پارت 72
دوس دخترم هستن.
پرستار بدون حرفی سری تکون و رفت. دستش رو کمی باال
آوردم و پشتش رو عمی ق بوسیدم.
تکون کوتاهی خورد و چشمهاش رو باز کرد؛ لبخند نگرانی زدم
و پرسیدم:
جیمین:حالت چطوره بیبی؟
ت:چی شده؟ من کجام؟ آخ!
نگران و با اخم گفتم:
جیمین: به سرت فشار نیار! تصادف کردی و بیمارستانی.
سری تکون داد که در باز شد و دکتر اومد، با لبخند گفت:
دکتر:سلام دخترم.
دکتر یه مرد مسن بود. ت آروم جواب سلامش رو داد که
دکتر گفت:
دکتر:نیاز به نگرانی نیست و هم مادر سالمه، هم بچه!
شوکه با چشمهای گرد و دهن باز به دهن دکتر نگاه کردم.
ت
هم کم از من نداشت که دکتر با دیدن چهرههامون گفت:
دکتر :نکنه نمیدونستین؟
آروم »نه« گفتم که با لبخند عمیقی عینکش رو جابهجا کرد
دکتر: پس باید بگم، پدر و مادر شدنتون مبارک!
ت لب میزد و هیچ صدایی از دهنش خارج نمیشد و دکتر
هم فقط حرف میزد؛ ولی من توی خوشی خبر پدر شدنم غرق
شده بودم که با صدای بسته شدن در به خودم اومدم، به ت
رو کردم و هیجان زده گفتم:
جیمین: تتتت .
]ت[
هنوز توی شوک بودم؛ من حامله شدم؟ اون هم از جیمین؟ از
کسی که عاشقشم!
با صدای جیمین بهش خیره شدم که گفت:
جیمین: ت نکنه تو خوشحال نشدی؟
آروم زمزمه کردم:
ت:خب راستش شوکه شدم، ما هنوز زن و شوهر نیستیم و کسی
زیاد از رابطمون نمیدونه.
دستم رو گرفت و با اطمینان گفت:
جیمین : خودم همه چی رو حل می کنم.
و دستش رو روی شکمم گذاشت و لبخندی روی لبش نشست. ته
دلم یه جوری شد، اون هم وقتی که جیمین خم شد و شکمم رو بوسید سرش کمی بلند کرد که با خنده گفتم
پرستار بدون حرفی سری تکون و رفت. دستش رو کمی باال
آوردم و پشتش رو عمی ق بوسیدم.
تکون کوتاهی خورد و چشمهاش رو باز کرد؛ لبخند نگرانی زدم
و پرسیدم:
جیمین:حالت چطوره بیبی؟
ت:چی شده؟ من کجام؟ آخ!
نگران و با اخم گفتم:
جیمین: به سرت فشار نیار! تصادف کردی و بیمارستانی.
سری تکون داد که در باز شد و دکتر اومد، با لبخند گفت:
دکتر:سلام دخترم.
دکتر یه مرد مسن بود. ت آروم جواب سلامش رو داد که
دکتر گفت:
دکتر:نیاز به نگرانی نیست و هم مادر سالمه، هم بچه!
شوکه با چشمهای گرد و دهن باز به دهن دکتر نگاه کردم.
ت
هم کم از من نداشت که دکتر با دیدن چهرههامون گفت:
دکتر :نکنه نمیدونستین؟
آروم »نه« گفتم که با لبخند عمیقی عینکش رو جابهجا کرد
دکتر: پس باید بگم، پدر و مادر شدنتون مبارک!
ت لب میزد و هیچ صدایی از دهنش خارج نمیشد و دکتر
هم فقط حرف میزد؛ ولی من توی خوشی خبر پدر شدنم غرق
شده بودم که با صدای بسته شدن در به خودم اومدم، به ت
رو کردم و هیجان زده گفتم:
جیمین: تتتت .
]ت[
هنوز توی شوک بودم؛ من حامله شدم؟ اون هم از جیمین؟ از
کسی که عاشقشم!
با صدای جیمین بهش خیره شدم که گفت:
جیمین: ت نکنه تو خوشحال نشدی؟
آروم زمزمه کردم:
ت:خب راستش شوکه شدم، ما هنوز زن و شوهر نیستیم و کسی
زیاد از رابطمون نمیدونه.
دستم رو گرفت و با اطمینان گفت:
جیمین : خودم همه چی رو حل می کنم.
و دستش رو روی شکمم گذاشت و لبخندی روی لبش نشست. ته
دلم یه جوری شد، اون هم وقتی که جیمین خم شد و شکمم رو بوسید سرش کمی بلند کرد که با خنده گفتم
- ۱۲.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط