پسرکی بودو دخترکی؛پسرک چشمک زد دخترک خندید...پسر گفت عشق

پسرکی بودو دخترکی؛پسرک چشمک زد دخترک خندید...پسر گفت عشق منی دختر گف عاشقتم...در حالی که هیچ یک نمی دانستند عشق چیست!!!دختر گف حرف بزن ولی بهم دست نزن...پسر شعر هایی عاشقانه در گوشش خواند...دختر ادامه داد:دست بزن ولی بوسم نکن...پسر در گوشش زمزمه کرد و دختر خام شد:بوس بکن ولی تجاوز نکن...پسر مثه حیوانی چنگ میزد و دختر همچون حیوانی رام هوس شد و حیا را به چند شر و ور باخت و ادامه داد:تجاوز بکن ولی دیگه حرف نزن!!!این دایره هر روز تکرار شد تا گند زده شد بر عشق و تمام حیای یک زن...
زن اگه زن باشه حیا داره...
مرد اگر مرد باشه وفا داره...
آدمییت بها داره...!!!!
دیدگاه ها (۳)

Crimson silence (p18)

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

معرفی رمان: نقابی در شهر«نقابی در شهر» یه رمان صدم قسمتیه. ژ...

Part : 2ا.ت و تهیونگ دست تو دست هم کنار ساحل راه میرفتن .تهی...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

#Thelast_Two#Hyunlixxولی یهو یه زن که بهش می‌خورد امگا باشه ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPart 2/2کیوکا کنار دخت...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

#My_deity#part1☆ویو پسرِ خدا☆ لنگان لنگان به سمت جنگل رفتم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط