دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 💭پارت 17

دامیان:الان میایم مادر
آنیا:حواست باشه تو ذهنت تحلیل نکنی آنیا خون دماغ میشه آبروش میره
دامیان:ایش
و سوار ماشین شدن.
دامیان اندر در ذهن:حتما مجبورم کنارش بشینم؟نمیشه کنار دمتریوس بشینم؟نمیشه تنها بشینم؟نمیشه دمتریوس بیاد جای من؟نمیخوامممم
آنیا آروم زیرلب:پسر دوم...
دامیان:اوفففففف
و رفتن سمت حالاااا یجورایی تالار مانند
آنیا مدام این کلمه رو تو ذهنش تکرار میکرد:ازمون بهترین رفتارمون رو میخوان بهترین رفتارمون بهترین رفتار...
رسیدن و همه محو آنیا شده بودن دامیان هم مث سگ استرس داشت.
یکی جلو اومدو گفت:ایشون همون دخترتون آنیا هست؟خیلی زیباس.
ملیندا:بله خانم ... (حالا یه اسمی بزاریددد)
یک نفر:خانم جینا اومدن!
آنیا تو ذهنش:اوه اوه غول مرحله آخر اومد!
جینا از ماشین پیاده شدو همه محو لباسش و خودش شده بودن و هی در باره اش حرف میزدن.
جسیکا هم از ماشین پیاده شد.
جسیکا خطاب به جینا:حواست باشه.
مهمون‌ها یکی‌یکی وارد عمارت میشن.
فامیل‌های دزموند دارن با هم سلام و احوالپرسی می‌کنن.
جینا با لباس مجلسی وارد میشه و همه از لباسش تعریف می‌کنن.
بعد آنیا وارد سالن میشه.چند ثانیه همه ساکت میشن و ملیندا با لبخند معرفیش می‌کنه:
ایشون دختر خانواده ما، آنیا دزموند هستن.
بعضی از فامیل‌ها خوشحال میشن، بعضیا زیرلب شروع می‌کنن به حرف زدن:
همون دختر یتیمه؟
واقعاً دختر دزمونده؟
آنیا چون ذهن‌خونه، همه این فکرها رو می‌شنوه و یکم معذب میشه.
آنیا اندر در ذهن:د اخه یتیم؟؟
ملیندا:دامیان یه لحظه باهات یه کاری دارم
آنیا:خانم ملیندا من هم میتونم بیام؟
ملیندا:...خب...به گمونم میتونی بیای...
آنیا اندر در ذهن:باید اینو خراب کنم...بخاطر صلح جهانی...ببخشید...
رفتن یجای خلوت.
ملیندا:دامیان...پدرت و من،میخوایم برای بهتر بزرگ شدنت با جینا نامزدت کنیم
آنیا تو ذهنش:پسر دوم حالا وقتشه!
که صدایی شنید آنیا...
صدا:همون اتفاقه،البته این تازه اولشه...
آنیا اندر در ذهن:شروع شد
دامیان:...
ملیندا:و تو مجبوری قبول کنی.
آنیا تو ذهنش:چیشد؟قرار نبود اجبار باشه!پسر دوم دیگه نمیتونه مخالفت کنه چون مجبوره!نه نه نه مادر صلح جهانی رو خراب نکنننن
ملیندا:ولی دامیان...من...خودم دوست ندارم قبول کنی...
آنیا اندر در ذهن:این بهتره.پسر دوم!مخالفت کن!
دامیان:من...من...ن...نمی...خ...خوام...
چند ثانیه سکوت کل اتاق رو گرفت.
ملیندا آروم نفسش رو بیرون داد.
ملیندا: ...دلیلش؟
دامیان یه نگاه به آنیا انداخت.
آنیا اندر در ذهن: نهههه آنیا رو نگاه نکن! الان میگه چون آنیا گفته! 😭
دامیان: م...من هنوز بچه‌ام...
ملیندا: فقط همین؟
دامیان: آ...آره...
آنیا اندر در ذهن: یه دلیل بهتر بگوووو...
دامیان: تازه... من می‌خوام خودم... وقتی بزرگ شدم... تصمیم بگیرم...
ملیندا چند لحظه ساکت موند.
ملیندا اندر در ذهن: آفرین دامیان... همین جوابو می‌خواستم...
آنیا لبخند کوچیکی زد.
همون موقع...
داناوان وارد اتاق شد.
داناوان: تصمیم گرفتید؟
دامیان دوباره استرس گرفت.
دامیان: ب...بله...
داناوان: خب؟
دامیان: من... با احترام... فعلا قبول نمی‌کنم.
چند ثانیه سکوت...
آنیا اندر در ذهن: تمومه... الان جنگ جهانی شروع میشه... 😭
اما...
داناوان فقط چند لحظه به دامیان نگاه کرد.
داناوان: بسیار خب.
آنیا: 👁👄👁
دامیان: 👁👄👁
ملیندا: 👁👄👁
داناوان: اگر این تصمیم خودت باشه، مسئولیتش هم با خودته.
بعد بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
دامیان: ...تموم شد؟
آنیا: صلح جهانی... نجات پیدا کرد... 🌟
همون لحظه صدای خنده‌ی آروم آریسا تو ذهن آنیا پیچید:
آریسا:نه مامان... هنوز اول بازیه...
آنیا: 😐
آنیا اندر در ذهن: یعنی بازم دردسر داریم؟! 😭
دیدگاه ها (۲)

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشقی حقیقی

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

دروغی که واقعی شد

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط