p9

خون اشام من
حالا که حقیقتِ تلخ و شیرینِ نیمه‌خون‌آشام بودنم رو پذیرفته بودم، یه حسِ جدیدی تویِ وجودم جون گرفته بود. انگار که یه دریچه‌یِ جدید به رویِ دنیایِ تاریک و پر رمز و رازِ این هفت نفر باز شده بود. هر نگاهشون، هر حرفشون، انگار که یه رمزِ تازه رو برایِ من آشکار می‌کرد. دیگه اون آدمِ معمولیِ گم‌شده در جنگل نبودم، بلکه کسی بودم که بخشی از یه سرنوشتِ قدیمی و شاید... یه عشقِ ممنوعه بودم.

نامجون، با نگاهی که انگار از هزاران سالِ پیش می‌اومد، گفت: «تو بخشی از ما هستی، و ما هم بخشی از تو. این رو درک کن. این عشق، این پیوند، از یه دورانِ خیلی دور شروع شده. یه دورانی که نه ترس بود و نه نفرین. فقط عشق .»

جین، که کنارم ایستاده بود، آروم دستش رو تویِ موهام کشید. «بعضی وقت‌ها، عشق قوی‌تر از هر نفرین و هر تاریکیه. و عشقِ ما به تو... اونقدر قویه که می‌تونه همه چی رو تغییر بده.»

شوگا، با یه لبخندِ کم‌رنگ، گفت: «ما سال‌ها منتظرِ این لحظه بودیم. لحظه‌ای که تو دوباره خودت رو پیدا کنی. و حالا که پیدا کردی... باید بینِ دو دنیا انتخاب کنی. دنیایِ فراموشی، یا دنیایِ عشقِ ما.»

جی‌هوپ، با اشتیاقِ همیشگی، دستش رو دورِ شونه‌ام انداخت. «ما نمی‌خوایم مجبورت کنیم. ولی این رو بدون که ما همیشه کنارِت هستیم. هر تصمیمی که بگیری، ما پشتِ تو هستیم. چون تو... تو امیدِ مایی.»

جیمین، با چشمانی که برقِ حسادتِ عاشقانه‌ای در اون موج می‌زد، گفت: «این عشق، یه جور وسوسه‌ست. یه وسوسه‌یِ شیرین که نمی‌تونی ازش فرار کنی. ولی این وسوسه، ما رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه.»

تهیونگ، که انگار داشت یه بازیِ جدید رو شروع می‌کرد، گفت: «بذار این جنگل، شاهدِ انتخابِ تو باشه. بذار این عشق، یه داستانی باشه که تا ابد تویِ قلبِ ما حک بشه.»

و جونگ‌کوک، که همیشه سکوتش از همه چیز گویاتر بود، فقط نگاهم کرد. نگاهش پر بود از حسِ مالکیت، حسِ عشقی که مثلِ یه موجِ قدرتمند، داشت من رو در خودش غرق می‌کرد. حس می‌کردم که تویِ اون نگاه، همه چیز خلاصه می‌شه: ترس، عشق، وابستگی، و یه آرزویِ پنهان.

یهو، یه تصویرِ مبهم تویِ ذهنم جرقه زد. تصویری از خودم، ولی با یه لباسِ بلندِ سیاه، در کنارِ یکی از اون‌ها... شاید نامجون؟ شاید هم جونگ‌کوک؟ صورتش مشخص نبود، ولی حسِ یه عشقِ عمیق و ممنوعه، یه حسِ گناه و لذتِ همزمان، تویِ وجودم پیچید. انگار که این تصویر، یه اشاره بود به آینده‌ای که منتظرم بود. آینده‌ای که پر بود از انتخاب‌هایِ سخت، از عشق‌هایِ ممنوعه،بین تقدیر و وسوسه.

دیگه نمی‌دونستم که باید چی کار کنم. ترسیده بودم، ولی در عینِ حال، یه کششِ عجیبی به سمتِ این دنیایِ تاریک و عاشقونه داشتم. حس می‌کردم که گم شدن در این جنگل، شاید بهترین اتفاقی بوده که می‌تونسته برام بیفته و قطعا این اتفاق، اتفاقی نبوده....
دیدگاه ها (۰)

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

دختر و پارتی

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

شاید برای همین عشق مادر به فرزند این‌قدر عمیقه؛ چون فقط دوست...

پاره شدممممممممممم

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط