🖤🥀 معشوقهی مخفی
🖤🥀 معشوقهی مخفی
𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀
ات به جیمین خیره شد.
ـ «تو واقعاً عاشق منی؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آره.»
ات لبخند کوچکی زد.
ـ «پس چرا از اول بهم نگفتی؟»
ـ «چون میترسیدم به خاطر من آسیب ببینی.»
ات دستش را گرفت.
ـ «من از حقیقت نمیترسم.»
جیمین آرام گفت:
ـ «پس باید آماده باشی... چون از امشب، همهچیز تغییر میکنه.»
همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.
ـ «رئیس، یه اتفاق افتاده.»
جیمین اخم کرد.
ـ «چی؟»
ـ «پروندهی شماره ۰۷ دزدیده شده.»
ات به جیمین نگاه کرد.
ـ «فکر کنم میدونم کار کیه...»
جیمین پرسید:
ـ «کی؟»
ات آرام گفت:
ـ «همون مردی که گفت منو از اول میشناخته.»
𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀
ات به جیمین خیره شد.
ـ «تو واقعاً عاشق منی؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آره.»
ات لبخند کوچکی زد.
ـ «پس چرا از اول بهم نگفتی؟»
ـ «چون میترسیدم به خاطر من آسیب ببینی.»
ات دستش را گرفت.
ـ «من از حقیقت نمیترسم.»
جیمین آرام گفت:
ـ «پس باید آماده باشی... چون از امشب، همهچیز تغییر میکنه.»
همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.
ـ «رئیس، یه اتفاق افتاده.»
جیمین اخم کرد.
ـ «چی؟»
ـ «پروندهی شماره ۰۷ دزدیده شده.»
ات به جیمین نگاه کرد.
ـ «فکر کنم میدونم کار کیه...»
جیمین پرسید:
ـ «کی؟»
ات آرام گفت:
ـ «همون مردی که گفت منو از اول میشناخته.»
- ۴۶۱
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط