{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳ 🖤

پارت ۳ 🖤

بعد از اینکه جیمین منو از اونجا بیرون آورد، تمام راه تا خونه ساکت بود.

جیمین بالاخره گفت: — «ات، دیگه تنها جایی نرو. جونگ‌کوک خطرناکه.»

گفتم: — «ولی چرا آزادَم کرد؟»

جیمین مکث کرد. — «نمی‌دونم... و همین منو بیشتر می‌ترسونه.»

روز بعد دانشگاه رفتم. جینا کنارم نشست و گفت: — «ات، چرا این چند روز این‌قدر عجیبی؟»

قبل از اینکه جواب بدم، گوشیم زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

جواب دادم.

صدای جونگ‌کوک از اون طرف خط اومد:

— «فکر نکن چون آزادت کردم، دیگه تموم شده.»

خشکم زد.

بعد با صدایی آرام‌تر گفت:

— «ولی یه چیز رو بدون... از این به بعد هیچ‌کس حق نداره بهت آسیب بزنه.»

تماس قطع شد.

جینا به صورتم نگاه کرد: — «کی بود؟»

گوشی رو پایین آوردم و گفتم:

— «کسی که نباید دوباره وارد زندگی من بشه...» 🖤
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط