still with you

Jeon Jungkook
prt:۱
"پسر بند کفشاش رو محکم بست از جاش بلند شد لباس هاش رو تکوند و برای بار آخر تصویرش رو توی آینه دید و بعد درو باز کرد بیرون رفت و در پشت سرش قفل کرد. به سمت آسانسور رفت دکمه آسانسور زد یکم منتظر موند . بلخره بعد از چند دقیقه اومد در آسانسور باز شد پسر داخل آسانسور رفت دکمه همکف رو انتخواب کرد گوشه ای وایستاد به اعداد نگاه می‌کرد انقدر غرق تماشای مانیتور بلای دکمه ها شده بود. که از دنیای واقعی دریغ بود با حس دست گرمی روی شونش تنش لرزید به خود اومد به صاحب اون دست نگاه کرد یه پیرمرد مسن با موهای کم پشت سفید مواجع شد پیر مرد نگاهی به پسر کرد گفت:"
پیر مرد:کدوم طبقه میخوای بری جوون؟
"پسر بالبخندی که توش خجالت موج میزد گفت:"
-هم..همکف
"پیر مرد نگاهی به مانیتور کرد نگاهی به پسر گفت:"
پیر مرد:اینجا همکفه پسر جون
"پسر نگاهی به مانیتور کرد چشماش رو از خجالت روی هم فشار داد بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید گفت:"
-اوه راست میگین اصلا حواسم نبود
"پیر مرد دستش رو از روی شونه پسر برداشت لبخندی تحویلش داد. پسر به سمت در آسانسور رفت ولی قبل از اینکه از اونجا خارج بشه به سمت پیر مرد برگشت تعظیم کوتاهی کرد گفت:"
-ممنون آقا
"پسر این رو گفت بیرون رفت پیر مرد نگاهی به رفتن پسر کرد گفت:"
پیر مرد:خدا حافظ و نگهدارت پسرم
"پسر به سمت در وردی رفت. نگاهی به آسمون کرد حتی آسمون هم امروز دلش گرفته بود میخواست یه دل سیر گریه کنه.پسر دستش رو به پشت موهاش برد لبه کلاه هودیش رو گرفت بالا آورد روی سرش کشید. و بعد نفس عمیقی کشید به ریه هاش اجازه داد تا بوی خاک نم خوره بوی گل های خیس شده بوی زندگی رو استشمام کنه. ایر پادش رو از توی جیبش در اورد داخل گوش هاش گذاشت و بعد اهنگ مورد علاقش رو پلی کرد دستاش رو داخل جیبش گذاشت شروع کرد به راه رفتن بارون آروم آروم روی کلاه هودی پسر برخورد میکرد پسر همینجور که قدم میزد به شاهکار های بارون نگاه میکرد قطره های کوچیک باورن روی بگر های سبز زرد درخت ها برخورد میکرد بعدش اروم روی برگ های درخت غل میخورد روی زمین روی برگ های خشک میچکید"
"پسر غرق فکر خیالش بود چنان درگیر اقیانوس تصوراتش بود که غافل از دنیای واقعی بود وقتی به خودش اومد خودش رو روبه روی در کوچیک کافه دید بازم بی اختیار به اونجا رفته بود نفسش رو آروم بیرون داد در کافه رو هول داد تا باز شه وقتی در کافه باز شد باد گرمی همراه با بوی تلخ قهوه تازه به صورت پسر برخورد کرد جو کافه با جو بیرون فرق داشت پسر به سمت صندلی که همیشه روی اون می‌نشست رفت کت چرمش رو در اورد کناره های صندلی آویزون کرد بعدش با دستش صندلی رو عقب کشید روش نشست."
.
‌.
.
ادامه دارد..

🫧جیگرهمتون🫧
دیدگاه ها (۶۳)

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد...

( Blue Side )

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

برادر ناتنی

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

نمیدونم اسمش چیه:(

پارت ۱۹۵

پارت ۴۳

چند پارتی

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۷وسوسه عشق 🥀اکوتاگاوا تازه فهمید چی گفته ولی با لحن و‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط