{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکیشن بی تی اس

فکیشن بی تی اس
نام:new life
مثل هرزمان دیگه دور هم جمع شده بودن!
کنار ساحل...
بدون کمترین امکانات!
ولی به طرز عجیبی کنار هم آرامش داشتن!
صدای جونگ کوک توی گوش همه طنین انداخت:هیونگ من به هیچ کسی نیاز پیدا نمیکنم...جز خودمون!
خطاب به نامجون گفت!
نامجون لبخندی زد
سرشو به طرف تهیونگ که دور از همه ی اونا روی سنگ ها نشسته بود چرخوند!
_ما حتی کامل نیستیم!
یونگی پوزخندی زد و فندکشو از تو جیبش ردآورد
جونگ کوک آروم فندکو کشید:هیونگ...میترسونیش!روشنش نکن و سعی کن آروم باشی!
یونگی چشماشو توی حدقه چرخوند و دوباره تکیه داد!
جیمین آروم پاهاشو تکون داد:چرا آتیش روشن نمیکنیم؟
نامجون ابرو هاشو بالا داد:بهش احتیاج داریم؟!
جیمین دستاشو دور بازوهاش گرفت:سرده!
نامجون لبخندی زد:نه جیمین...سرد نیست!تو سرمایی حس نمیکنی...فقط بهش عادت کردی!
جین تک خنده ای کرد:آره بهش عادت کردیم...به اینکه هر هفتامون اینجا جمع بشیم و آنیش روشن کنیم عادت کردیم...وگرنه نه سرمایی حس میشه نه گرمایی...تنها چیزی که حس میشه نبود تهیونگه!
جیهوپ با انگشت اشارش تهیونگو که جدا ازونا نشسته بود نشون داد:هیونگ...تو داری میبینیش!
جین آهی کشید:من فقط میبینمش!ولی اون نیست...اون بین ما نیست...اون همراه ما نیست!
جونگ کوک به تهیونگ که از جاش بلند شد خیره شد:داره میره!


تهیونگ از جاش بلند شد...
باز تو فکر بود!
تو فکر چی؟
نمیدونست!
تاحالا شده ذهنت درگیر باشه ولی خالی از همه چی!؟یجورایی پر از خالی!
آره تهیونگ تو همون حال بود!
قدم های پوچشو روی شن های ساحل میکشید...
گرمای اونا رو حس میکرد...
ولی چیزی از دوستاش که همه زندگیش بودن میدید؟نه!
به سمت خونه حرکت کرد
پشت در خونه چند لحظه مردد ایستاد!
خونه؟
اصلا میشد به اون جهنم خونه گفت؟!
صدای جیغ خواهرش و فریاد پدرش رو نادیده گرفت!
طبق عادت رو پاشنه پا چرخید تا بره پیش بچه ها و کل زندگیشو برای یک شب فراموش کنه!
اوه...بچه ها؟
ولی اونا دیگه نیستن!
پوزخندی زد...
یکی از شیشه های سوجو کنار در رو برداشت!
درشو باز کرد و به دیوار تکیه داد!
آهسته سر خورد و روی زمین نشست و شیشه رو یه نفس سر کشید!
تلخیه اون لعنتی به چشم نمیومد...
نه تا وقتی که کل زندگیش تلخ بود!
صدای جیغ های خواهرش بلند تر میشد!
چندتا نفس کوتاه کشید...
شیشه سوجو رو بین دستاش گرفت و محکم در رو باز کرد!
همش چند ثانیه بود!
چند ثانیه که قلبش محکم به درو دیوار قفسه سینش میکوبید و نفس های کوتاه و پشت سر هم میکشی!
ولی بعد از اون چند ثانیه چی شد؟
اوه...لعنت...کل خونه غرق خون بود!
با وحشت به پدرش که خون کل اندامشو در بر گرفته بود نگاه کرد و چند قدم به عقب برداشت
سریع از خونه بیرون زد!
با آخرین نفس دوید!
ولی به کجا؟

توجه این رمان کپی شده است!
دیدگاه ها (۹)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

پارت ۶۳

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط