{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگه درکم میکردی برای یه بار بهم میگفتی دخترم من الان ۱۵ س

اگه درکم میکردی برای یه بار بهم میگفتی دخترم من الان ۱۵ سالمه موندم چطوری زندم با اون سه بار خودکشی که کردم رفتم و یه پیغام صوتی گذاشتم برای بابا
+بایی جونم ...دوست دارم برای اخرین بار اسمتو بگم چونکه دیگه قرار نیست منو ببینی قرار نیست که بگی من سر بارم ...بابا می خواستم بگم من نه می خوام بهم پول بدی نه مال و ثروت من یه کلمه می خوام عشق این کلمه برلی من از همه چی مهمتر بود .....راستش کاهی اوقات انسان ها فقط محبت نیاز دارن که تنها یکمم هم ازش بسه حس بدیه که ادم ارزوش محبت از طرف خانواده باشه ولی میدونی بابایی من اونو به سینه قبرستون میبرم شاید گاهی به محبت نیاز داریم محبتی که ازش دریغ شدیم...


پیام رو فرستاد
حس ازاد بودن میکرد هم‌ون حسی که ادما موقع مرگ دارن جیهوپ متوجه نبود داره گل خودشو دستی دستی پر پر میکنه پختر از بالای طبقه ی سوم خودش رو انداخت الان حس ازادی بود یا چیز دیگه ای هر چی بود جالب بود!!
ویو پسرا
-داشتیم حرف میزدیم که یه پیام از طرف ات اومد عجیبه اکثرا به کوک پیام میداد یا زنگ میزد حدودا نیم ساعت پیش بود بازش کردم تموم حرفاش توی مغزم اکو‌ میشد یعنی رفت یعنی کل اون سر و صدا های خونه رفت به سرعت رفتن بیرون خونه که با جسم پر از خون ات رو به رو شدن گوشه ی لبش زخم بود و سرش خون میومد پاهای سفیدش الان اغشته به خون بود سریع بردنش اتاق عمل توی بیمارستان
-دکتر دکتر حال دخترم چطوره
~تسلیت میگم غم اخرتون باشه
-چ..چی
~متاسفم اقا ولی دختر شما دووم نیورد متاسفم اینو میگم ولی چه پدری هستین که نمیدونستین دخترتون پنج ساله ناراحتی قلبی داره اون دختر ۱۵ سالشه ...تسلیت میگم
-افتاد روی زانو هاش نهههه اتتتتمممم دختر گلم (گریه و داد)
همه گریه میکردن ولی گریه ی اوتا فایده ای داشت؟! دختر برمیگشت؟ نه اون رها شد و ازاد جیهوپ برای صدمین بار توی
دیدگاه ها (۲)

و یه روزی، یه روزی که هیچ‌کس حتی یادش هم نباشه که من بودم، ی...

سلام برای استخدام ادمین نیاز مندیم فقط تا شب وقت دارید چون ظ...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

جادویی به نام عشق

رمان تهکوک

بدون منپارت ۳تو اون چند ساعت دوست پسر رزی داشت از نگرانی میم...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط