پارت ۶۴
چویا میترسید دازای بره.
چویا بعد از اینکه مادرش از خونه بیرونش کرد انتظار داشت که یه روزی همه ولش کنن همه بهش پشت کنن حتی بهترین دوستش آنگو که از دوران دبیرستان همدیگه رو میشناختن.
با اینکه آنگو هزاران بار بهش گفته بود همیشه کنارشه اما ذهن چویا همیشه آماده ترد شدن از جانب هرکسی رو داشت.
اما دازای فرق میکرد...خیلی فرق میکرد...اون بشدت متفاوت بود.
چه طرز آشناییش با دازای چه رفتارای دازای با اون و چه حمایت ها از سمت مرد موقهوه ای همه و همه متفاوت بود.
و این فرق و تفاوت جالب و زیبا بود...حداقل برای چویا ناکاهارا همین بود و حاضر نمیشد این تفاوت رو با چیزی تعویض کنه یا برشگردونه.
چون دازای چویا لرزونده بود نه ریشه هاش رو بلکه قلب اونو لرزونده بود.
بعد از گذشت از اتفاقاتی که افتاد الان هردو ساکت داخل آشپز خونه بودن و دنباله کار خودشون رو گرفته بودن بدون اینکه تو چشمای هم نگاه کنن یا باهم حرفی بزنن انگار حتی نفس کشیدن هم براشون حروم بود و این براشون تا قد ۷ آسمون سخت بود.
برای اولین باره که اینطوری سنگین نسبت به هم نگاه میکردن و کار میکردن همیشه شروع روزشون پر از لبخند و زمزمه های قشنگ بود اما امروز...امروز دست کمی از دوتا مرده متحرک نداشتن.
البته معلومه که نشخوار ذهنی که هردو بی خبر برای مجازات کردن خودشون انجام میدادن توانی برای زمزمه های عاشقانشون نمیذاشت و اونا رو از هم دور میکرد.
دیگری به فکر اینکه چه جوری دردونه قلبش رو بدون ناراحتی و تنش کنار خودش نگه داره و چطور بهش ثابت کنه که هیچ چیز جز خودش مهم نیست
و دیگری به فکر اینکه آیا قراره باز هم ترد و تنها بشه و آیا باز قلب ترک خوردش که به زور تونسته از نو بسازدش رو قراره با رفتن مرد موقهوهای که دست بر قضا جایگاه مهمی در قلبش داشت نابود و شکسته تر بشه؟
داخل آشپز خونه هرکدوم یه طرف مشغول کاری بودن
از طرفی چویا مشغول درست کردن پنکیک های مخصوصش یا به قول دازای چیبی پنکیک بود چون همراه با خوشمزگی عجیبی که داشتن کمی کوچولو بودن و به این خاطر اسمشون چیبی پنکیک شد.
و اون طرف هم دازای در حال چیدن میز ریختن قهوه ها بود قهوه خودش که کامل تلخ بود رو روی میز گذاشت و برای چویا رو همراه با اضافه کردن شکر کنار بشقابش گذاشت.
با چیدن میز قصد کرد به موحنایی بگه که همه چیز آمادس اما ترجیح داد سکوت کنه، تو این مدت فهمیده بود اگه ناراحت باشن و دازای بخواد بزور با چویا حرف بزنه حتی به منظور پرت کردن حواسش از اون ناراحتی پسر موحنایی لج میکنه و چیزی نمیگه پس سکوت کرد تا هر وقت خودش بخواد شروع به صحبت کردن کنه.
چویا بعد از اینکه مادرش از خونه بیرونش کرد انتظار داشت که یه روزی همه ولش کنن همه بهش پشت کنن حتی بهترین دوستش آنگو که از دوران دبیرستان همدیگه رو میشناختن.
با اینکه آنگو هزاران بار بهش گفته بود همیشه کنارشه اما ذهن چویا همیشه آماده ترد شدن از جانب هرکسی رو داشت.
اما دازای فرق میکرد...خیلی فرق میکرد...اون بشدت متفاوت بود.
چه طرز آشناییش با دازای چه رفتارای دازای با اون و چه حمایت ها از سمت مرد موقهوه ای همه و همه متفاوت بود.
و این فرق و تفاوت جالب و زیبا بود...حداقل برای چویا ناکاهارا همین بود و حاضر نمیشد این تفاوت رو با چیزی تعویض کنه یا برشگردونه.
چون دازای چویا لرزونده بود نه ریشه هاش رو بلکه قلب اونو لرزونده بود.
بعد از گذشت از اتفاقاتی که افتاد الان هردو ساکت داخل آشپز خونه بودن و دنباله کار خودشون رو گرفته بودن بدون اینکه تو چشمای هم نگاه کنن یا باهم حرفی بزنن انگار حتی نفس کشیدن هم براشون حروم بود و این براشون تا قد ۷ آسمون سخت بود.
برای اولین باره که اینطوری سنگین نسبت به هم نگاه میکردن و کار میکردن همیشه شروع روزشون پر از لبخند و زمزمه های قشنگ بود اما امروز...امروز دست کمی از دوتا مرده متحرک نداشتن.
البته معلومه که نشخوار ذهنی که هردو بی خبر برای مجازات کردن خودشون انجام میدادن توانی برای زمزمه های عاشقانشون نمیذاشت و اونا رو از هم دور میکرد.
دیگری به فکر اینکه چه جوری دردونه قلبش رو بدون ناراحتی و تنش کنار خودش نگه داره و چطور بهش ثابت کنه که هیچ چیز جز خودش مهم نیست
و دیگری به فکر اینکه آیا قراره باز هم ترد و تنها بشه و آیا باز قلب ترک خوردش که به زور تونسته از نو بسازدش رو قراره با رفتن مرد موقهوهای که دست بر قضا جایگاه مهمی در قلبش داشت نابود و شکسته تر بشه؟
داخل آشپز خونه هرکدوم یه طرف مشغول کاری بودن
از طرفی چویا مشغول درست کردن پنکیک های مخصوصش یا به قول دازای چیبی پنکیک بود چون همراه با خوشمزگی عجیبی که داشتن کمی کوچولو بودن و به این خاطر اسمشون چیبی پنکیک شد.
و اون طرف هم دازای در حال چیدن میز ریختن قهوه ها بود قهوه خودش که کامل تلخ بود رو روی میز گذاشت و برای چویا رو همراه با اضافه کردن شکر کنار بشقابش گذاشت.
با چیدن میز قصد کرد به موحنایی بگه که همه چیز آمادس اما ترجیح داد سکوت کنه، تو این مدت فهمیده بود اگه ناراحت باشن و دازای بخواد بزور با چویا حرف بزنه حتی به منظور پرت کردن حواسش از اون ناراحتی پسر موحنایی لج میکنه و چیزی نمیگه پس سکوت کرد تا هر وقت خودش بخواد شروع به صحبت کردن کنه.
- ۱۳.۱k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط