بسم الله الرحمن الرحیم
● خون سیاه ●
پارت پنجم
▼ چپتر چهارم:
﴿فلشبک﴾
اریکا هیچوقت تو مسابقه یا مبارزات شرکت نمیکرد..
اکثرا فکر میکنن بخاطر اینه که از شکست میترسه یا ضعیفه..
ولی من قدرت واقعیشو میدونم، این دختر یه اعجوبهاس..
یبار ازش پرسیدم چرا مبارزه نمیکنه تا خودشو ثابت کنه..
﴿کات سین﴾
+ لازم نیست خودمو به بقیه اثبات کنم..
- اما هست! نکنه واقعا میترسی؟
یهو با یه حرکت غافلگیرم کرد و گوشه دیوار گیر افتادم، چقد سریعه!
- چی!
+ باشه اگه اصرار داری اول تو خودتو ثابت کن!
بنظر میاد یه دعوت به مبارزه یا چالشه، گارد میگیرم، حمله میکنه، اصلا فرصت دفاع نمیده!
بالاخره زمینم میزنه بدون اینکه بتونم یبار حمله کنم!
دستشو جلوم میگیره تا بلندم کنه، دستشو میگیرم و بلند میشم..
- عجب..
لبخند میزنه
﴿زمان حال﴾
این چیزیه که وقتی بیهوش بودم یادم اومد..
چشمامو باز میکنم، درد همه بدنمو ازکار انداخته، مجبورم یکم صبر کنم..
یه نگاه به اطراف میندازم، خدای من، انگار کابوس هر شبم به حقیقت پیوسته، اون شب تکرار شده..
خونه و درختا درحال سوختنن، بوی دود و آتیش، زمین پر خون و جسد، اما فقط جسد مبارزا..
سعی میکنم با تکیه به تبر بلند شم و حرکت کنم..
به سختی بلند میشم و دنبال چهره های آشنا میگردم..
خدای من هیچکس سالم نمونده، از بین جسدا یه آشنا رو میبینم، بیاختیار تبرم میفته رو زمین..
- اریکا؟!
میرم و کنارش میشینم، سرشو بالا میگیرم، هنوز نفس میکشه..
- اریکا؟ صدامو میشنوی؟
همه سر و بدنش پر از زخم های ریز و درشته، معلومه مبارزه طولانی داشته، به سختی چشماشو باز میکنه و حرف میزنه..
+ مـ..متجاوزا رفتن.. فعلا.. اما.. اما میرن دنبال بقیه، تونستیم.. مردم رو به سمت جنگل کاج هدایت کنیم.. اونا.. کاملا بیدفاعن.. پیداشون کن..
- صبرکن، باید طاقت بیاری، باهم میریم..
+ فکر نمیکنم بتونم.. حتی اگه بتونم، دردسرم از.. کمکم بیشتره.. متاسفم..
بریده بریده حرف میزنه، نمیخوام از دستش بدم، باخودش چی فکر کرده؟ منو تنها بزاره، همه وظایفو رو دوش من بزاره و خودشو راحت کنه؟
+ متاسفم.. باید بهت.. گوش میکردیم..
- مهم نیست..
دستمو محکمتر فشار میده، مشخصه که درد میکشه، اشک بیاختیار جلو چشممو میگیره..
دیگه نمیتونم حرف بزنم..
فقط میتونم حس کنم دستش شل میشه..
اون یبار منو نجات داد ولی من نتونستم براش جبران کنم..
منصفانه نیست، دوباره تو همون شب، اطرافیانمو از دست دادم، کابوس تکرار شد..
اما باید سرسخت باشم و کاری که ازم خواست رو انجام بدم، بقیه رو نجات بدم..
قراره سخت باشه، با یه مسیر طولانی و پرخطر..
اما نمیتونم اجازه بدم اتفاقی که برای اریکا و مبارزا افتاد برای بقیه هم بیفته..
- بعدا برای عزاداری وقت دارم..
اینو میگم و تبرو برمیدارم ولی اشک، دیدمو کاملا محو کرده..
خدایا، صدای گریهام داره بالا میره..
ازجام بلند میشم، بهتره از فاجعه فاصله بگیرم، باید برم..
زخمای جسمی و روحی آزارم میده..
هرجور شده خودمو به انبار روستا میرسونم، یه کلبه بزرگ که هرچیزی توش پیدا میشه، از غذا گرفته تا سلاح و لباس..
برای زمان قحطی یا شرایط سخت خیلی بکار میاد..
یکی از کیفا رو برمیدارم، اولین چیزی که میخوام غذاعه..
چند تیکه گوشت، آب با یکم میوه، فقط تا حدی که میدونم لازمم میشه..
بانداژ و لوازم بهداشتی، هرچند امیدوارم بدردم نخوره..
قطبنما، چاقو و یسری خرت و پرت دیگه..
کیفو یه گوشه میزارم تا لباسمو عوض کنم و زخمامو ببندم..
لباسمو در میارم، یه نگاه بهش میندازم..
پرخون و پارگیه معلوم نیس خون خودمه یا کس دیگه..
همونطور که زخمامو بانداژ میکنم به بیرون نگاه میکنم، تقریبا صبحه اما هوا ابریه که باعث میشه بنظر بیاد هنوز شبه..
- ای بابا، این شب لعنتی قرار نیس تموم بشه؟
صدای اریکا تو گوشم میپیچه، هرچقدر سعی میکنم ساکتش کنم بیفایدس..
کار بانداژ کردن که تموم میشه یه دست لباس نو برمیدارم..
یکم فرق داره اما شبیه لباس قدیمیمه..
یه پیرهن قرمز با یه کت طوسی روش..
بعلاوه یه شلوار جذب، نمیخوام تو دست و پام بپیچه، با کمربندی که بتونم تبر و یسری وسایل رو بهش ببندم، دیگه رحمی وجود نداره..
انتقام همه رو میگیرم، همه کسایی که به ناحق کشته شدن، تو سختی بزرگ شدن و همه ترسهایی که خواب رو ازمون گرفت، انتقام همشونو میگیرم..
کیفو برمیدارم و به سمت دروازه های ورودی شهر میرم..
دروازه ها هنوز دارن میسوزن..
قبل رفتن، برای آخرین بار به روستا یه نگاه میندازم..
کثیف، شعلهور، غارت شده و بدون حیات..
برای یه لحظه آرزو میکنم کاش منم مرده بودم..
برای اینکه گذاشتم همچین فکری به سرم بزنه، بقیه روز حالم بد شد..
هوا تقریبا روشن شده، ابرها کار خودشونو میکنن، داره بارون میگیره..
بارونی که آتیش رو خاموش میکنه ولی خشم من رو شعلهور تر میکنه..
پارت بعدی؟
پارت پنجم
▼ چپتر چهارم:
﴿فلشبک﴾
اریکا هیچوقت تو مسابقه یا مبارزات شرکت نمیکرد..
اکثرا فکر میکنن بخاطر اینه که از شکست میترسه یا ضعیفه..
ولی من قدرت واقعیشو میدونم، این دختر یه اعجوبهاس..
یبار ازش پرسیدم چرا مبارزه نمیکنه تا خودشو ثابت کنه..
﴿کات سین﴾
+ لازم نیست خودمو به بقیه اثبات کنم..
- اما هست! نکنه واقعا میترسی؟
یهو با یه حرکت غافلگیرم کرد و گوشه دیوار گیر افتادم، چقد سریعه!
- چی!
+ باشه اگه اصرار داری اول تو خودتو ثابت کن!
بنظر میاد یه دعوت به مبارزه یا چالشه، گارد میگیرم، حمله میکنه، اصلا فرصت دفاع نمیده!
بالاخره زمینم میزنه بدون اینکه بتونم یبار حمله کنم!
دستشو جلوم میگیره تا بلندم کنه، دستشو میگیرم و بلند میشم..
- عجب..
لبخند میزنه
﴿زمان حال﴾
این چیزیه که وقتی بیهوش بودم یادم اومد..
چشمامو باز میکنم، درد همه بدنمو ازکار انداخته، مجبورم یکم صبر کنم..
یه نگاه به اطراف میندازم، خدای من، انگار کابوس هر شبم به حقیقت پیوسته، اون شب تکرار شده..
خونه و درختا درحال سوختنن، بوی دود و آتیش، زمین پر خون و جسد، اما فقط جسد مبارزا..
سعی میکنم با تکیه به تبر بلند شم و حرکت کنم..
به سختی بلند میشم و دنبال چهره های آشنا میگردم..
خدای من هیچکس سالم نمونده، از بین جسدا یه آشنا رو میبینم، بیاختیار تبرم میفته رو زمین..
- اریکا؟!
میرم و کنارش میشینم، سرشو بالا میگیرم، هنوز نفس میکشه..
- اریکا؟ صدامو میشنوی؟
همه سر و بدنش پر از زخم های ریز و درشته، معلومه مبارزه طولانی داشته، به سختی چشماشو باز میکنه و حرف میزنه..
+ مـ..متجاوزا رفتن.. فعلا.. اما.. اما میرن دنبال بقیه، تونستیم.. مردم رو به سمت جنگل کاج هدایت کنیم.. اونا.. کاملا بیدفاعن.. پیداشون کن..
- صبرکن، باید طاقت بیاری، باهم میریم..
+ فکر نمیکنم بتونم.. حتی اگه بتونم، دردسرم از.. کمکم بیشتره.. متاسفم..
بریده بریده حرف میزنه، نمیخوام از دستش بدم، باخودش چی فکر کرده؟ منو تنها بزاره، همه وظایفو رو دوش من بزاره و خودشو راحت کنه؟
+ متاسفم.. باید بهت.. گوش میکردیم..
- مهم نیست..
دستمو محکمتر فشار میده، مشخصه که درد میکشه، اشک بیاختیار جلو چشممو میگیره..
دیگه نمیتونم حرف بزنم..
فقط میتونم حس کنم دستش شل میشه..
اون یبار منو نجات داد ولی من نتونستم براش جبران کنم..
منصفانه نیست، دوباره تو همون شب، اطرافیانمو از دست دادم، کابوس تکرار شد..
اما باید سرسخت باشم و کاری که ازم خواست رو انجام بدم، بقیه رو نجات بدم..
قراره سخت باشه، با یه مسیر طولانی و پرخطر..
اما نمیتونم اجازه بدم اتفاقی که برای اریکا و مبارزا افتاد برای بقیه هم بیفته..
- بعدا برای عزاداری وقت دارم..
اینو میگم و تبرو برمیدارم ولی اشک، دیدمو کاملا محو کرده..
خدایا، صدای گریهام داره بالا میره..
ازجام بلند میشم، بهتره از فاجعه فاصله بگیرم، باید برم..
زخمای جسمی و روحی آزارم میده..
هرجور شده خودمو به انبار روستا میرسونم، یه کلبه بزرگ که هرچیزی توش پیدا میشه، از غذا گرفته تا سلاح و لباس..
برای زمان قحطی یا شرایط سخت خیلی بکار میاد..
یکی از کیفا رو برمیدارم، اولین چیزی که میخوام غذاعه..
چند تیکه گوشت، آب با یکم میوه، فقط تا حدی که میدونم لازمم میشه..
بانداژ و لوازم بهداشتی، هرچند امیدوارم بدردم نخوره..
قطبنما، چاقو و یسری خرت و پرت دیگه..
کیفو یه گوشه میزارم تا لباسمو عوض کنم و زخمامو ببندم..
لباسمو در میارم، یه نگاه بهش میندازم..
پرخون و پارگیه معلوم نیس خون خودمه یا کس دیگه..
همونطور که زخمامو بانداژ میکنم به بیرون نگاه میکنم، تقریبا صبحه اما هوا ابریه که باعث میشه بنظر بیاد هنوز شبه..
- ای بابا، این شب لعنتی قرار نیس تموم بشه؟
صدای اریکا تو گوشم میپیچه، هرچقدر سعی میکنم ساکتش کنم بیفایدس..
کار بانداژ کردن که تموم میشه یه دست لباس نو برمیدارم..
یکم فرق داره اما شبیه لباس قدیمیمه..
یه پیرهن قرمز با یه کت طوسی روش..
بعلاوه یه شلوار جذب، نمیخوام تو دست و پام بپیچه، با کمربندی که بتونم تبر و یسری وسایل رو بهش ببندم، دیگه رحمی وجود نداره..
انتقام همه رو میگیرم، همه کسایی که به ناحق کشته شدن، تو سختی بزرگ شدن و همه ترسهایی که خواب رو ازمون گرفت، انتقام همشونو میگیرم..
کیفو برمیدارم و به سمت دروازه های ورودی شهر میرم..
دروازه ها هنوز دارن میسوزن..
قبل رفتن، برای آخرین بار به روستا یه نگاه میندازم..
کثیف، شعلهور، غارت شده و بدون حیات..
برای یه لحظه آرزو میکنم کاش منم مرده بودم..
برای اینکه گذاشتم همچین فکری به سرم بزنه، بقیه روز حالم بد شد..
هوا تقریبا روشن شده، ابرها کار خودشونو میکنن، داره بارون میگیره..
بارونی که آتیش رو خاموش میکنه ولی خشم من رو شعلهور تر میکنه..
پارت بعدی؟
- ۲۳.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط