P26
P26
۵بار از پله ها بالا و پایین رفته بود تا یه ایده خوب برای گفتن حقیقت به آچا پیدا کنه،جینا با دو استکان چای از آشپزخونه خارج شد و در راهرو با جیمین روبهرو شد که از پله ها بالا و پایین میرفت،جینا همانطور که صحنه رو تماشا میکرد گفت:ناموسا قصد لاغر کردن داری؟جیمین بالای پله ایستاد و به خواهرش نگاه کرد،از پله ها پایین اومد و سمت جینا رفت و گفت:نه،سعی دارم بهترین راه برای توضیح رابطه من و ا/ت پیدا کنم،میترسم آچا اوقات تلخی راه بندازه و کلا زندگی آروممون از بین بره.جینا استکان رو سمت جیمین گرفت و گفت:بهتره منطقی پیش بری،من خودم با آچا درباره ازدواج مجدد و برخی چیزا مثل تنهایی و عشق حرف زدم،اولش فکر میکردم نمیفهمه اما یکم که حرف زدیم و از دیدگاه های اون آگاه شدم فهمیدم که خیلی میفهمه.جیمین استکان چای رو گرفت،همون لحظه در خونه باز شد و ا/ت داخل اومد،لبخندی زد و سمت جینا و جیمین رفت و گفت:سلام.جینا با لبخند گفت:خوش اومدی عزیزم.جیمین پیشونی ا/ت رو بوسید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟مگه امروز نمیرفتی خرید؟ا/ت گفت:عصر هم میتونم برم خرید اما عصر نمیتونم به عشقم در توضیح دادن ماجرا کمک کنم.جیمین لبخند زد،ا/ت گفت:این عشق پنهونکی دوتامونه،باید باهم برخی چیزا رو حل کنیم.چند ساعت گذشت و بالاخره آچا از مدرسه برگشت،بعد از ناهار در پذیرایی نشسته بودند،آچا به انیمیشن خیره شده بود و جیمین و ا/ت منتظر موقعیت مناسبی بودن که بحث رو شروع کنند،جینا گوشه پذیرایی روی مبل نشسته بود و به صحنه نگاه میکرد و آماده بود که به موقع کمک کنه،انیمیشن تموم شد،آچا گفت:من برم به اتاقم یکم کار دارم.آچا بلند میشد که جیمین گفت:دخترم لطفاً بشین.آچا با تعجب نشست،جیمین گفت:باید باهم صحبت کنیم.جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:دخترم آچا،خودت میدونی که چقدر دوستت دارم عزیزم،خب،خودتم بر اثر برخی چیزا درباره مامانت فهمیدی،عزیزم من ۳۷سالمه و تو سنی هستم که میتونم برای خودم تصمیم بگیرم و خانواده خوبی داشته باشم.آچا گفت:بابا ما مگه همین الانش هم خانواده خوبی نیستیم؟جینا گفت:چرا عزیزم،ولی خب،اونروز یادته درباره تنهایی و عشق برخی چیزا رو گفتم،بابات احساس تنهایی میکنه و از یکی هم خوشش میاد،میخواد با اون طرف وارد رابطه بشه و نوعی میشه گفت سر و سامونی به خودش بده.جیمین گفت: البته عزیزم.آچا به جیمین نگاه کرد،جیمین گفت:من خیلی وقته با اون فرد در رابطه هستم،ولی چون تو سنت کم بود نگفتم،الان دیگه بزرگ شدی و میفهمی.آچا گفت:نمیدونم ولی طرف هرکس هست معلومه که خیلی دوستت داره که تورو با من قبول کرده و با این حال کاری نکرده تو منو ول کنی.ا/ت آروم لبخند زد،جینا گفت:اون طرف عاشق تو هم هست آچا جان،تورو هم کامل میشناسه و تو هم اونو کامل میشناسی،شما واقعاً وایب خانواده میدید وقتی کنار همید.آچا گفت: ببخشید جینا متوجه نشدم،من اونو میشناسم و دیدم و اونم منو دیده و میشناسه،وقتی کنار همیم وایب خانواده میدیم،یعنی اون با ما رفت و آمد داره؟جیمین سرش رو پایین انداخت و جینا ساکت شد،آچا با تعجب به چهره عمهاش و باباش نگاه میکرد،آچا گفت:بابا،طرف کیه؟ا/ت آروم گفت:منم.آچا سمت ا/ت برگشت و نگاهش کرد،ا/ت آروم به دختر ۱۰ساله نگاه میکرد،آچا گفت:تو؟ا/ت سرش رو به نشان تایید تکان داد،آچا گفت:یعنی رفیق صمیمی من که باهاش درس میخونم و بازی میکنم و نزدیک ۵ساله میشناسمش،دوست دختر بابامه.جیمین گفت:۳ساله باهاش در رابطه هستم دخترم،در این مدت خیلی سعی کردیم بهت بگیم ولی ترسیدیم.ا/ت گفت:آچا برای من مثل خواهر کوچکتر و رفیق سن پایین هست،بعد اینکه با جیمین وارد رابطه شدم دیدگاهم اصلا عوض نشد،من مثل روز اول عاشق آچاام.آچا گفت:یعنی.هرسه نفر به چهره دخترک نگاه کردن،آچا ادامه داد:یعنی نمیخوای،حتی وقتی که با بابام ازدواج کردی،برام زن بابا یا نامادری کنی؟ا/ت گفت:به هیچ وجه،من و تو دوست هستیم و مثل خواهر همیم،به هر حال این وضعیت میمونه.آچا ساکت شد،جیمین گفت:الان،نظرت درباره ما چیه دخترم؟آچا گفت:اگه موقعیتی که الان داریم رو هر موقع داشته باشیم،اوکیه.هرسه لبخند زدن،دختر جیمین رابطه اونارو قبول کرده بود،بابای ا/ت هم قبول کرده بود،اما یک سوال ذهن ا/ت رو مشغول کرده بود،منظور از پیوند عاشقانه و دیدگاه ازدواج چیه؟
🔮🔮🔮
۵بار از پله ها بالا و پایین رفته بود تا یه ایده خوب برای گفتن حقیقت به آچا پیدا کنه،جینا با دو استکان چای از آشپزخونه خارج شد و در راهرو با جیمین روبهرو شد که از پله ها بالا و پایین میرفت،جینا همانطور که صحنه رو تماشا میکرد گفت:ناموسا قصد لاغر کردن داری؟جیمین بالای پله ایستاد و به خواهرش نگاه کرد،از پله ها پایین اومد و سمت جینا رفت و گفت:نه،سعی دارم بهترین راه برای توضیح رابطه من و ا/ت پیدا کنم،میترسم آچا اوقات تلخی راه بندازه و کلا زندگی آروممون از بین بره.جینا استکان رو سمت جیمین گرفت و گفت:بهتره منطقی پیش بری،من خودم با آچا درباره ازدواج مجدد و برخی چیزا مثل تنهایی و عشق حرف زدم،اولش فکر میکردم نمیفهمه اما یکم که حرف زدیم و از دیدگاه های اون آگاه شدم فهمیدم که خیلی میفهمه.جیمین استکان چای رو گرفت،همون لحظه در خونه باز شد و ا/ت داخل اومد،لبخندی زد و سمت جینا و جیمین رفت و گفت:سلام.جینا با لبخند گفت:خوش اومدی عزیزم.جیمین پیشونی ا/ت رو بوسید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟مگه امروز نمیرفتی خرید؟ا/ت گفت:عصر هم میتونم برم خرید اما عصر نمیتونم به عشقم در توضیح دادن ماجرا کمک کنم.جیمین لبخند زد،ا/ت گفت:این عشق پنهونکی دوتامونه،باید باهم برخی چیزا رو حل کنیم.چند ساعت گذشت و بالاخره آچا از مدرسه برگشت،بعد از ناهار در پذیرایی نشسته بودند،آچا به انیمیشن خیره شده بود و جیمین و ا/ت منتظر موقعیت مناسبی بودن که بحث رو شروع کنند،جینا گوشه پذیرایی روی مبل نشسته بود و به صحنه نگاه میکرد و آماده بود که به موقع کمک کنه،انیمیشن تموم شد،آچا گفت:من برم به اتاقم یکم کار دارم.آچا بلند میشد که جیمین گفت:دخترم لطفاً بشین.آچا با تعجب نشست،جیمین گفت:باید باهم صحبت کنیم.جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:دخترم آچا،خودت میدونی که چقدر دوستت دارم عزیزم،خب،خودتم بر اثر برخی چیزا درباره مامانت فهمیدی،عزیزم من ۳۷سالمه و تو سنی هستم که میتونم برای خودم تصمیم بگیرم و خانواده خوبی داشته باشم.آچا گفت:بابا ما مگه همین الانش هم خانواده خوبی نیستیم؟جینا گفت:چرا عزیزم،ولی خب،اونروز یادته درباره تنهایی و عشق برخی چیزا رو گفتم،بابات احساس تنهایی میکنه و از یکی هم خوشش میاد،میخواد با اون طرف وارد رابطه بشه و نوعی میشه گفت سر و سامونی به خودش بده.جیمین گفت: البته عزیزم.آچا به جیمین نگاه کرد،جیمین گفت:من خیلی وقته با اون فرد در رابطه هستم،ولی چون تو سنت کم بود نگفتم،الان دیگه بزرگ شدی و میفهمی.آچا گفت:نمیدونم ولی طرف هرکس هست معلومه که خیلی دوستت داره که تورو با من قبول کرده و با این حال کاری نکرده تو منو ول کنی.ا/ت آروم لبخند زد،جینا گفت:اون طرف عاشق تو هم هست آچا جان،تورو هم کامل میشناسه و تو هم اونو کامل میشناسی،شما واقعاً وایب خانواده میدید وقتی کنار همید.آچا گفت: ببخشید جینا متوجه نشدم،من اونو میشناسم و دیدم و اونم منو دیده و میشناسه،وقتی کنار همیم وایب خانواده میدیم،یعنی اون با ما رفت و آمد داره؟جیمین سرش رو پایین انداخت و جینا ساکت شد،آچا با تعجب به چهره عمهاش و باباش نگاه میکرد،آچا گفت:بابا،طرف کیه؟ا/ت آروم گفت:منم.آچا سمت ا/ت برگشت و نگاهش کرد،ا/ت آروم به دختر ۱۰ساله نگاه میکرد،آچا گفت:تو؟ا/ت سرش رو به نشان تایید تکان داد،آچا گفت:یعنی رفیق صمیمی من که باهاش درس میخونم و بازی میکنم و نزدیک ۵ساله میشناسمش،دوست دختر بابامه.جیمین گفت:۳ساله باهاش در رابطه هستم دخترم،در این مدت خیلی سعی کردیم بهت بگیم ولی ترسیدیم.ا/ت گفت:آچا برای من مثل خواهر کوچکتر و رفیق سن پایین هست،بعد اینکه با جیمین وارد رابطه شدم دیدگاهم اصلا عوض نشد،من مثل روز اول عاشق آچاام.آچا گفت:یعنی.هرسه نفر به چهره دخترک نگاه کردن،آچا ادامه داد:یعنی نمیخوای،حتی وقتی که با بابام ازدواج کردی،برام زن بابا یا نامادری کنی؟ا/ت گفت:به هیچ وجه،من و تو دوست هستیم و مثل خواهر همیم،به هر حال این وضعیت میمونه.آچا ساکت شد،جیمین گفت:الان،نظرت درباره ما چیه دخترم؟آچا گفت:اگه موقعیتی که الان داریم رو هر موقع داشته باشیم،اوکیه.هرسه لبخند زدن،دختر جیمین رابطه اونارو قبول کرده بود،بابای ا/ت هم قبول کرده بود،اما یک سوال ذهن ا/ت رو مشغول کرده بود،منظور از پیوند عاشقانه و دیدگاه ازدواج چیه؟
🔮🔮🔮
- ۵۰۹
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط