#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.نوزده 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
نیکا سریع اومد کنارم و گفت :< خُب؟ چی شد؟ چی گفتین؟ ازش خوشت اومد؟ جوابت چیه؟ >
دیانا :< وای نیکا سرم خیلی درد می کنه می خوام برم بخوابم >
رفتم تو اتاقم و روی تخت دراز کشیدم الکی گفتم که میخام بخابم در واقع اصلا خوابم نمیومد فقط میخاستم تنها باشم و فکر کنم ،
تو این فکرا بودم که نیکا درو باز کرد و اومد تو اتاق ،
دیانا :< در نزنی یه وقت >
نیکا خندید و گفت :< باشه اون یه درصدی هم که احتمال داشت بزنم دیگه نمیزنم >
خودش قش قش خندید ولی من فقط تونستم با قیافه ی پوکر فیس بهش نگاه کنم :|
نیکا :< خب بابا قیافه شو اونجوری میکنه ، ببین دیانا میدونم الان داری سکته میکنی که جواب بهشون چی بدی و مبادا انتخابت اشتباه باشه اما الکی نگرانی اگه سرنوشت بخاد تو با اون زندگی کنی هیچ کس نمیتونه جلوی سرنوشت رو بگیره اگر هم نخاد بازم هیچ کس نمیتونه کاری کنه! >
نیکا راست میگفت واقعا حرفاش باعث دلگرمیه ، الکی که لیسانس روانشناسی نداشت!
نیکا بلند شد که بره بیرون که گفتم :< نیکایی >
نیکا :< بعله کوکبی >
خندیدم و گفتم :< کوفت کوکبی بگو دیانایی >
نیکا :< بعله دیانایی؟ >
دیانا :< میگم امشب پیشم میخوابی؟ >
نیکا :< عه عه عه تو نبودی چند دقیقه پیش میگفتی >
ادامو در اورد و گفت :< نه سرم درد میکنه میرم بخابم؟ >
مظلوم نگاهش کردم و گفتم :< نیکایی خوهیش >
نیکا به حالت التماس گفت :< خدایا این چه چشایی بود به این بنده ات دادی آخه وقتی خودشو شبیه گربه شرک میکنه آدم نمی تونه نه بگه >
خندیدم و گفتم :< ایول پس قبوله >
نیکا :< قبوله فقط به جان خودم اگه این دفه هم مثل دفه پیش لگد بندازی یه جوری میزنمت که اون بارم جبران کنم >
خودمو زدم به کوچه علی راست ، شما فضولین؟ میخام بگم علی راست :/
خب داشتم میگفتم خودمو زدم به اون لوکیشنی که بهتون دادم و گفتم :< من و لگد ؟ من که چیزی یادم نمیاد :| >
نیکا :< آره جون خودت زدی دماغمو داغون کردی >
دیانا :< داغون بود عزیزم >
می دونستم نیکا رو دماغش خیلی حساسه ،
نیکا جیغ زد و متکای کنارشو سمت من که من جا خالی دادم و همون موقع در باز شد و متکا خورد تو سر ...
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.نوزده 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
نیکا سریع اومد کنارم و گفت :< خُب؟ چی شد؟ چی گفتین؟ ازش خوشت اومد؟ جوابت چیه؟ >
دیانا :< وای نیکا سرم خیلی درد می کنه می خوام برم بخوابم >
رفتم تو اتاقم و روی تخت دراز کشیدم الکی گفتم که میخام بخابم در واقع اصلا خوابم نمیومد فقط میخاستم تنها باشم و فکر کنم ،
تو این فکرا بودم که نیکا درو باز کرد و اومد تو اتاق ،
دیانا :< در نزنی یه وقت >
نیکا خندید و گفت :< باشه اون یه درصدی هم که احتمال داشت بزنم دیگه نمیزنم >
خودش قش قش خندید ولی من فقط تونستم با قیافه ی پوکر فیس بهش نگاه کنم :|
نیکا :< خب بابا قیافه شو اونجوری میکنه ، ببین دیانا میدونم الان داری سکته میکنی که جواب بهشون چی بدی و مبادا انتخابت اشتباه باشه اما الکی نگرانی اگه سرنوشت بخاد تو با اون زندگی کنی هیچ کس نمیتونه جلوی سرنوشت رو بگیره اگر هم نخاد بازم هیچ کس نمیتونه کاری کنه! >
نیکا راست میگفت واقعا حرفاش باعث دلگرمیه ، الکی که لیسانس روانشناسی نداشت!
نیکا بلند شد که بره بیرون که گفتم :< نیکایی >
نیکا :< بعله کوکبی >
خندیدم و گفتم :< کوفت کوکبی بگو دیانایی >
نیکا :< بعله دیانایی؟ >
دیانا :< میگم امشب پیشم میخوابی؟ >
نیکا :< عه عه عه تو نبودی چند دقیقه پیش میگفتی >
ادامو در اورد و گفت :< نه سرم درد میکنه میرم بخابم؟ >
مظلوم نگاهش کردم و گفتم :< نیکایی خوهیش >
نیکا به حالت التماس گفت :< خدایا این چه چشایی بود به این بنده ات دادی آخه وقتی خودشو شبیه گربه شرک میکنه آدم نمی تونه نه بگه >
خندیدم و گفتم :< ایول پس قبوله >
نیکا :< قبوله فقط به جان خودم اگه این دفه هم مثل دفه پیش لگد بندازی یه جوری میزنمت که اون بارم جبران کنم >
خودمو زدم به کوچه علی راست ، شما فضولین؟ میخام بگم علی راست :/
خب داشتم میگفتم خودمو زدم به اون لوکیشنی که بهتون دادم و گفتم :< من و لگد ؟ من که چیزی یادم نمیاد :| >
نیکا :< آره جون خودت زدی دماغمو داغون کردی >
دیانا :< داغون بود عزیزم >
می دونستم نیکا رو دماغش خیلی حساسه ،
نیکا جیغ زد و متکای کنارشو سمت من که من جا خالی دادم و همون موقع در باز شد و متکا خورد تو سر ...
- ۶.۱k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط