سرنوشت
سرنوشت
(ویو رایا)
صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم.
اجوما: خانوم رایا، صبحانه حاضره.
رایا: باشه اجوما، الان میام.
از جام بلند شدم و آماده شدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، شوگا رو دیدم که پایین پلهها منتظرم بود.
شوگا: صبح بخیر بیبی گرل.
رایا: صبح بخیر...
شوگا: آمادهای؟
رایا: برای چی؟
شوگا: مگه قرار نبود امروز با من بیای؟
یهو یاد دیشب افتادم.
رایا: آهااا... سورپرایز!
شوگا: دقیقاً.
رایا: حداقل نمیگی کجا میریم؟
شوگا: نه.
رایا: چرا؟
شوگا: چون اگه بگم دیگه سورپرایز نیست.
رایا: خب یه کوچولو بگو...
شوگا: نه عشقم.
رایا با تعجب نگاش کرد.
رایا: ع... عشقم؟
شوگا چند لحظه ساکت موند و بعد خندید.
شوگا: عادت کن.
رایا: من که نگفتم...
شوگا: میدونم. ولی من گفتم.
دستم رو گرفت و به سمت در برد.
شوگا: بریم بیبی گرل.
بچه ها راستی یادم رفت بگم انگار چند روز پیش مدرسونن برا مامانا جالسه گذاشته بود مامانم رفت لوتکا گفته بودن بهش انگار قرارع از هفته دیگه برا دوره پارسال که تو جنگ بویدم دوباره بریم مدرسه عررر
و از یک مهر دقیقا کتاب هارو شروع کنیم عررر نوموخوام 😭😭😭😭😭😭
(ویو رایا)
صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم.
اجوما: خانوم رایا، صبحانه حاضره.
رایا: باشه اجوما، الان میام.
از جام بلند شدم و آماده شدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، شوگا رو دیدم که پایین پلهها منتظرم بود.
شوگا: صبح بخیر بیبی گرل.
رایا: صبح بخیر...
شوگا: آمادهای؟
رایا: برای چی؟
شوگا: مگه قرار نبود امروز با من بیای؟
یهو یاد دیشب افتادم.
رایا: آهااا... سورپرایز!
شوگا: دقیقاً.
رایا: حداقل نمیگی کجا میریم؟
شوگا: نه.
رایا: چرا؟
شوگا: چون اگه بگم دیگه سورپرایز نیست.
رایا: خب یه کوچولو بگو...
شوگا: نه عشقم.
رایا با تعجب نگاش کرد.
رایا: ع... عشقم؟
شوگا چند لحظه ساکت موند و بعد خندید.
شوگا: عادت کن.
رایا: من که نگفتم...
شوگا: میدونم. ولی من گفتم.
دستم رو گرفت و به سمت در برد.
شوگا: بریم بیبی گرل.
بچه ها راستی یادم رفت بگم انگار چند روز پیش مدرسونن برا مامانا جالسه گذاشته بود مامانم رفت لوتکا گفته بودن بهش انگار قرارع از هفته دیگه برا دوره پارسال که تو جنگ بویدم دوباره بریم مدرسه عررر
و از یک مهر دقیقا کتاب هارو شروع کنیم عررر نوموخوام 😭😭😭😭😭😭
- ۱۸۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط