پشت صحنه جادوئی
پشت صحنه جادوئی
پارت اول
صدای ارمی ها کل فضا رو اشغال کرده بود بین اون همه صدا و ادم دختر ۱۹ ساله ای در سکوت فقط منتظر اعضا بود و لحظه شماری میکرد تا روی استیج بیان داستان برمیگرده به یک عصر سه شنبه حلما فقط میخواست اسم اعضا رو یاد بگیره ولی یهو زمان متوقف شد اون هیچوقت فکر نمیکرد انقدر وابسته شون بشه وابسته هفت تا فرشته بدون بال هیچوقت حتی درخواب هم فکر نمیکرد بتونه بره کنسرتشون میان اون همه فرشته کیم تهیونگ حامی زندگیش بود کسئ با چهره جذاب و صدای جادویی
ویو ا.ت
ارایشم داشت از استرس پاک میشد رفتم دستشویی و دوباره ارایش کردم خیلی بهتر از قبلیه شده بود تو همین فکر ها بودم که گفتم نکنه پسرا بیان و جا بمونم برای همین سریع اومدم بیرون پیرمردی رو دیدم که به سختی داره یه کارتون جابجا میکنه دلم براش سوخت و کمکش کردم کارتون داخلش اب معدنی بود و باید برای استراحت بعد از کنسرت تو اتاق استراحت میبردیم تا دم اتاق بردم خاستم برم که پیرمرد گفت اینا رو ببر تو اتاق امیدوار بودم اعضا تو اتاق باشن پس از خدام بود و کارتون بردم تو اتاق فضای مدرنی داشت پرده های سفید میز پر از خوراکی صندلی استراحت اما میان اون بهشت دوسته داشتنی هفتا فرشته کم بودن زمان از دستم در رفته بودو یهو یادم اومد که براچی اومدم سریع کارتون رو گذاشتم رو میز خواستم برگردم که دم در به یک بدن بزرگ برخورد کردم
بنظرتون اون کی بود ؟ چون اولشه شرط رو کم میزارم
لایک ۵
کامنت ۲
فالو ۰
پارت اول
صدای ارمی ها کل فضا رو اشغال کرده بود بین اون همه صدا و ادم دختر ۱۹ ساله ای در سکوت فقط منتظر اعضا بود و لحظه شماری میکرد تا روی استیج بیان داستان برمیگرده به یک عصر سه شنبه حلما فقط میخواست اسم اعضا رو یاد بگیره ولی یهو زمان متوقف شد اون هیچوقت فکر نمیکرد انقدر وابسته شون بشه وابسته هفت تا فرشته بدون بال هیچوقت حتی درخواب هم فکر نمیکرد بتونه بره کنسرتشون میان اون همه فرشته کیم تهیونگ حامی زندگیش بود کسئ با چهره جذاب و صدای جادویی
ویو ا.ت
ارایشم داشت از استرس پاک میشد رفتم دستشویی و دوباره ارایش کردم خیلی بهتر از قبلیه شده بود تو همین فکر ها بودم که گفتم نکنه پسرا بیان و جا بمونم برای همین سریع اومدم بیرون پیرمردی رو دیدم که به سختی داره یه کارتون جابجا میکنه دلم براش سوخت و کمکش کردم کارتون داخلش اب معدنی بود و باید برای استراحت بعد از کنسرت تو اتاق استراحت میبردیم تا دم اتاق بردم خاستم برم که پیرمرد گفت اینا رو ببر تو اتاق امیدوار بودم اعضا تو اتاق باشن پس از خدام بود و کارتون بردم تو اتاق فضای مدرنی داشت پرده های سفید میز پر از خوراکی صندلی استراحت اما میان اون بهشت دوسته داشتنی هفتا فرشته کم بودن زمان از دستم در رفته بودو یهو یادم اومد که براچی اومدم سریع کارتون رو گذاشتم رو میز خواستم برگردم که دم در به یک بدن بزرگ برخورد کردم
بنظرتون اون کی بود ؟ چون اولشه شرط رو کم میزارم
لایک ۵
کامنت ۲
فالو ۰
- ۷۷
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط