{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند... فکر می کرد

فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند... فکر می کردم قهرمان باید با هیولا بجنگد... اما روزی پیرمردی را دیدم... نه چهار شانه بود و نه ورزشکار

نه جرات مقابله با هیولا داشت و نه توانش را
اما قلبی بزرگ و قامتی برافراشته داشت... او قهرمان بود... او نامی به عظمت اسم پدر داشت...
دیدگاه ها (۶)

دیدار باتو (پارت ۱)

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

پشت نگاه سردت ...🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀تمام کلاس، ذهنم درگیر...

اوای شبپارت ۶ویو آنیااولین باری بود همچین آدمی می‌دیدم پس از...

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که هیچ وقت طعم مریضی رو نچشید بچه...

پارت سوم آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشست...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ویو میکا_____صدای شلیک...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط