## «ماه، بوی باران می‌دهد»

## «ماه، بوی باران می‌دهد»
### پارت هفتم: تیغِ حقیقت

سنگینیِ نگاه پدرش روی پرده‌ی مخملی سنگینی می‌کرد. جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، فک منقبضش را فشرد و از پشت پرده بیرون آمد. تهیونگ بلافاصله بعد از او، با حالتی آماده و دستانی مشت‌شده قدم به اتاق گذاشت؛ اگر کار به درگیری می‌کشید، جراحت پهلویش آخرین چیزی بود که به آن اهمیت می‌داد.

آلفای بزرگِ ماه‌سپید، پشت میز بزرگ چوبی‌اش ایستاده بود. نور سرد ماه از پنجره‌ی قوسی‌شکل پشت سرش می‌تابید و موهای جوگندمی و چهره‌ی بی‌رحمش را برجسته‌تر می‌کرد. نگاهی به جونگ‌کوک انداخت و بعد روی تهیونگ قفل شد، لبخندی تلخ و پر از تمسخر گوشه‌ی لبش نشست:
«فکر نمی‌کردم پسرم درِ طویله رو باز کنه و گرگِ زخمیِ دشمن رو بیاره توی عمارتِ خودش!»

جونگ‌کوک جلوتر آمد، طوری که میان پدرش و تهیونگ قرار گرفت. صدایش سرد و لرزان از خشمی کنترل‌شده بود:
«همه چیز رو می‌دونم، پدر. نامه‌ها رو دیدم. نقشه‌ای که برای نابودی هر دو قبیله کشیدی... چرا؟ مگه ما برای حفظ این مرزها خون ندادیم؟ چرا باید به قبیله‌ی خودمون خیانت کنی؟»

پدرش با خونسردی عجیبی دست به سینه شد، انگار که سال‌ها منتظر این مکالمه بوده است:
«خیانت؟ این اسمش بقا و قدرته، جونگ‌کوک! صلح بین دو قبیله یعنی ضعیف شدن ماه‌سپید. تا وقتی جنگ باشه، آلفا رهبره، ارتش قدرتمنده و هیچ‌کس جرات نداره صندلی من رو زیر سوال ببره. تو خیلی ساده‌ای... فکر کردی دنیا با صلح گل‌وبلبل میشه؟»

تهیونگ از پشت شانه‌ی جونگ‌کوک قدمی جلو گذاشت، چشم‌هایش از خشم برق می‌زدند:
«بخاطر خودخواهی تو، سال‌هاست افراد بی‌گناه از هر دو طرف کشته میشن! خانواده‌ی من، دوستانِ این پسر... همشون قربانی بازی کثیف تو شدن!»

آلفای بزرگ نگاه تیزی به تهیونگ انداخت و ناگهان با حرکتی سریع، شمشیر نقره‌ای‌رنگی را از روی دیوار کشید و به سمتشان نشانه رفت:
«فکر کردی با این مدارک می‌تونی از اینجا زنده بری بیرون، توله‌ی گرگِ خاکستری؟»

در یک لحظه، فضای اتاق پر از بوی تندِ اضطراب و خون شد. گرگِ درونِ جونگ‌کوک فریاد کشید. او نمی‌توانեց اجازه دهد پدرش تهیونگ را بکشد؛ از طرفی، خونِ خودِ خودش در رگ‌هایش جریان داشت. اما تصمیمش گرفته شده بود.

جونگ‌کوک دستش را دراز کرد و شمشیرِ خودش را از غلاف بیرون کشید؛ تیغه‌ی فولادی در نور اتاق درخشید.

«این بار... من جلوی تو می‌ایستم پدر.»

آلفا با خشم غرید و به سمتشان حمله‌ور شد. برخورد شمشیرها صدای مهیبی در اتاق پیچید و جرقه‌های آتش در هوا پخش شدند...

**پایان پارت هفتم**
دیدگاه ها (۰)

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت چهارم: زمزمه‌های خیانتسکو...

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دوم: پناهگاه تاریکبوی عود...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

Heir of Light and Darknesspart : 16جونگ‌کوک تمام شب رو بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط