____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه³⁵
اما بی توجه بهش سریع گوشیمو برداشتم و سمت اتاق پا تند کردم...
در اتاقمو بستم و به در تکیه دادم..
زیر لب گفتم:
-هی رایا چته؟
خودتو جمع کن دختر
دیگه هم بهش فکر نکننننن
روی تخت ولو شدم(رایا توی هر پارت: ولو شدمممم😂)
-حوصلم سر رفتههههه
که با صدای نوتیف گوشیم به خودم اومدم
گوشی رو برداشتم
دیدم که مری بود
=چیکار میکنییییییی
حوصلم سر رفتهه
بهش پیام دادم:
-منممم
بریم بیرون؟
=وایییی آرهههه
-ولی اون دوست پسرتو نیاریاااا
=تو هم کوک رو نیار
-ایششش مگه اون چیکارمه
معلومه که نمیاد
=ها معلومه بینتون یه چیزی شده نه؟
زیر لب گفتم:
-این تو خونم دوربین نصب کردههه
سریع پیام دادم
-همون دعواهای همیشگی دیگههه
=آره جون خودتتت
-خب خدافظ برم آماده بشمممم
=هویی وایسا کجا میخوایم بریم؟
-نمیدونمم
بریم مرکز خرید؟
=خوبهه
منم خسته شدم از بس اون روز لباس مجلسی رو مخ دیدم
-آرههه
خب برم آماده شم شتر فعلا
=باشه یوبوست فعلا
سریع سمت کمدم رفتم...
هزار تا لباسو بیرون انداختم
-ای خدا چی بپوشممممم
تا بالاخره یه لباس خاکستری رو انتخاب کردم و پوشیدم(استایلش اسلاید 2)
یه آرایش لایت کردم و موهامو هم بار گذاشتم
توی آینه یه بوس به خودم فرستادم و گفتم:
-جذاب کی بودم من؟
بعدشم کفشمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
همون لحظه که در اتاقو باز کردم و چند قدم به جلو رفتم کوک هم همزمان در اتاقشو باز کرد...
زیادی به اتاقش نزدیک بودم و حالا هم به خودش...
چون تقریبا اتاقامون روبهروی همدیگه بود و خیلی نزدیک بودن بهم فاصلهمون خیلی کم بود...
نفسم توی سینه حبس شد...
اینقدر بهم نزدیک بودیم که به راحتی بوی عطر تلخشو میفهمیدم...
برای چند ثانیه هر دو سکوت کردیم
بعد به آرومی لب زد:
+اینقدر خوشگل کردی کجا میخوای بری؟
رومو ازش برگردوندم و به سمت پله ها رفتم و همزمان هم گفتم:
-به تو چهههه
هنوز یه پله هم نرفته بودم که گفت:
+که به من چه؟ ها؟
و بدون هیچ حرفی منو مثل یه کیف به راحتی بلند کرد و انداخت رو شونش
-هوییییی
گوسفند چیکا میکنییییی
اونم هیچ چیزی نمیگفت
و منم مدام به کمرش میکوبیدم
-خیلی خرییییییی
+ممنون
-هوففففف
مگه من گونیام که اینطوری بغلم کردیییی
+نمیدونم
شاید
-درد و شایددد
همینجور من به کمرش میکوبدم و غر میزدم و اونم ریلکس به راهش ادامه میداد و کاری به من نداشت
از پلهها پایین بردم...
بعدشم در خونه رو باز کرد و رفتیم تو حیاط..
-هوییییی
بچه گوزووو
میذاریم زمین یا یه جوری بزنمت نفهمی از کجا خوردییییی
+باشه باشه
به سمت ماشینش رفت و منو کنار ماشین گذاشت زمین
کل موهام توی هوا معلق شده بودن که با دیدن قیافه عصبیم و موهای بهم ریختم پقی زد زیر خنده
-هویییی
به چی میخندییی
+بشین تو ماشین
-چراا
میخوام با مری برم بیرونن
+خب با هم میریم
-ایششش
مگه تو چیکارمی هاا؟
+داداشتتت
بدون اینکه ذرهای فکر کنم و بفهمم دارم چی میگم سریع گفتم:
-مگه داداش خواهرشو میبوسههه؟(داد و کلافه)
+.......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
اما بی توجه بهش سریع گوشیمو برداشتم و سمت اتاق پا تند کردم...
در اتاقمو بستم و به در تکیه دادم..
زیر لب گفتم:
-هی رایا چته؟
خودتو جمع کن دختر
دیگه هم بهش فکر نکننننن
روی تخت ولو شدم(رایا توی هر پارت: ولو شدمممم😂)
-حوصلم سر رفتههههه
که با صدای نوتیف گوشیم به خودم اومدم
گوشی رو برداشتم
دیدم که مری بود
=چیکار میکنییییییی
حوصلم سر رفتهه
بهش پیام دادم:
-منممم
بریم بیرون؟
=وایییی آرهههه
-ولی اون دوست پسرتو نیاریاااا
=تو هم کوک رو نیار
-ایششش مگه اون چیکارمه
معلومه که نمیاد
=ها معلومه بینتون یه چیزی شده نه؟
زیر لب گفتم:
-این تو خونم دوربین نصب کردههه
سریع پیام دادم
-همون دعواهای همیشگی دیگههه
=آره جون خودتتت
-خب خدافظ برم آماده بشمممم
=هویی وایسا کجا میخوایم بریم؟
-نمیدونمم
بریم مرکز خرید؟
=خوبهه
منم خسته شدم از بس اون روز لباس مجلسی رو مخ دیدم
-آرههه
خب برم آماده شم شتر فعلا
=باشه یوبوست فعلا
سریع سمت کمدم رفتم...
هزار تا لباسو بیرون انداختم
-ای خدا چی بپوشممممم
تا بالاخره یه لباس خاکستری رو انتخاب کردم و پوشیدم(استایلش اسلاید 2)
یه آرایش لایت کردم و موهامو هم بار گذاشتم
توی آینه یه بوس به خودم فرستادم و گفتم:
-جذاب کی بودم من؟
بعدشم کفشمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
همون لحظه که در اتاقو باز کردم و چند قدم به جلو رفتم کوک هم همزمان در اتاقشو باز کرد...
زیادی به اتاقش نزدیک بودم و حالا هم به خودش...
چون تقریبا اتاقامون روبهروی همدیگه بود و خیلی نزدیک بودن بهم فاصلهمون خیلی کم بود...
نفسم توی سینه حبس شد...
اینقدر بهم نزدیک بودیم که به راحتی بوی عطر تلخشو میفهمیدم...
برای چند ثانیه هر دو سکوت کردیم
بعد به آرومی لب زد:
+اینقدر خوشگل کردی کجا میخوای بری؟
رومو ازش برگردوندم و به سمت پله ها رفتم و همزمان هم گفتم:
-به تو چهههه
هنوز یه پله هم نرفته بودم که گفت:
+که به من چه؟ ها؟
و بدون هیچ حرفی منو مثل یه کیف به راحتی بلند کرد و انداخت رو شونش
-هوییییی
گوسفند چیکا میکنییییی
اونم هیچ چیزی نمیگفت
و منم مدام به کمرش میکوبیدم
-خیلی خرییییییی
+ممنون
-هوففففف
مگه من گونیام که اینطوری بغلم کردیییی
+نمیدونم
شاید
-درد و شایددد
همینجور من به کمرش میکوبدم و غر میزدم و اونم ریلکس به راهش ادامه میداد و کاری به من نداشت
از پلهها پایین بردم...
بعدشم در خونه رو باز کرد و رفتیم تو حیاط..
-هوییییی
بچه گوزووو
میذاریم زمین یا یه جوری بزنمت نفهمی از کجا خوردییییی
+باشه باشه
به سمت ماشینش رفت و منو کنار ماشین گذاشت زمین
کل موهام توی هوا معلق شده بودن که با دیدن قیافه عصبیم و موهای بهم ریختم پقی زد زیر خنده
-هویییی
به چی میخندییی
+بشین تو ماشین
-چراا
میخوام با مری برم بیرونن
+خب با هم میریم
-ایششش
مگه تو چیکارمی هاا؟
+داداشتتت
بدون اینکه ذرهای فکر کنم و بفهمم دارم چی میگم سریع گفتم:
-مگه داداش خواهرشو میبوسههه؟(داد و کلافه)
+.......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۳.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط