{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هواکمی روشن شده بود که اندکی ارام گرفتم ولی این ارامش هم

هواکمی روشن شده بود که اندکی ارام گرفتم ولی این ارامش هم دیری نپایید وتب جایگزینش شد.
پتوراکناری زدم صورتم داغ داغ بودازعرق لباسم به تنم چسبیده بود بلند شدم وکولر گازی روروشن کردم اصلا حالم خوش نبود واحساس سنگینی می کردم به زور وزنم راتحمل میکردم تلوتلو خوران بطرف میز توالت رفتم درایینه نگاهی به خودم کردم ازانچه دیدم وحشت کردم زیر چشمانم گودافتاده وگوشه ی لبم خون سرازیرشده بود.نمی توانستم درست سروپا وایسم بطرف صندلی راحتی که کنارپنجره بود رفتم .پنجره روگشودم وروی صندلی نشستم .بادیدن سر سبزی باغ گلها ودرختانی که منظم کاشته شده بودندبه یاد روستاییمان افتادم اهی ازحسرت کشیدم ونگاهم را ازمنظره ی بیرون گرفتم حتی نشستن ودیدن باغ هم ارامم نکرداحساس خفگی وگرما میکردم بلندشدم وبطرف چمدانم رفتم چوشبختانه حمام ودسشویی دراتاقم بود بعدازحمام بایستی با امیر حرف میزدم گرفتن دوش کمی ازالتهابم راکم کردموهایم راشانه زدم وازاتاق بیرون رفتم صدای اواز خواننده ی توجهم راجلب کردفکروردم شایدصدا ازاتاق امیر باشد ولی کسی انجا نبودصدارادنبال کردم ازطبقه ی پایین بود هرچه بیشترپیش می رفتم صداواضحتربود صدای محزون وگیرای خواننده خبرازدل پردردش را می داد.
ازپله هاکه پایین میرفتم سرم به دوران می افتاد سرفه اجازه ی نمی دادخودرازودتر به پایین برسانم دستم رابه نرده ی پله گرفتم وارام ارام پایین می رفتم دربین پله هازنی میان سال رادرلباس خدمه دیدم همینکه چشمش به من افتاد تعظیم کوتاهی کردوبالبخندی گرم گفت:
مثل اینکه بیدارشدین داشتم می امدم بالا تاصداتون بزنم .اقا امیرمنتظرشما هستندتاباهم صبحانه بخوریدبالبخندتلخی گفتم:
شماهمیشه صبحها نوارمی زارید ؟
بسختی خنده ش راکنترل کردوگفت:
این صدای اقا امیر است هروقت دلتنگ است باگیتار یه چیزای می خوانندحالا با اجازه اگرامری نیست من بروم اتاق های بالا رامرتب کنم.
این اولین باربودکه یه خدمتکاران هم بالباس فرم می دیدم .
حدس زده بودم که این باغ حتمابی خدمه نیست .وقتی به طبقه ی همکف رسیدم صدارادنبال کردم تابه سالن بزرگی رسیدم پشت بمن روی صندلی نشسته بوددرچندقدمی اوایستادم:
مکن ازسینه م اه جگر سوز
براید همچو دودازراه روزن
دلم مشکن وازپامینداز
که داردبرسرزلف تومسکن
صدای خس خس نفسهایم اورابه خوداورددست ازنواختن کشیدگیتارراهمان جابه دیوارتکیه دادوبدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازدگفت:
انتظارشکننده ی لحظات اسایش است.خیلی وقت است که منتظرت هستم فک میکردم سحرخیزی ؟
شانه هایم رابی تفاوت بالا انداختم وگفتم:
حالاکه می بینی ...زودازخوا..
حالم خیلی وخیم بودصدایم کلفت شده بودودهانم مزه ی تلخی داشت امیربه طرفم امدودستش راروی پیشانیم گذاشت وباوحشت گفت
دخترتوداری توتب میسوزی وچیزی نمی گی؟
ولم کن ..داره حالم بهم میخوره ..میخوام برم خونمون.
انگارحنجره م به هنگام سرفه ازدهانم بیرون می امد دستم رامحکم جلوی دهانم گرفته بودم خون ازلای انگشتانم بیرون میزد وانگارکسی گلویم رامحکم فشار میداددستم راروی گلویم فشاردادم .میان مرگ وزندگی دست وپنجه نرم.میکردم امیربه طرفم امد ویقه اش راچنگ انداختم وفریادزدمو:
امیردارم خفه میشم ...کمکم کن..
دستهای مشت شده ام راباز کردم پنچ انگشتم درمیان انگشتان دستش فشرده میشد دست دیگرش حاءل کمرم کرده بود تابه زمین نخورم .داشتم جان می دادم .انگاریکی درمن فریادمیزد کشه این اخرین نفس های توست واین بیشترباعث خفگی ام میشد دراغوشش فرو رفتم ودرگوشم زمزمه کرد.
توخوب میشی بهارم .
وبعدازان هیچ نفهمیدم دست پویارامیان دستانم می فشردم همه جا پربودازگلهای زرد.همانند دریا بیکران بود ..
باخنده.پیش میرفتیم خورشید مثل هرروز غروب میکرد ناگهان پوبا ایستادوبا انگشت به خورشید اشاره کردوگفت:
خورشیدزندگی منوتوبازم داره غروب میکنه.
خندیدم وگفتم:
ما میتونیم..وقتی منوتوباهم ما شویم خورشیدراهم ازان خومیکنیم بیابریم...
ولی این پویاپویایی همیشگی نبود.دسشرا ازدستم خارج کرد وگفت:
این حرفهاهمش رویاست دیگرحرفهای توراباورنمیکنم.
وان اخرین حرفی بودکه.پویا برزبان اوردوپویامیرفت وبه ناله هاوفریادهای من که اوراصدامیزدم گوش نمیکرد .بعدازرفتن پویا دیگرخبری از سبزی وزیبای نبودبه یکباره شعله های اتش ازدل زمین بلند شد وهمه جا رافراگرفت فریادزدم کمک میخواستم اتش بمن نزدیک میشدندبدنم ازحرارت شعله ها داغ شده بودولی کسی نبودکه فریادهای مرا بشنود حتی پویا هم مراترک کرده بود..
دیدگاه ها (۱۷)

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎 اسمات توی کامنتا🔞+صبح شد بدنم درد میکردبه یاددیشب زدم...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part51چون مامانم واسه شام صدام زدرفتم شام و ب...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط