چند پارتی(وقتی خیلی روی سلامتت حساس بود و...)
P1
شب آرومی بود، ساعت روی دیوار عدد ۱۱ رو نشون میداد.
عادت داشتی شب ها دیر بخوابی و ساعت نمیشناختی، رفتی آشپزخونه قهوه درست کنی که صدایی از اون طرف گفت: هی ا.ت الان قهوه نخوریا! اصلا خوب نیست این ساعت قهوه بخوری، ساعت خواب و بیولوژیک بدنت بهم میریزه عشقم.
بازم مثل همیشه فلیکس بود، از این همه نگرانی های بیخودش خسته شده بودی، از وقتی باهاش آشنا شدی همینطوری بود، همیشه خیلی بیش از حد نگران و مراقب بود و این اعصابت رو خورد میکرد، به طرز رو مخی هی به ساده ترین کارایی که باعث میشد خوشحال بشی و حالت خوب شه گیر میداد و یه ایرادی ازشون میگرفت، واقعا از دستش کلافه شده بودی ولی نمیخواستی یهو رفتاری نشون بدی که ناراحت شه، چون دلت نمیخواست مثل سری های پیش که عصبانی شدی و بهش خیلی بد گفتی ناراحت بشه، شما سابقه داشتید که دوبار تا مرز کات کردن برید، واقعا برات وحشتناک بود و جدی تمام تلاشتو میکردی که با خوبی بهش بگی که انقدر نگرانی های بیخود نداشته باشه، بهش حق دادی شاید توی این یه مورد واقعا حق با اون بود، این ساعت واسه قهوه خوردن مناسب نبود، اما با خودت گفتی یه شب که چیزی نمیشه، هیچ اتفاقی نمیوفته! بیخیالش!
مثال های زیادی برای تخمین درصد رومخ بودن ایراد ها و گیراش وجود داشت، مثلا وقتی توی آشپزخونه داشتی چیزی رو خرد میکردی، همیشه میومد ازت میگرفت تا یه وقتی دستتو نبری و کلی بهت تذکر میداد، یا اینکه در یکسری مواقع که زیادی مست میکردی صبحش که هوشیار میشدی کلی سرت غر میزد، رسما مثل مامانای غرغرو شده بود برات
با ناامیدی از آشپزخونه بیرون اومدی و رفتی پیشش که روی مبل نشسته بود، نشستی، خودتو توی بغلم گرم و بازو های عضلانیش جا دادی و گفتی: بنظرت یکم زیاد بهم سخت گیری نمیکنی!؟ میشه بزاری یکم به حال خودم باشم لیکسی؟(کیوت گفتی تا ناراحت نشه)
فلیکس: میدونم شاید اعصابت خرد شه ولی من واقعا عاشقتم و برای همین هم نمیخوام آسیب ببینی یا بهم بریزی، یا اینکا کاری رو بکنی که باعث شه بعدا پشیمون بشی، من فقط نگرانم.
ا.ت: ببین مشکل دقیقا همینه! واسه چی انقدر نگرانی لیکسی؟ واقعا استرس داریا! یعنی همش نگرانی که اتفاق بدی بیوفته! مگه چی میخواد بشه، هیچکس ساعت بیولوژیک بدنش با یه شات قهوه بهم نمیریزه! لطفا سخت گیریتو کم کن!(یکم صدات رو بیشتر از حد معمول بردی بالا)
فلیکس: ا.ت تو دیگه داری غیر منطقی میشی، حواستو جمع کن! این چیزایی که داری میگی اصلا درست نیست، من کی سخت گیری کردم؟(خیلی جدی)
تو دیگه اعصابت خرد شده بود برای همین کنترلتو از دست دادی
ا.ت: میدونی چیه؟ شاید خودت انقدر احمق باشی که حقیقت رو نفهمی ولی تو واقعا نیاز به روانپزشک و تراپیست داری لی فلیکس، دیگه نمیتونم این رفتاراتو تحمل کنم، خسته شدم میفهمی؟!
فلیکس: که اینطور... این همه مدت داشتی نقش بازی میکردی که دوستم داری و فقط داشتی تحملم میکردی... خیلی خب باشه...
منتظر پارت بعد باشید...
شب آرومی بود، ساعت روی دیوار عدد ۱۱ رو نشون میداد.
عادت داشتی شب ها دیر بخوابی و ساعت نمیشناختی، رفتی آشپزخونه قهوه درست کنی که صدایی از اون طرف گفت: هی ا.ت الان قهوه نخوریا! اصلا خوب نیست این ساعت قهوه بخوری، ساعت خواب و بیولوژیک بدنت بهم میریزه عشقم.
بازم مثل همیشه فلیکس بود، از این همه نگرانی های بیخودش خسته شده بودی، از وقتی باهاش آشنا شدی همینطوری بود، همیشه خیلی بیش از حد نگران و مراقب بود و این اعصابت رو خورد میکرد، به طرز رو مخی هی به ساده ترین کارایی که باعث میشد خوشحال بشی و حالت خوب شه گیر میداد و یه ایرادی ازشون میگرفت، واقعا از دستش کلافه شده بودی ولی نمیخواستی یهو رفتاری نشون بدی که ناراحت شه، چون دلت نمیخواست مثل سری های پیش که عصبانی شدی و بهش خیلی بد گفتی ناراحت بشه، شما سابقه داشتید که دوبار تا مرز کات کردن برید، واقعا برات وحشتناک بود و جدی تمام تلاشتو میکردی که با خوبی بهش بگی که انقدر نگرانی های بیخود نداشته باشه، بهش حق دادی شاید توی این یه مورد واقعا حق با اون بود، این ساعت واسه قهوه خوردن مناسب نبود، اما با خودت گفتی یه شب که چیزی نمیشه، هیچ اتفاقی نمیوفته! بیخیالش!
مثال های زیادی برای تخمین درصد رومخ بودن ایراد ها و گیراش وجود داشت، مثلا وقتی توی آشپزخونه داشتی چیزی رو خرد میکردی، همیشه میومد ازت میگرفت تا یه وقتی دستتو نبری و کلی بهت تذکر میداد، یا اینکه در یکسری مواقع که زیادی مست میکردی صبحش که هوشیار میشدی کلی سرت غر میزد، رسما مثل مامانای غرغرو شده بود برات
با ناامیدی از آشپزخونه بیرون اومدی و رفتی پیشش که روی مبل نشسته بود، نشستی، خودتو توی بغلم گرم و بازو های عضلانیش جا دادی و گفتی: بنظرت یکم زیاد بهم سخت گیری نمیکنی!؟ میشه بزاری یکم به حال خودم باشم لیکسی؟(کیوت گفتی تا ناراحت نشه)
فلیکس: میدونم شاید اعصابت خرد شه ولی من واقعا عاشقتم و برای همین هم نمیخوام آسیب ببینی یا بهم بریزی، یا اینکا کاری رو بکنی که باعث شه بعدا پشیمون بشی، من فقط نگرانم.
ا.ت: ببین مشکل دقیقا همینه! واسه چی انقدر نگرانی لیکسی؟ واقعا استرس داریا! یعنی همش نگرانی که اتفاق بدی بیوفته! مگه چی میخواد بشه، هیچکس ساعت بیولوژیک بدنش با یه شات قهوه بهم نمیریزه! لطفا سخت گیریتو کم کن!(یکم صدات رو بیشتر از حد معمول بردی بالا)
فلیکس: ا.ت تو دیگه داری غیر منطقی میشی، حواستو جمع کن! این چیزایی که داری میگی اصلا درست نیست، من کی سخت گیری کردم؟(خیلی جدی)
تو دیگه اعصابت خرد شده بود برای همین کنترلتو از دست دادی
ا.ت: میدونی چیه؟ شاید خودت انقدر احمق باشی که حقیقت رو نفهمی ولی تو واقعا نیاز به روانپزشک و تراپیست داری لی فلیکس، دیگه نمیتونم این رفتاراتو تحمل کنم، خسته شدم میفهمی؟!
فلیکس: که اینطور... این همه مدت داشتی نقش بازی میکردی که دوستم داری و فقط داشتی تحملم میکردی... خیلی خب باشه...
منتظر پارت بعد باشید...
- ۸.۲k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط