رمان سوکوکو 16

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 16:

«ویو چویا»

همینطور که داشتم صورتمو میشستم به وقتی که بهوش اومدم فکر میکردم..
دازای کف اتاقش افتاده بود
مشخص بود که نخابیده ولی..
+ یعنی یدفعه چش شده..
سرمو نگاه کردم
حتی یه خراشم روش نبود..
+ احتمالا کار اون دکتر اژانسه.. اه لعنتی.. حداقلش تونستیم مدارکو جمع کنیم..

«فلش بک به شب اول در افعی سرخ، ویو چویا»

وقتی که رفتم تا سر از کارشون در بیارم یواشکی از یکی از کارمندا شنیدم که: [درسته..اگه الان یه نفر حمله کنه رییس هیچکاری از دستش برنمیاد.. چون ما تازه مستقر شدیم و هنوز رؤسای اصلی به اینجا نرسیدن..
- پس رییس فعلا چطوری مراقبه سازمانه؟
+ اون فعلا پسرشو به عنوان جاسوس گذاشته توی بخش گزارشات تا عضو جدیدو بررسی کنه و مراقب باشه که اون نفوذی نباشه]
دستمو زدم تو سرم
+ پسره عوضی.. بهم یه دستی زدن.. اه همین چند دقیقه پیش خودمو لو دادم.. ولی..هنوز یه راه دیگ برام مونده..هرچند شاید خیلی زود منو بکشن ولی.. این تنها راهه..

«نیمه شب»

یه لباس تیره پوشیدمو از اتاقمون اومدم بیرون.
از سقف اویزون شدم و همینطور برعکس راه افتادم سمت بخش مرکزی..تنها جایی که تلفن داشت
+ خب انگار کسی نیست..
رفتم سمت تلفن و زنگ زدم به اکو ولی جواب نداد و رفت رو پیغامگیر
+ اکو..چویام خوب گوش کن ببین چی میگم باید فوری بیای توکیو احتمالا تا الان دازای فهمیده من کجام. هرطور شده دنبال اون بیا توی این سازمان و برو بخش اسناد. میتونی در بخش رو با قدرتت باز کنی مگه نه..یسری مدارک مربوط به مافیاست اونا رو بردار و بده به موری سان روت حساب میکنم..
تلفنو قطع کردم و فوری برگشتم به اتاقم
+ هووف..انگار از پسش بر اومدم..همه چیو به تو میسپرم اکوتاگاوا

«پایان فلش بک»

از دستشویی اومدم بیرون و رفتم نزدیک در تا برم بیرون
+ ممنون که نجاتم دادی دازای..درضمن.. بد نیست یه دکتر بری..خوب نیست که یهو اونجوری کف زمین بیوفتی....
نفس عمیقی کشیدم..
+ من دیگه میرم..
دازای: کجا میری؟ تا فردا بمون منم الان میخاستم یچی درست کنم
+ بیشتر از این نمیتونم بمونم. باید برم.. موری سان منتظرمه
- ولی چویا...
چویا(باداد): تو چرا انقدر به من گیر میدی..قبلا هم بهت گفتم نمیخام دوباره تورو ببینم پس بیخیاله من شو و انقد سر به سرم نزار
برای اینکه بیخیال بشه مجبور شدم سرش داد بکشم ولی تو اون لحظه از خودم متنفر بودم و میخواستم خودمو خفه کنم..
دازای: خب.. اگه اینطوری راحت تری باشه برو.. من مانعت نمیشم.. مراقب خودت باش
دلم میخواست همونجا بمونم یا حداقل بهش بگم که هی دازای..حرفامو جدی که نمیگیری؟ ولی نمیتونستم
درو باز کردم و فوری رفتم بیرون..
یذره که از خونش دور شدم رومو برگردوندم
چویا(با بغض): من..من واقعا متاسفم دازای...
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"تجزیه و تحلیل شخصیت ها" پارت اول شخصیت: اوسامو دازای ول...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

به زیباییه مشکی

ابلیس

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

bts

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط