Chapter 13"*frozen*
Chapter 13"*frozen*
+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیشتون و نقاشی بکشم، همونجوری که گفتین هیشکی قرار نیست تا آخرش رو یاد بگیره
* وقتی میبینم اون حرف هایی که تویه بدترین شرایط بهت زدمو یادته، باعث میشه خوشحال شم، تو همیشه به حرف هام گوش میدی هیلی
+ شما تنها کسی هستید نیاز دارم حرف هاشو با دلم گوش کنم
* میخوای بریم کارگاه و اونجا بحث رو ادامه بدیم ، حتی بهتر که تن رو خسته کنیم تا ذهن رو از هم بپاچیم
دوباره قدم تویه جایی گذاشتم که انگار قدم های دیگه ی هم بوده جز من و استاد
* وقتی نقاشی های گالریت رو دیدم با خودم گفتم، چقد خوب که هیچوقت بیخیالت نشدم دخترم
سرم رو رویه شونه استاد گذاشتم و نفهمیدم چند ساعت گذشته که من مداد دستمه و تازه متوجه ی صورت نیم کاره ی خودم رویه بوم شدم
* مثله همیشه با سرعت و کارت شگفت زده ام میکنی ، بیا شام بخور فک کنم تهیونگ تا چند دیقه دیگه برسه ، پسره حسابی کفری بود انگاری خیلی بهت زنگ زده و تو نشنیدی ، برای اونم غذا کشیدم انگاری غذا نخورده
+ وقتی بحث ، بحثه دست پخت شما میشع تازه گشنه اش میشه
غذامو و خوردم و غذای تهیونگ رو گرفتم برای اولین بار ذوق داشتم ببینمش ، چون میخواستم از استاد بهش بگم اون تنها کسیه که وقتی از استاد حرف میزنم مثله من ذوق میکنه
تویه نوری کم رنگ دنبال تهیونگ گشتم و پیداش کردم در صندلی شاگرد رو باز کردم و دیدم یه، دختره ؟؟
_ ام هیلی
تهوینگ چشمک زد و به پشت اشاره کرد
در رو آروم بستم و پشت نشستم
_ ام بلا ،هیلی دختر شریک پدرم که بهت گفتم
هیلی، بلا دوست دخترم
÷ خوشبختم
+ منم همینطور
_ تورو میرسونم خونه ی عمو
+ اگه میشه میخوام برم پیشه یکی از دوست های دبیرستانم، زیاد از راه خونه ی بابا اینا دور نیست
نگاه مزخرفی بهم انداخت ولی نفهمیدم برای چی
_ این وقت شب نمیشه، تا ندونم کیه
+ یعنی چی به تو چ-
نذاشت حرفمو کامل کنم
_ بعدا بحث میکنیم
بلا انگاری که از رفتار تهیونگ خوشش نیومده بود
بر خلاف چیزی که گفته بود، بلا رو رسوند و یه دفعه ی نگاهی از اون مرتیکه دیدم که تاحالا ندیده بودم، همیشه دلقک بود الان یکمی، ام..فرق داره
_ که دوست دبیرستانت و ببینی، ساعت یازده شب و اون دوست دبیرستان عزیزت کی میتونه باشه جز
اقا زک ؟؟
_ و خوشحالم که انقد شجاع هستی که جلوم دوباره اسمشو بیاری
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیشتون و نقاشی بکشم، همونجوری که گفتین هیشکی قرار نیست تا آخرش رو یاد بگیره
* وقتی میبینم اون حرف هایی که تویه بدترین شرایط بهت زدمو یادته، باعث میشه خوشحال شم، تو همیشه به حرف هام گوش میدی هیلی
+ شما تنها کسی هستید نیاز دارم حرف هاشو با دلم گوش کنم
* میخوای بریم کارگاه و اونجا بحث رو ادامه بدیم ، حتی بهتر که تن رو خسته کنیم تا ذهن رو از هم بپاچیم
دوباره قدم تویه جایی گذاشتم که انگار قدم های دیگه ی هم بوده جز من و استاد
* وقتی نقاشی های گالریت رو دیدم با خودم گفتم، چقد خوب که هیچوقت بیخیالت نشدم دخترم
سرم رو رویه شونه استاد گذاشتم و نفهمیدم چند ساعت گذشته که من مداد دستمه و تازه متوجه ی صورت نیم کاره ی خودم رویه بوم شدم
* مثله همیشه با سرعت و کارت شگفت زده ام میکنی ، بیا شام بخور فک کنم تهیونگ تا چند دیقه دیگه برسه ، پسره حسابی کفری بود انگاری خیلی بهت زنگ زده و تو نشنیدی ، برای اونم غذا کشیدم انگاری غذا نخورده
+ وقتی بحث ، بحثه دست پخت شما میشع تازه گشنه اش میشه
غذامو و خوردم و غذای تهیونگ رو گرفتم برای اولین بار ذوق داشتم ببینمش ، چون میخواستم از استاد بهش بگم اون تنها کسیه که وقتی از استاد حرف میزنم مثله من ذوق میکنه
تویه نوری کم رنگ دنبال تهیونگ گشتم و پیداش کردم در صندلی شاگرد رو باز کردم و دیدم یه، دختره ؟؟
_ ام هیلی
تهوینگ چشمک زد و به پشت اشاره کرد
در رو آروم بستم و پشت نشستم
_ ام بلا ،هیلی دختر شریک پدرم که بهت گفتم
هیلی، بلا دوست دخترم
÷ خوشبختم
+ منم همینطور
_ تورو میرسونم خونه ی عمو
+ اگه میشه میخوام برم پیشه یکی از دوست های دبیرستانم، زیاد از راه خونه ی بابا اینا دور نیست
نگاه مزخرفی بهم انداخت ولی نفهمیدم برای چی
_ این وقت شب نمیشه، تا ندونم کیه
+ یعنی چی به تو چ-
نذاشت حرفمو کامل کنم
_ بعدا بحث میکنیم
بلا انگاری که از رفتار تهیونگ خوشش نیومده بود
بر خلاف چیزی که گفته بود، بلا رو رسوند و یه دفعه ی نگاهی از اون مرتیکه دیدم که تاحالا ندیده بودم، همیشه دلقک بود الان یکمی، ام..فرق داره
_ که دوست دبیرستانت و ببینی، ساعت یازده شب و اون دوست دبیرستان عزیزت کی میتونه باشه جز
اقا زک ؟؟
_ و خوشحالم که انقد شجاع هستی که جلوم دوباره اسمشو بیاری
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
- ۷۰۲
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط