p21
خون اشام من
شوگا ابرو درهم کشید:
«اگه خودش رفته، پس این کیه؟»
تو بلافاصله گفتی:
«کسی که از کارت سونگ مین استفاده کرده.
این فقط ثابت میکنه کارت ۰۳ توی ساختمونه… اما نه لزوماً خودش.»
نامجون با لبخند تلخی گفت:
«یا اینکه سونگ مین برای بعضی از خدمه کارت کمکی داده، که خلاف قوانین خودمونه…»
در هر صورت، زمان داشت میگذشت.
کیم یون جو جایی زیر پایتان بود.
تو به یاد تصویر آینه افتادی؛ لولهی فلزی، دیوار نمور، لامپ لرزان.
چیزی در اون تصویر آشنا بود.
رفتی عقب توی حافظهات:
یک بار با جونگکوک رفته بودید زیرزمین انبار پشتی برای آوردن تجهیزات قدیمی.
همان لولهها، همان دیوار، همان نوع لامپ.
«انبار پشتی.»
با قطعیت گفتی.
«اون زیره. باید از اونجا بریم.»
نامجون: «ولی اگه قا///تل هنوز اونجاست چی؟
ممکنه بخواد از کیم یون جو بهعنوان طعمه استفاده کنه… یا حتی…»
تو محکم گفتی:
«بدون حرف بیشتر، حرکت میکنیم. هر دقیقه ممکنه براش مر//گ و زندگی باشه.
### پرش به زیرزمین انبار پشتی
هوا سردتر بود.
نم، بوی فلز زنگزده، و سکوتی که انگار روی پوست مینشست.
چراغقوه در دست، جلوتر از همه راه میرفتی.
قدرت نورت رو از قصد روی حالت «کم» نگه داشته بودی؛ فقط بهاندازهای که بتونی هر نشانهی غیرعادی رو حس کنی، نه بیشتر.
نمیخواستی با موجی از انرژی، قا///تل رو از حضور خودتون خبردار کنی.
راهرو باریک بود؛ لولههای ضخیم از سقف رد شده بودند.
دقیقاً مثل تصویر آینه.
ته راهرو، در فلزی نیمهزنگزدهای بود.
شوگا آرام گفت:
«از پشتش صدا میآد…»
همه ساکت شدند.
بله.
نالهی خفهای… مثل کسی که دهانش بسته است و تلاش میکند چیزی بگوید.
تو جلو رفتی، دستت را روی دستگیره گذاشتی.
قبل از باز کردن، زیر لب گفتی:
«یون جو… ما داریم میآییم.»
در را با ضرب باز کردی.
اتاق کوچک بود؛
سرد.
روی زمین، کنار لولهی فلزی، **کیم یون جو** بسته شده بود.
چشمهایش از ترس گشاد، نفسهایش بریده.
پارچهای خیس و بدبو دور دهانش.
وقتی شما را دید، اشک در چشمانش جمع شد.
جین سریع دوید جلو، پارچه را باز کرد.
کیم یون جو با صدایی خشدار گفت:
«فکر کردم… دیگه… نمیاین… اون گفت کسی باور نمیکنه… گفت من خودم اینو خواستم…»
تو پرسیدی:
«کی؟ اسمشو گفت؟ صورتشو دیدی؟»
او به شدت سرش را تکان داد.
«ماسک داشت… ولی صداش… آروم بود. مثل مشاورایی که سعی میکنن قانعت کنن.
گفت: "آینه بهت حقیقت رو نشون میده. یا خودتو قبول میکنی… یا حذف میشی."
وقتی خو//ن ریخت رو زمین… من فکر کردم میخواد همینجا منو بکشه.
ولی… رفت سمت آینه. انگار صحنه رو تمرین میکرد.»
شوگا گفت:
«پس قصد داشت بعداً برگرده، کار رو تموم کنه و ج///سد رو همونطور که تو آینه دیدیم بچینه.»
نامجون رو به تو:
«پس چرا هنوز برنگشته؟»
تو جواب رو میدانستی؛
یا حداقل حدس میزدی:
«چون فهمیده آژیر راهرو رو زدیم.
قا//تلی که اینقدر باهوشه، وقتی بفهمه کسی دخالت کرده، برنامهش رو عوض میکنه.
الان یا فرار کرده…
یا یه نقشهی دوم رو شروع کرده.»
همون لحظه، صدای بوق کوتاه و ممتد از واکیتاکی جین بلند شد.
صدای جیهوپ، نفسنفسزنان:
> «بالا! سالن اصلی!
یکی از مهمونا رو بیهوش پیدا کردیم، روی آینه با ماژیک نوشته شده:
"آینهها هنوز دروغ نمیگن."
دوربینهای این طبقه همه از کار افتادن!»
تو پایین، کنار تقریباً-قر//بانی اول.
بالا، یه شبه-صحنهی دوم.
این یعنی:
قا//تل هنوز توی کلبه بود.
و داشت به شما پیام میداد.
کیم یون جو رو به اتاق امن منتقل کردید؛ دکترِ مجموعه رسید تا وضعیتش رو چک کنه.
بهش قول دادی:
«اینبار، قرار نیست تو مقصر معرفی بشی.
تو قربا///نی نیستی. تو تنها شاهدی هستی که میتونه ما رو به حقیقت برسونه.»
در سالن اصلی، مهمانی که بیهوش شده بود، بدون جراحت جدی روی زمین دراز کشیده بود؛ فقط روی آینهی بزرگ دیواری، با ماژیک قرمز نوشته شده بود:
> «تا وقتی خودتون رو دروغگو میبینین، من کار دارم.»
جونگکوک، که تازه خودش رو رسانده بود، اخم کرده بود:
«این مریض روانیه یا یه فیلسوفِ خونآشام؟»
تهیونگ گفت:
«این یه جور نمایشنامهست. داره ما رو مجبور میکنه بازی کنیم.»
تو به نوشته خیره شدی.
کلماتی که میگفت «دروغ» و «آینه» برایت آشنا بود؛
نه فقط از حرفهای کیم یون جو، بلکه از چیزی که سونگ مین همیشه تو جلسات تیمی میگفت:
«اینجا جاییه که آدمها باید با حقیقت روبهرو شن. ما آینهشون میشیم.»
شوگا ابرو درهم کشید:
«اگه خودش رفته، پس این کیه؟»
تو بلافاصله گفتی:
«کسی که از کارت سونگ مین استفاده کرده.
این فقط ثابت میکنه کارت ۰۳ توی ساختمونه… اما نه لزوماً خودش.»
نامجون با لبخند تلخی گفت:
«یا اینکه سونگ مین برای بعضی از خدمه کارت کمکی داده، که خلاف قوانین خودمونه…»
در هر صورت، زمان داشت میگذشت.
کیم یون جو جایی زیر پایتان بود.
تو به یاد تصویر آینه افتادی؛ لولهی فلزی، دیوار نمور، لامپ لرزان.
چیزی در اون تصویر آشنا بود.
رفتی عقب توی حافظهات:
یک بار با جونگکوک رفته بودید زیرزمین انبار پشتی برای آوردن تجهیزات قدیمی.
همان لولهها، همان دیوار، همان نوع لامپ.
«انبار پشتی.»
با قطعیت گفتی.
«اون زیره. باید از اونجا بریم.»
نامجون: «ولی اگه قا///تل هنوز اونجاست چی؟
ممکنه بخواد از کیم یون جو بهعنوان طعمه استفاده کنه… یا حتی…»
تو محکم گفتی:
«بدون حرف بیشتر، حرکت میکنیم. هر دقیقه ممکنه براش مر//گ و زندگی باشه.
### پرش به زیرزمین انبار پشتی
هوا سردتر بود.
نم، بوی فلز زنگزده، و سکوتی که انگار روی پوست مینشست.
چراغقوه در دست، جلوتر از همه راه میرفتی.
قدرت نورت رو از قصد روی حالت «کم» نگه داشته بودی؛ فقط بهاندازهای که بتونی هر نشانهی غیرعادی رو حس کنی، نه بیشتر.
نمیخواستی با موجی از انرژی، قا///تل رو از حضور خودتون خبردار کنی.
راهرو باریک بود؛ لولههای ضخیم از سقف رد شده بودند.
دقیقاً مثل تصویر آینه.
ته راهرو، در فلزی نیمهزنگزدهای بود.
شوگا آرام گفت:
«از پشتش صدا میآد…»
همه ساکت شدند.
بله.
نالهی خفهای… مثل کسی که دهانش بسته است و تلاش میکند چیزی بگوید.
تو جلو رفتی، دستت را روی دستگیره گذاشتی.
قبل از باز کردن، زیر لب گفتی:
«یون جو… ما داریم میآییم.»
در را با ضرب باز کردی.
اتاق کوچک بود؛
سرد.
روی زمین، کنار لولهی فلزی، **کیم یون جو** بسته شده بود.
چشمهایش از ترس گشاد، نفسهایش بریده.
پارچهای خیس و بدبو دور دهانش.
وقتی شما را دید، اشک در چشمانش جمع شد.
جین سریع دوید جلو، پارچه را باز کرد.
کیم یون جو با صدایی خشدار گفت:
«فکر کردم… دیگه… نمیاین… اون گفت کسی باور نمیکنه… گفت من خودم اینو خواستم…»
تو پرسیدی:
«کی؟ اسمشو گفت؟ صورتشو دیدی؟»
او به شدت سرش را تکان داد.
«ماسک داشت… ولی صداش… آروم بود. مثل مشاورایی که سعی میکنن قانعت کنن.
گفت: "آینه بهت حقیقت رو نشون میده. یا خودتو قبول میکنی… یا حذف میشی."
وقتی خو//ن ریخت رو زمین… من فکر کردم میخواد همینجا منو بکشه.
ولی… رفت سمت آینه. انگار صحنه رو تمرین میکرد.»
شوگا گفت:
«پس قصد داشت بعداً برگرده، کار رو تموم کنه و ج///سد رو همونطور که تو آینه دیدیم بچینه.»
نامجون رو به تو:
«پس چرا هنوز برنگشته؟»
تو جواب رو میدانستی؛
یا حداقل حدس میزدی:
«چون فهمیده آژیر راهرو رو زدیم.
قا//تلی که اینقدر باهوشه، وقتی بفهمه کسی دخالت کرده، برنامهش رو عوض میکنه.
الان یا فرار کرده…
یا یه نقشهی دوم رو شروع کرده.»
همون لحظه، صدای بوق کوتاه و ممتد از واکیتاکی جین بلند شد.
صدای جیهوپ، نفسنفسزنان:
> «بالا! سالن اصلی!
یکی از مهمونا رو بیهوش پیدا کردیم، روی آینه با ماژیک نوشته شده:
"آینهها هنوز دروغ نمیگن."
دوربینهای این طبقه همه از کار افتادن!»
تو پایین، کنار تقریباً-قر//بانی اول.
بالا، یه شبه-صحنهی دوم.
این یعنی:
قا//تل هنوز توی کلبه بود.
و داشت به شما پیام میداد.
کیم یون جو رو به اتاق امن منتقل کردید؛ دکترِ مجموعه رسید تا وضعیتش رو چک کنه.
بهش قول دادی:
«اینبار، قرار نیست تو مقصر معرفی بشی.
تو قربا///نی نیستی. تو تنها شاهدی هستی که میتونه ما رو به حقیقت برسونه.»
در سالن اصلی، مهمانی که بیهوش شده بود، بدون جراحت جدی روی زمین دراز کشیده بود؛ فقط روی آینهی بزرگ دیواری، با ماژیک قرمز نوشته شده بود:
> «تا وقتی خودتون رو دروغگو میبینین، من کار دارم.»
جونگکوک، که تازه خودش رو رسانده بود، اخم کرده بود:
«این مریض روانیه یا یه فیلسوفِ خونآشام؟»
تهیونگ گفت:
«این یه جور نمایشنامهست. داره ما رو مجبور میکنه بازی کنیم.»
تو به نوشته خیره شدی.
کلماتی که میگفت «دروغ» و «آینه» برایت آشنا بود؛
نه فقط از حرفهای کیم یون جو، بلکه از چیزی که سونگ مین همیشه تو جلسات تیمی میگفت:
«اینجا جاییه که آدمها باید با حقیقت روبهرو شن. ما آینهشون میشیم.»
- ۵۰۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط