_عروسک خانوم من_

p۷۸

وانین: نه نه نه نیازی نیست ارباب شاید کسی داشته باشه ازش قرض بگیرم

کوک خندید چقدر خجالتی بود این کوک بلند شد و وانین رو روی زمین گذاشت
کوک: آماده شو بریم خرید

رویداد: وانین و کوک از خونه زدن بیرون اما لحظه اخر ا.ت اونا رو دست تو دست هم دید و به همچی شک کرد...وانین و کوک به یه سالن رفتن و کوک لباسی رو برداشت که تو تن وانین خیلی خوب جا گرفته بود[اسلاید بعد]با هم به عمارت پدربزرگ کوک رفتند و...

ویو عمارت رئیس بزرگ
پ.ک: پسرم این کیه با خودت اوردی؟
کوک: آشنا نیست؟فک میکردم تو بهتر از من وانین رو میشناسی چون.‌.(به کبودی شونه چپ وانین اشاره کرد)تو این کارو کردی نه؟
پ.ک: پسر بگرد دنبال یه آدم درست برای زندگی این خدمتکار جربزه نداره که پیش ما باشه
کوک: تو کس باشی بگی من چیکار کنم؟در ضمن اینم بگم که جلو خدمتکارام ابروت نره...اونجا به فرمان من هیچکس به حرفت گوش نمیکنه و اگر بخوای آشوب به پا کنی عین یه آدم اضافی پرتت میکنن بیرون
با حرف کوک پدر بزرگش دادی کشید
پ.ک: چطور جرعت میکنی پسره پلشت من زندگیمو برای باندت نزاشتم که اینجوری رفتار کنی...اینهمه سال دلتنگی رو نشون ندادم و مخفی بودم
کوک: نه! بد برداشت نکن این لی ا.ت بود که زندگیشو گذاشت تو فقط عین یه موش تو سوراخ قلیم شدی چون اینقدر به خودت اعتماد نداشتی که انتخاب کنی(داد)
پ.ک: اگر من انتخاب میکردم میگفتید بر اساس علاقه انتخاب کردم پس من سپردمش دست کس دیگه
کوک: اها کع اینطور...راستی لی ا.ت امده باز اونحا ببینم دیگه چی دارید رو کنید؟
پ.ک: اون واسه...واسه چی اینجاست؟
کوک: منم امدم از تو بپرسم
پ.ک: یک سال پیش ماموریتش تموم شد....جونگکوک مراقب باش شاید دنبال انتقامه
کوک هوفی کشید و با صدای اروم گفت
کوک: به تو ربطی نداره...هشدارمو یادت نره

کوک ویو
از اونجا در شدم حس خفگی و خیانت تو اون خونه یقمو بد گرفته بود و فقط داشتم محکم دستشو فشار میدادم

وانین: ا...ارباب دستم
کوک: هیس

کوک هنوز دست دخترو فشار میداد و این داشت کم کم استخونای وانین رو خورد میکرد با نشستن تو ماشین احساس کرد خون به دستش برگشته
وانین: آخ مامان کند دستموووو

نشست تو ماشین که یهو گوشی کوک زنگ خورد
کوک: بگو
امیلیا: هی مسابقه آشپزی امروزه زود برگرد در خونت مرتیکه من گشنمه
کوک: باشه ببند دارم بر میگردم
وانین: ارباب کجا میریم؟
کوک: عمارت...ولی اگر جایی میخوای بریم بگو من حوصله یه راست خونه رفتنو ندارم چه برسه اون مسابقه
وانین: ارباب(بلند و خوشحال)
کوک: چته!چیه
وانین: مسابقه چیه؟(ذوق مرگ)
کوک: اشپزی

وانین با کلمه اشپزی دست زد و خندید و رو به کوک گفت
وانین: من کمک میکنم برنده شی!!!
کوک: چطوری؟
وانین: فقط بگو چی میخوای بپزی؟
کوک: عاممم...استیک تند
وانین: ...

بی شرط
دیدگاه ها (۵)

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love①⑦ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیارکوک: این حقی...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سناریو سانزو پارت ۲

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

سناریو مایکی پارت۳

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

سناریو ایدل رویایی پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط