×قسمت بیست وشش×پارت چهار
×قسمت بیست وشش×پارت چهار
سامان:زکی..داری به ابجی ما یاد میدی تو رومون وایسه؟
من:بله..مگه چشه؟..تازه خیلیم خوبه...عوضش یاد میگیره همونجور که باتو رفتار میکنه با پسرای غریبه هم رفتار کنه
سامان:غلط میکنه اصن با پسره غریبه رفتار کنه
ایشی گفتم و نگاهمو اون طرفی کردم..سامان خندید و گفت :میگم ویدا ..فردا قراره با دوستام بریم بیرون..یه جورایی پیک نیک واسه جوونا..میای؟
یکم فکر کردم..فردا که کاری نداشتم..بهتر بود برم..از تو خونه موندن که هزار بار بهتره...والا
گفتم:کی؟
خندید و گفت:صبح راس ساعت 9..ولی خواهشا شما هشت بیدار شو..به خاله هم بگو از هفت صدات کنه تا هشت بیدار شی
بعدم یه لبخند دندون نمای خبیثانه زد..بالشته دمه دستمو زدم تو سرش و اونم سرخوشانه خندید
...................................................................
الان ساعت هفت و نیم صبحه
انقد که دیشب سامان تو گوشم خوند زود پاشم که منم هول شدم از شیش تا الان دارم ول میچرخم..منم که اکه از خواب بیدارشم دیگه اصن خوابم نمیبره..کلی خسته بودم..البته سامان کسی نبود که حرفاش واسم مهم باشه..ولی چون میگفت قراره با دوستای ادم حسابیش بریم بیرون یکم هول کرده بودم..میگفت خیلی حالیشونه ..نباید ابرو ریزی کنم..نمیدونم اصلا چیکار کنم..حتی مامانم خواب بود..تا ساعت هشت الکی خودمو مشغول کردم..بعدم رفتم با مامان بابا یه صبحانه دبش زدیم به رگ و شروع به اماده شدن واسه گردش یه روزمون کردم...یدونه تیشرت سفید پوشیدم و روی اونم یه ساریفون عسلی خوشگل تن کردم..شلوار سفید کتونمو هم پوشیدم..با یدونه شال عسلی همرنگ ساریفونم..ساده بودم..ولی درعین حال شیک..کوله پشتیموهم پر از خوراکی کردم و اماده شدم..اخه معلوم نیس این دوستای عجیب غریب سامان بخوان واسه نهار سالاد بخورن با کاهو ..اونموقع من با ین شیکم همیشه گرسنه چیکار کنم؟والا به خدا...نزدیکای یه ربع به نه بود که دیگه سامان اومد...بعدشم تند گازشو گرفت رفتیم سمت همونجایی که دوست و رفیقاش بودن..دیگه تقریبا رسیده بودیم...جاده ها پر از گل و گیاه بود..کلی دلم ضعف رفت..اونجایی هم که دوستاش اطراق کرده بودن یه فضای سبز و دوست داشتنی بود..زیر یه درخت گنده..چمنای نمداری داشت...بهش میخورد باغ باشه..به این دوستای سامان میخوره باغ داشته باشن...با این قیافه های مامانی و لوسشون..دختره یه مانتو پوشیده بود قد لباس بچگیای سامان...(حالا انگار خودم بچه نبودم) انقد مانتوهه کوتاه بود که انگار تیشرت پوشیده..بعد همون اول که سامان ماشینو پارک کرد با دو اومد سمتمون و با جیغ گفت:سلام سامان جون...خوش اومدی...حالت چطوریه؟
سامان جون؟ول کنید منو برم ببینم چی میگه این خربزه با پوست
دختره زشت خوبه فقط یکم از من بلندتره..هیچ خوشگلی هم نداره..همش عملیه..انقدم ارایش کرده بود که فک کنم یه پنج سانتی جرم روی صورتش بود..زشته قورباغه
رفتم بغل سامان ایستادم و یه لبخند ژکوند به دختره زدم..که حساب کار دستش بیاد و بفهمه نباید زیاد به سامان نزدیک بشه..والا به خدا..
بعدشم که رفتیم و سامان منو به همه معرفی کرد و همرو به من معرفی کرد...کلا سه تا پسر بودن و سه تا دختر..یکی از دخترا که شیما خانوم بود...همون دخی رو مخه..با اون لباش که اندازه لاستیک تریلی بود از بس کلفت بود..یدونه دیگشونم که بهش میخورد از همه خانوم تر باشه اسمش سپیده بود..که بعدن فهمیدم خانوم یکی از پسرا به اسم متین هستش..خدایی به هم میومدن..هردوتاشون محجوب و با ادب و مهربون بودن..اون یکی دختره هم اسمش نرگس بود...قیافش شیطون میزد شدید..هم قد و قواره من بود و از همون اول انقد باهام مهربون رفتار کرد که باهم جور شدیم..پسراهم که یکیشون همون شوهر سپیده بود..اقا متین..که خدایی ام متین بود..یکی دیگشونم سهیل بود که قیافش خیلی خبیث و غلط انداز بود..قشنگ معلوم بود فکرای بد بد تو سرشه..اون یکی پسره هم انگاری یکی بود جفت امیر..از قیافش شرارت میبارید.اسمشم پارسا...خوبه والا...همه جفت جفت باهم جور شدن..اون شیما زشتالو با این پسره سهیل..نرگس و پارساهم که مثه هم بودن و خیلی خبیث و تخس بهشون میخورد باشن..اوناهم که زنو شوهر بودن و کار به کسی نداشتن...ولی انگار قرار نبود جفت بندیای من درست از اب دربیاد..اخه از همون اول شیما قفل سامان بود...فکر کنم از قبل همو میشناختن...فقط دلم میخواد سامان قبلا بهش رو داده باشه..تیکه تیکش میکنم..
سامان:زکی..داری به ابجی ما یاد میدی تو رومون وایسه؟
من:بله..مگه چشه؟..تازه خیلیم خوبه...عوضش یاد میگیره همونجور که باتو رفتار میکنه با پسرای غریبه هم رفتار کنه
سامان:غلط میکنه اصن با پسره غریبه رفتار کنه
ایشی گفتم و نگاهمو اون طرفی کردم..سامان خندید و گفت :میگم ویدا ..فردا قراره با دوستام بریم بیرون..یه جورایی پیک نیک واسه جوونا..میای؟
یکم فکر کردم..فردا که کاری نداشتم..بهتر بود برم..از تو خونه موندن که هزار بار بهتره...والا
گفتم:کی؟
خندید و گفت:صبح راس ساعت 9..ولی خواهشا شما هشت بیدار شو..به خاله هم بگو از هفت صدات کنه تا هشت بیدار شی
بعدم یه لبخند دندون نمای خبیثانه زد..بالشته دمه دستمو زدم تو سرش و اونم سرخوشانه خندید
...................................................................
الان ساعت هفت و نیم صبحه
انقد که دیشب سامان تو گوشم خوند زود پاشم که منم هول شدم از شیش تا الان دارم ول میچرخم..منم که اکه از خواب بیدارشم دیگه اصن خوابم نمیبره..کلی خسته بودم..البته سامان کسی نبود که حرفاش واسم مهم باشه..ولی چون میگفت قراره با دوستای ادم حسابیش بریم بیرون یکم هول کرده بودم..میگفت خیلی حالیشونه ..نباید ابرو ریزی کنم..نمیدونم اصلا چیکار کنم..حتی مامانم خواب بود..تا ساعت هشت الکی خودمو مشغول کردم..بعدم رفتم با مامان بابا یه صبحانه دبش زدیم به رگ و شروع به اماده شدن واسه گردش یه روزمون کردم...یدونه تیشرت سفید پوشیدم و روی اونم یه ساریفون عسلی خوشگل تن کردم..شلوار سفید کتونمو هم پوشیدم..با یدونه شال عسلی همرنگ ساریفونم..ساده بودم..ولی درعین حال شیک..کوله پشتیموهم پر از خوراکی کردم و اماده شدم..اخه معلوم نیس این دوستای عجیب غریب سامان بخوان واسه نهار سالاد بخورن با کاهو ..اونموقع من با ین شیکم همیشه گرسنه چیکار کنم؟والا به خدا...نزدیکای یه ربع به نه بود که دیگه سامان اومد...بعدشم تند گازشو گرفت رفتیم سمت همونجایی که دوست و رفیقاش بودن..دیگه تقریبا رسیده بودیم...جاده ها پر از گل و گیاه بود..کلی دلم ضعف رفت..اونجایی هم که دوستاش اطراق کرده بودن یه فضای سبز و دوست داشتنی بود..زیر یه درخت گنده..چمنای نمداری داشت...بهش میخورد باغ باشه..به این دوستای سامان میخوره باغ داشته باشن...با این قیافه های مامانی و لوسشون..دختره یه مانتو پوشیده بود قد لباس بچگیای سامان...(حالا انگار خودم بچه نبودم) انقد مانتوهه کوتاه بود که انگار تیشرت پوشیده..بعد همون اول که سامان ماشینو پارک کرد با دو اومد سمتمون و با جیغ گفت:سلام سامان جون...خوش اومدی...حالت چطوریه؟
سامان جون؟ول کنید منو برم ببینم چی میگه این خربزه با پوست
دختره زشت خوبه فقط یکم از من بلندتره..هیچ خوشگلی هم نداره..همش عملیه..انقدم ارایش کرده بود که فک کنم یه پنج سانتی جرم روی صورتش بود..زشته قورباغه
رفتم بغل سامان ایستادم و یه لبخند ژکوند به دختره زدم..که حساب کار دستش بیاد و بفهمه نباید زیاد به سامان نزدیک بشه..والا به خدا..
بعدشم که رفتیم و سامان منو به همه معرفی کرد و همرو به من معرفی کرد...کلا سه تا پسر بودن و سه تا دختر..یکی از دخترا که شیما خانوم بود...همون دخی رو مخه..با اون لباش که اندازه لاستیک تریلی بود از بس کلفت بود..یدونه دیگشونم که بهش میخورد از همه خانوم تر باشه اسمش سپیده بود..که بعدن فهمیدم خانوم یکی از پسرا به اسم متین هستش..خدایی به هم میومدن..هردوتاشون محجوب و با ادب و مهربون بودن..اون یکی دختره هم اسمش نرگس بود...قیافش شیطون میزد شدید..هم قد و قواره من بود و از همون اول انقد باهام مهربون رفتار کرد که باهم جور شدیم..پسراهم که یکیشون همون شوهر سپیده بود..اقا متین..که خدایی ام متین بود..یکی دیگشونم سهیل بود که قیافش خیلی خبیث و غلط انداز بود..قشنگ معلوم بود فکرای بد بد تو سرشه..اون یکی پسره هم انگاری یکی بود جفت امیر..از قیافش شرارت میبارید.اسمشم پارسا...خوبه والا...همه جفت جفت باهم جور شدن..اون شیما زشتالو با این پسره سهیل..نرگس و پارساهم که مثه هم بودن و خیلی خبیث و تخس بهشون میخورد باشن..اوناهم که زنو شوهر بودن و کار به کسی نداشتن...ولی انگار قرار نبود جفت بندیای من درست از اب دربیاد..اخه از همون اول شیما قفل سامان بود...فکر کنم از قبل همو میشناختن...فقط دلم میخواد سامان قبلا بهش رو داده باشه..تیکه تیکش میکنم..
- ۱۱.۳k
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط