکم به رنگ زرد درمیآمدند.
بالاخره بعد از ماه ها انتظار فصل موردعلاقهام درحال رسیدن بود.
از کودکی عاشق پاییز بودم.
دقیق به یاد دارم که چه خاطرات خوبی از آن داشتم.
نمیدانم چرا اما امسال مانند سالهای دیگر به نظر نمیآید.
هر روز بیشتر از دیروز منتظر یک اتفاق بد هستم.
اما چه؟
چرا نمیتوانم بفهمم؟
واقعا نمیدانم ماجرا از چه قرار است...
اما امیدوارم این اتفاق ربطی به جیمین نداشته باشد.
دست جیمین به سمت دکمهای رفت و با فشردن آن موسیقی را قطع کرد.
نگاهی سوالی به او انداختم.
بدون نگاه کردن به من با صدایی سرشار از جدیت گفت...
_ «به جینا و تهیونگ چیزی گفتی؟»
کمی استرس گرفتم.
چیز خاصی هم به آنها نگفته بودم.
پس چرا باید آنقدر نگران باشم؟
نمیدانم.
به سختی صدایم را کنترل کردم و پاسخ دادم...
+ «مثلا چی؟»
_ «طفره نرو. خودتم بهتر از من میدونی چی میگم.»
+ «من چیزی نگفتم من فقط...»
حرفم را قطع کرد و گفت...
_ «دقیقا بهخاطر همین که چیزی نمیگی ازت ناراحتم.»
نمیدانم چرا اما...
واقعا از رفتار تندش آزردهخاطر گشتم.
فکر میکردم او درک میکند.
فکر نمیکردم بهخاطر همیچین موضوعی ناراحت شود.
اما آنطور که پیداست اشتباه میکردم.
سرم را پایین آوردم و با لحنی آرام اما ناراحت گفتم...
+ «فکر میکردم تو درک میکنی اما...
الان که فکر میکنم میبینم که انگار واقعا داری ازم خسته میشی.»
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۷۸۵
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط