۸لایک و ۸کامنت(هر اکانت یدونه کامنت)
هفته بعد ویو ته:
حسابی دیرم شده بود..اخه این دختره کجا موند....اع اومد...وقتی اومدتو محو زیباییش شدم..رون های کشیده و لاغری که یکیش از لباس بلند مشکی زده بود بیرون و کمرباریکی که تنگی لباس در قسمت کمرش به نمایش گذاشته بود....میکاپ ساده اما زیبایی که روی صورتش نشسته بود....همه ی اینا منو یاد خوابم میندازه
-سلام آقای کیم
+دستتو دور بازوم حلقه کن
رسیدن
ویو ات:
وقتی رسیدیم ی دختر اومد و با عشوه ی زیاد خودشو میچسبوند به تهیونگ...نمیدونم چرا ولی حسادت زنانه ام خودشو نشون داده بود...هرکاری واسه سوزوندن اون زنیکع انجام میدم.....
-عشقم میشه بریم بشینیم پام درد میکنه
☆شما کی باشین؟
-پارک ات هستم دوست دختر آقای کیم
☆راست میگه تهیونگ
+مگه چمه که دوست دختر نداشته باشم؟
☆هوف...بیخیال بیا بریم اونور باهات کار دارم اونمتنها(به ات اشاره میکنه)
ات دستشو دور بازوی تهیونگ سفت تر میکنه وخودشه بیشتر میچسبونه به تهیونگ
-عزیزم هرحرفی داری بزن من وتهیونگ نداره که مگه نه؟
+بهتره بریم بشینیم خانم کیم برای صبحت هاتون
☆(جلو تر ازاونا میره)
+دلیل این رفتارات چیه هوم؟(دمگوش ات میگه)
-ساکت باش و بزار کارموبکنم با اون زنیکه
+(تهیونگ یک دستشو میکنه تو جیبش و زیر لب به حسادت ات میخنده و میرن میشینن)
☆تا شما اینجایین من برم الانمیام
جنی داشت میومد که
-تا نیومده دستتو دور کمرم حلقه کن
ویوات:خوشم اومد...بدون ذره ای شکایت دستشو دور کمرم حلقه کرد و منوچسبوند به اون آغوش بزرگش....
ویو تهیونگ:
(داره به ات نگاه میکنه با سر کج شده)
خدای من...این دختر ی اثر هنریه
طوری که موهاشو درست مبکنه...لباسش ومیکاپشو چک میکنه....میتونمم برای همه ابن کاراش بفاکش بدم....
جنی اومد...
جنی داشت حرف میزد اما تمام حواسم روانگشت ات روی رونم بود....با انگشت هاشت نقش های نامعلومی روی پام میکشید
نفس عمیقی کشیدم که منظورمو بگیره
دستشو برداشت ولی سرشو گذاشت روشونم
☆عزیزم مبشه چندلمظه ای مارو تنها بزاری؟
+راحت باش جنی اون از خودمونه
☆اول نوشیدنی تو بخور عزیزم
ویو ات:
سفیدی موادی کهتو نوشیدنی تهیونگ ریخته بود خیلی تابلو بود...تهیونگ شراب چسبوند به لباش ولی نزاشتم و سریع شراب ازش گرفتم و تا و یسره خوردم...ته گلوم حسابی سوخت اما برای سوزوندن اون دختره ی نفهم بروم نیوردم....
تهیونگ با چشم های خمار بهمنکاه کرد و لبخند شومی زد...نگاهاش...اینسری نگاش فرق داشت...توی شرکت حتی نگاهمم نمیکنه...مت بهش نگفتم دوسش ندارم گفتم رابطه مون پایدار نیست ولی این قرار نمیشه ازش بدم بیاد.....ولی اعتراف کردن بهش هم فایده ای نداره.....اون دیگه منونمیخواد......................
حسابی دیرم شده بود..اخه این دختره کجا موند....اع اومد...وقتی اومدتو محو زیباییش شدم..رون های کشیده و لاغری که یکیش از لباس بلند مشکی زده بود بیرون و کمرباریکی که تنگی لباس در قسمت کمرش به نمایش گذاشته بود....میکاپ ساده اما زیبایی که روی صورتش نشسته بود....همه ی اینا منو یاد خوابم میندازه
-سلام آقای کیم
+دستتو دور بازوم حلقه کن
رسیدن
ویو ات:
وقتی رسیدیم ی دختر اومد و با عشوه ی زیاد خودشو میچسبوند به تهیونگ...نمیدونم چرا ولی حسادت زنانه ام خودشو نشون داده بود...هرکاری واسه سوزوندن اون زنیکع انجام میدم.....
-عشقم میشه بریم بشینیم پام درد میکنه
☆شما کی باشین؟
-پارک ات هستم دوست دختر آقای کیم
☆راست میگه تهیونگ
+مگه چمه که دوست دختر نداشته باشم؟
☆هوف...بیخیال بیا بریم اونور باهات کار دارم اونمتنها(به ات اشاره میکنه)
ات دستشو دور بازوی تهیونگ سفت تر میکنه وخودشه بیشتر میچسبونه به تهیونگ
-عزیزم هرحرفی داری بزن من وتهیونگ نداره که مگه نه؟
+بهتره بریم بشینیم خانم کیم برای صبحت هاتون
☆(جلو تر ازاونا میره)
+دلیل این رفتارات چیه هوم؟(دمگوش ات میگه)
-ساکت باش و بزار کارموبکنم با اون زنیکه
+(تهیونگ یک دستشو میکنه تو جیبش و زیر لب به حسادت ات میخنده و میرن میشینن)
☆تا شما اینجایین من برم الانمیام
جنی داشت میومد که
-تا نیومده دستتو دور کمرم حلقه کن
ویوات:خوشم اومد...بدون ذره ای شکایت دستشو دور کمرم حلقه کرد و منوچسبوند به اون آغوش بزرگش....
ویو تهیونگ:
(داره به ات نگاه میکنه با سر کج شده)
خدای من...این دختر ی اثر هنریه
طوری که موهاشو درست مبکنه...لباسش ومیکاپشو چک میکنه....میتونمم برای همه ابن کاراش بفاکش بدم....
جنی اومد...
جنی داشت حرف میزد اما تمام حواسم روانگشت ات روی رونم بود....با انگشت هاشت نقش های نامعلومی روی پام میکشید
نفس عمیقی کشیدم که منظورمو بگیره
دستشو برداشت ولی سرشو گذاشت روشونم
☆عزیزم مبشه چندلمظه ای مارو تنها بزاری؟
+راحت باش جنی اون از خودمونه
☆اول نوشیدنی تو بخور عزیزم
ویو ات:
سفیدی موادی کهتو نوشیدنی تهیونگ ریخته بود خیلی تابلو بود...تهیونگ شراب چسبوند به لباش ولی نزاشتم و سریع شراب ازش گرفتم و تا و یسره خوردم...ته گلوم حسابی سوخت اما برای سوزوندن اون دختره ی نفهم بروم نیوردم....
تهیونگ با چشم های خمار بهمنکاه کرد و لبخند شومی زد...نگاهاش...اینسری نگاش فرق داشت...توی شرکت حتی نگاهمم نمیکنه...مت بهش نگفتم دوسش ندارم گفتم رابطه مون پایدار نیست ولی این قرار نمیشه ازش بدم بیاد.....ولی اعتراف کردن بهش هم فایده ای نداره.....اون دیگه منونمیخواد......................
- ۳.۳k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط