پارت ۹
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ایشششش لعنت به تو یونا ، چطور تونستی با بادیگاردت بخوابی احمق، حالا چطوری میخوای تو چشماش نگاه کنیی
ای وای حواسم نبود و حرفای دلمو با جیغ و داد زدم واییی من چقدر بدبختم الانم آبروم رفت
ویو هیونجین
این دختر خیلی کیوته و البته احمق ، باورم نمیشه دختر این آشغال باشه
با خنده سری به نشونه ی تاسف نشون دادم و بحالت جدی درومدم و رفتم تو اتاقش
_چیزی گفتی....
با دیدن بدن برهنش که داره از روی تخت بلند میشه حرفم نصفه موند ، پتورو سریع دور خودش کشید و شروع به جیغ و داد کرد
یاااااا بلد نیستی در بزنی ؟ گمشو بیرون لختمممم
بزور جلوی خودمو گرفتم تا نزنم زیر خنده ، پوزخندی زدم و رومو برگردوندم
_ حالا میتونید لباساتونو بپوشین خانم هوانگ
یااااا یبار دیگه بدون اجازه وارد اتاقم شدی تنبیهت میکنم فهمیدی ؟
_ تنبیهم چیه خانم ؟ خیلی کنجکاوم ، با شلاق میزنیتم یا با بدنت
یا حد خودتو بدون خیلی بی حیا شدیا
_ خودتون گفتید باهم خودمونی باشیم
اره گفتم ، ولی نباید باهام میخوابیدی
_ اما خودتون گفتید بهم نیاز دارین و بیام...
این دفعه که بخیر گذشت اما دفعه ی دیگه قبول نکن
_ خیلی خوب باشه
@ بابا جان چت...
باباااااا
هوانگم سریع برگشت
@ یاااا چرا لخت میگردی دختر
وقتی میبینی اون به اینطوری وایساده چرا میای تو ها بابا ؟ میخوای بکشمت
@ باشه آروم باش دختر من واقعا حواسم نبود، پسر چرا بهم نگفتی
_ خب شما نزاشتین اصلا من حرف بزنم
@ راستی حرفمم یادم رفت بزنم
چی بود حرفت که اینطوری اومدی داخل
@ داداشت اومده
واقعاااا؟؟ لیکسی اومدهههه
سریع منو باباشو کنار زد و با یه تیشرت و شورتک رفت دویید بیرون
@ دختر کلی بادیگارد پایینه زشتههه
ویو یونا
تا شنیدم فلیکس اومد سریع با همون تیشرت و شورتکم رفتم پایین ، فلیکس برادر ناتنی منه ولی مادرامون یکیه و بابا هم رابطه خوبی باهاش داره ، نزدیک ۱۰ ساله از کره رفته بود خیلی خوشحالم بلاخره اومده ، سریع رفتم توی حیاط و هایکا و بابا هم پشت سرم اومدن ، با دیدن فلیکس که با لبخندی با چمدونش داره میاد اینطرف به سمتش دوییدم و پریدم بغلش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم
داداشیییی
& جانم خواهر خوشگلم ، خیلی دلم برات تنگ شده بود وروجکم
منم ، خیلی دلم برات تنگ شده بود ، هیچوقت دوباره نرو فهمیدی ؟ مگه نه میکشمت
& خیلی خوب خانم کوچولو
احمق هق هق
& خواهر خوشگلم ، گریه میکنی
دلم هق هق دلم خیلی برات تنگ شده بود هق هق
یه دستشو دور کمرم حلقه کردو اون یکی دستش موهامو نوازش کرد
& خیلی خوب خواهری جونم گریه نکن میدونی تحمل گریه کردنتو ندارم ، الان بین این همه بادیگارد گریه میکنم تمام شهرتم به عنوان مافیا برباد میره ریزه...
ایشششش لعنت به تو یونا ، چطور تونستی با بادیگاردت بخوابی احمق، حالا چطوری میخوای تو چشماش نگاه کنیی
ای وای حواسم نبود و حرفای دلمو با جیغ و داد زدم واییی من چقدر بدبختم الانم آبروم رفت
ویو هیونجین
این دختر خیلی کیوته و البته احمق ، باورم نمیشه دختر این آشغال باشه
با خنده سری به نشونه ی تاسف نشون دادم و بحالت جدی درومدم و رفتم تو اتاقش
_چیزی گفتی....
با دیدن بدن برهنش که داره از روی تخت بلند میشه حرفم نصفه موند ، پتورو سریع دور خودش کشید و شروع به جیغ و داد کرد
یاااااا بلد نیستی در بزنی ؟ گمشو بیرون لختمممم
بزور جلوی خودمو گرفتم تا نزنم زیر خنده ، پوزخندی زدم و رومو برگردوندم
_ حالا میتونید لباساتونو بپوشین خانم هوانگ
یااااا یبار دیگه بدون اجازه وارد اتاقم شدی تنبیهت میکنم فهمیدی ؟
_ تنبیهم چیه خانم ؟ خیلی کنجکاوم ، با شلاق میزنیتم یا با بدنت
یا حد خودتو بدون خیلی بی حیا شدیا
_ خودتون گفتید باهم خودمونی باشیم
اره گفتم ، ولی نباید باهام میخوابیدی
_ اما خودتون گفتید بهم نیاز دارین و بیام...
این دفعه که بخیر گذشت اما دفعه ی دیگه قبول نکن
_ خیلی خوب باشه
@ بابا جان چت...
باباااااا
هوانگم سریع برگشت
@ یاااا چرا لخت میگردی دختر
وقتی میبینی اون به اینطوری وایساده چرا میای تو ها بابا ؟ میخوای بکشمت
@ باشه آروم باش دختر من واقعا حواسم نبود، پسر چرا بهم نگفتی
_ خب شما نزاشتین اصلا من حرف بزنم
@ راستی حرفمم یادم رفت بزنم
چی بود حرفت که اینطوری اومدی داخل
@ داداشت اومده
واقعاااا؟؟ لیکسی اومدهههه
سریع منو باباشو کنار زد و با یه تیشرت و شورتک رفت دویید بیرون
@ دختر کلی بادیگارد پایینه زشتههه
ویو یونا
تا شنیدم فلیکس اومد سریع با همون تیشرت و شورتکم رفتم پایین ، فلیکس برادر ناتنی منه ولی مادرامون یکیه و بابا هم رابطه خوبی باهاش داره ، نزدیک ۱۰ ساله از کره رفته بود خیلی خوشحالم بلاخره اومده ، سریع رفتم توی حیاط و هایکا و بابا هم پشت سرم اومدن ، با دیدن فلیکس که با لبخندی با چمدونش داره میاد اینطرف به سمتش دوییدم و پریدم بغلش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم
داداشیییی
& جانم خواهر خوشگلم ، خیلی دلم برات تنگ شده بود وروجکم
منم ، خیلی دلم برات تنگ شده بود ، هیچوقت دوباره نرو فهمیدی ؟ مگه نه میکشمت
& خیلی خوب خانم کوچولو
احمق هق هق
& خواهر خوشگلم ، گریه میکنی
دلم هق هق دلم خیلی برات تنگ شده بود هق هق
یه دستشو دور کمرم حلقه کردو اون یکی دستش موهامو نوازش کرد
& خیلی خوب خواهری جونم گریه نکن میدونی تحمل گریه کردنتو ندارم ، الان بین این همه بادیگارد گریه میکنم تمام شهرتم به عنوان مافیا برباد میره ریزه...
- ۹.۳k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط