{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

True Love②②

True Love②②

ا/ت: درست گفت تو واقعا هیچ حسی به من نداری؟
تهیونگ: نه عزیزم این چه حرفیه

امروز(گذشته)
ا/ت
لیا: پارک ا/ت
ا/ت: بله؟ شما؟
لیا: بهت میگم بیا بشین
منم جهت کنجکاوی رفتم نشستم روی نیمکت
لیا: من لیام دوست دختر تهیونگ
ا/ت: چی؟
لیا:تو برای تهیونگ کسی نیستی یعنی فقط یه نفری که دارن از خودت و خانوادت انتقام میگیرن به وسیله ی عشق
ا/ت: خانم چی میگی؟
لیا: داداش تهیونگ بهم گفت که تهیونگ زیادی بهت اهمیت میده اما این فقط یه انتقامه من چون دخترم و توهم همجنسم هستی اومدم بهت بگم اون پسر ماله منه بهش دل نبند
ا/ت: من خیلی وقته به تهیونگ دل بستم خانم لطفا مزاحم نشو
لیا: این عکس هارو ببین منو تهیونگ هستیم...
ا/ت: خانم من باید برم لطفا تمومش کن
لیا: من و تهیونگ عاشق همیم...

حال
تهیونگ: لیا؟ من لیا نمیشناسم عکس بهت نشون داد؟
ا/ت: آره😂وایی چقدر حسود هست یکی میاد به تو میگه که خال دارم و یکی هم میگه تو داری انتقام میگیری
تهیونگ: آره خیلی ها غبطه بهتره بگم حسودی میکنن به رابطه ی ما
ا/ت: مهم اینه من عاشقتم
تهیونگ: ببخشید بخاطر امشب نباید به سی*نه هات نگاه میکردم فقط یه نگاه کوچولو بود زود یادم میره قول میدم
ا/ت: نه من دوست دخترتم ما قراره ازدواج کنیم بچه دار بشیم مشکلی نیست
تهیونگ: پس شام بذار بخوریم که دارم میمیرم از گرسنگی..
ا/ت: باشه عزیزم الان میذارم...

فردا
لیا: چیشده گفتین من بیام
تهیونگ: مامان همین عروس آیندت آرزوت خراب کرد
م: چی؟
تهیونگ: گفتی که دوست داری انقامت رو خیلی خوب بگیری همین دختر رفته به ا/ت همه چیز رو گفته
م: چه غلطی کردی؟
لیا: منم حق داشتم وقتی دیدم آقا پسرتون عاشق اون دختره میشد پس من چی؟
تهیونگ: تو حرف نزن که میدونم چیکار میکنی
لیا: چیکار میکنم
تهیونگ: اتاق ۷ شش هفت ماه پیش سفری که رفته بودیم..
لیا: چی؟
تهیونگ: بله خودم دیدم با اون آقا.. خیلی وقته ما همه چیز بینمون تموم شده..
لیا: تهیونگ غلط کردم فقط یه شب بود اون شب عصبانی بودم که تو..
تهیونگ: ولی انگار حرفه ای بودی و دیشب هم میدونم با یه پسر دیگه...
سونگ: اینجا چخبره؟
تهیونگ: تو حرف نزن
سونگ: چیه؟ بدت اومد گفتم پارتنرت خال داره؟ نکنه باور کردی؟ 😂
تهیونگ: امشب میخوام اعتراف کنم میخوام این بازی کثیف رو تموم کنم.. من میخوام زندگیم رو با ا/ت ادامه بدم..
م: چی؟
تهیونگ: من ا/ت رو دوست دارم و میخوام به زودی باهاش ازدواج کنم
م: از روی جنازه ی من رد شدی بعد برو با هرکس خواستی ازدواج کن بی غیرت
تهیونگ: نه اون که تقصیری نداره
م: پدربزرگ و مادربزرگش چی؟
تهیونگ: عشق من ارزشش خیلی بیشتر از اینه و من تحقیق کردم اصلا بابا خودش سکته کرد که مرد بیماری قلبی داشت
م: بی غیرت عوضی
تهیونگ: هرچی میخوای بگو این حرف ها مانع عشق من به ا/ت نمیشه...
لیا: خجالت بکش عوضی من نمیذارم آب خوش از گلتون پایین بره
م: منم نمیذارم به انتقامم ادامه میدم اگر اون دختر میخوای باید از ما جدا بشی
تهیونگ: همینکارو میکنم کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم چون شما من رو فقط به جز یه وسیله برای انتقامت چیز دیگه ای میدیدی؟ از بچگی میگفتی سونگ پسرم و تهیونگ بازیگر خانواده من رو اصلا مهمونی خانوادگی هیچجا نبردی من از خانواده ی پدرم هیچکس رو نمیشناسم حتی نمیدونن من وجود دارم البته حقیقتش من که باورم شده بود بچه ی شما هستم باید زودتر میرفتم
م: یعنی میخواستی هنوز پرورشگاه باشی؟
تهیونگ: بهتر از این جهنم بود اما ممنون که بزرگم کردید دیگه نمیخوام عضوی از خانوادتون باشم.....
این رو گفتم و رفتم...

پایان ۷ پارت این هفته تا هفته ی بعد خدانگهدار
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
دیدگاه ها (۲۴)

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

true Love②⓪شبتهیونگ خونه ی خودم بودم صدای در رو شنیدم.. سونگ...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

True Love④تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

True Love②ا/تچشمام رو باز کردم دیدم دور تا دورم سفیده ترسیده...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

True Love⑤یک ساعت بعدتهیونگ: چرا خوشحالی؟ لیا: نمیدونم حس خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط