رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارم
صبح روز بعد، کوک زودتر از همیشه بیدار شد.
نه به خاطر صدای باران.
نه به خاطر نور کمرنگی که از پنجره روی صورتش افتاده بود.
فقط به این دلیل که از دیشب یک سؤال عجیب توی سرش گیر کرده بود.
چرا تهیونگ اسمش را آنطور گفته بود؟
کوک صورتش را داخل بالش فرو کرد.
«واقعاً دیگه داری زیادی فکر میکنی.»
چند ثانیه بعد از تخت پایین آمد.
امروز تصمیم گرفته بود اصلاً به کتابخانه نرود.
اصلاً.
حتی اگر تهیونگ آنجا بود.
حتی اگر...
صدای نایک از پایین آمد.
«کوک!»
«چیه؟»
«اگه بیداری بیا پایین.»
کوک با اخم از اتاق بیرون آمد.
«چرا؟»
«صبحونه.»
«میام.»
وقتی به طبقه پایین رسید، نایک پشت میز نشسته بود و نامهای را میخواند.
کوک روبهرویش نشست.
«باز کار؟»
نایک نامه را تا کرد.
«یه چیزی شبیهش.»
کوک دستش را سمت فنجان چای برد.
«امروز قراره بری بیرون؟»
نایک کمی مکث کرد.
«احتمالاً.»
«کجا؟»
«مرکز شهر.»
«منم میام.»
نایک سرش را بالا آورد.
«تو؟»
«آره.»
«چرا؟»
کوک لحظهای ساکت شد.
نمیتوانست بگوید چون میخواست شاید دوباره تهیونگ را ببیند.
پس گفت:
«وسایل نقاشی لازم دارم.»
نایک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو دیروز هم برای وسایل نقاشی رفتی.»
کوک پلک زد.
«خب... امروز هم لازم دارم.»
لبخند کوچکی روی صورت نایک نشست.
«باشه.»
کوک با شک نگاهش کرد.
«چرا اینطوری نگام میکنی؟»
«هیچی.»
«نایک.»
«گفتم هیچی.»
کوک زیر لب غر زد.
«همه امروز یه چیزیشون میشه.»
نایک خندید.
چند دقیقه بعد، هر دو از عمارت بیرون رفتند.
هوا سرد بود و خیابان هنوز از باران شب گذشته خیس بود.
کوک کنار نایک قدم میزد و هر چند لحظه یک بار، بیاختیار به اطراف نگاه میکرد.
نایک متوجه شد.
«دنبال چیزی میگردی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«پس چرا سه بار به پشت سرت نگاه کردی؟»
کوک ایستاد.
«من... داشتم خیابون رو نگاه میکردم.»
نایک ابرو بالا انداخت.
«خیابون پشت سرت بود.»
کوک چیزی برای گفتن نداشت.
نایک خندهاش گرفت.
«باشه. چیزی نمیپرسم.»
«ممنون.»
اما درست همان لحظه، صدای آشنایی از آن طرف خیابان آمد.
«آقای آستور.»
هر دو برگشتند.
تهیونگ کنار کالسکهای ایستاده بود.
کت بلند مشکی پوشیده بود و دستکشهای چرمیاش را تازه به دست کرده بود.
نگاهش اول روی نایک نشست.
بعد روی کوک.
برای یک لحظه، نگاهش روی کوک ماند.
کوتاه.
اما کافی.
نایک گفت:
«دکتر.»
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«قرار نبود امروز به مرکز شهر بیایید.»
نایک گفت:
«کار پیش اومد.»
بعد نگاه کوتاهی به کوک انداخت.
«و ظاهراً برادرم هم کار داشت.»
تهیونگ نگاهش را به کوک داد.
«وسایل نقاشی؟»
کوک کمی جا خورد.
«آره.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«امیدوارم این بار مغازه باز باشه.»
کوک با خجالت خندید.
«منم همینطور.»
نایک به آن دو نگاه کرد.
بعد گفت:
«من باید برم سمت اداره.»
کوک سریع برگشت.
«پس منم با تو میام.»
نایک با تعجب نگاهش کرد.
«فکر کردم وسایل نقاشی میخوای.»
کوک مکث کرد.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
کوک با حرص گفت:
«بعداً میرم.»
نایک چند لحظه ساکت ماند.
«باشه.»
بعد رو به تهیونگ کرد.
«میتونی همراهش بری؟»
کوک فوراً گفت:
«لازم نیست!»
تهیونگ همزمان گفت:
«اگر خودش مشکلی نداشته باشه.»
هر دو به هم نگاه کردند.
کوک آهسته گفت:
«مشکلی ندارم.»
نایک لبخند زد.
«پس خوبه.»
و قبل از اینکه کوک چیزی بگوید، سوار کالسکه شد و رفت.
کوک به کالسکهای که دور میشد خیره ماند.
بعد آهسته برگشت سمت تهیونگ.
«فکر کنم برادرم عمداً این کارو کرد.»
تهیونگ آرام گفت:
«احتمالش زیاده.»
«تو چرا اینقدر آرومی؟»
«چون من کاری نکردم.»
کوک چشمهایش را ریز کرد.
«هنوز.»
تهیونگ برای اولین بار خندید.
و کوک همان لحظه فهمید یک مشکل تازه دارد.
صدای خندهٔ تهیونگ را دوست داشت.
ادامه دارد....
صبح روز بعد، کوک زودتر از همیشه بیدار شد.
نه به خاطر صدای باران.
نه به خاطر نور کمرنگی که از پنجره روی صورتش افتاده بود.
فقط به این دلیل که از دیشب یک سؤال عجیب توی سرش گیر کرده بود.
چرا تهیونگ اسمش را آنطور گفته بود؟
کوک صورتش را داخل بالش فرو کرد.
«واقعاً دیگه داری زیادی فکر میکنی.»
چند ثانیه بعد از تخت پایین آمد.
امروز تصمیم گرفته بود اصلاً به کتابخانه نرود.
اصلاً.
حتی اگر تهیونگ آنجا بود.
حتی اگر...
صدای نایک از پایین آمد.
«کوک!»
«چیه؟»
«اگه بیداری بیا پایین.»
کوک با اخم از اتاق بیرون آمد.
«چرا؟»
«صبحونه.»
«میام.»
وقتی به طبقه پایین رسید، نایک پشت میز نشسته بود و نامهای را میخواند.
کوک روبهرویش نشست.
«باز کار؟»
نایک نامه را تا کرد.
«یه چیزی شبیهش.»
کوک دستش را سمت فنجان چای برد.
«امروز قراره بری بیرون؟»
نایک کمی مکث کرد.
«احتمالاً.»
«کجا؟»
«مرکز شهر.»
«منم میام.»
نایک سرش را بالا آورد.
«تو؟»
«آره.»
«چرا؟»
کوک لحظهای ساکت شد.
نمیتوانست بگوید چون میخواست شاید دوباره تهیونگ را ببیند.
پس گفت:
«وسایل نقاشی لازم دارم.»
نایک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو دیروز هم برای وسایل نقاشی رفتی.»
کوک پلک زد.
«خب... امروز هم لازم دارم.»
لبخند کوچکی روی صورت نایک نشست.
«باشه.»
کوک با شک نگاهش کرد.
«چرا اینطوری نگام میکنی؟»
«هیچی.»
«نایک.»
«گفتم هیچی.»
کوک زیر لب غر زد.
«همه امروز یه چیزیشون میشه.»
نایک خندید.
چند دقیقه بعد، هر دو از عمارت بیرون رفتند.
هوا سرد بود و خیابان هنوز از باران شب گذشته خیس بود.
کوک کنار نایک قدم میزد و هر چند لحظه یک بار، بیاختیار به اطراف نگاه میکرد.
نایک متوجه شد.
«دنبال چیزی میگردی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«پس چرا سه بار به پشت سرت نگاه کردی؟»
کوک ایستاد.
«من... داشتم خیابون رو نگاه میکردم.»
نایک ابرو بالا انداخت.
«خیابون پشت سرت بود.»
کوک چیزی برای گفتن نداشت.
نایک خندهاش گرفت.
«باشه. چیزی نمیپرسم.»
«ممنون.»
اما درست همان لحظه، صدای آشنایی از آن طرف خیابان آمد.
«آقای آستور.»
هر دو برگشتند.
تهیونگ کنار کالسکهای ایستاده بود.
کت بلند مشکی پوشیده بود و دستکشهای چرمیاش را تازه به دست کرده بود.
نگاهش اول روی نایک نشست.
بعد روی کوک.
برای یک لحظه، نگاهش روی کوک ماند.
کوتاه.
اما کافی.
نایک گفت:
«دکتر.»
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«قرار نبود امروز به مرکز شهر بیایید.»
نایک گفت:
«کار پیش اومد.»
بعد نگاه کوتاهی به کوک انداخت.
«و ظاهراً برادرم هم کار داشت.»
تهیونگ نگاهش را به کوک داد.
«وسایل نقاشی؟»
کوک کمی جا خورد.
«آره.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«امیدوارم این بار مغازه باز باشه.»
کوک با خجالت خندید.
«منم همینطور.»
نایک به آن دو نگاه کرد.
بعد گفت:
«من باید برم سمت اداره.»
کوک سریع برگشت.
«پس منم با تو میام.»
نایک با تعجب نگاهش کرد.
«فکر کردم وسایل نقاشی میخوای.»
کوک مکث کرد.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
کوک با حرص گفت:
«بعداً میرم.»
نایک چند لحظه ساکت ماند.
«باشه.»
بعد رو به تهیونگ کرد.
«میتونی همراهش بری؟»
کوک فوراً گفت:
«لازم نیست!»
تهیونگ همزمان گفت:
«اگر خودش مشکلی نداشته باشه.»
هر دو به هم نگاه کردند.
کوک آهسته گفت:
«مشکلی ندارم.»
نایک لبخند زد.
«پس خوبه.»
و قبل از اینکه کوک چیزی بگوید، سوار کالسکه شد و رفت.
کوک به کالسکهای که دور میشد خیره ماند.
بعد آهسته برگشت سمت تهیونگ.
«فکر کنم برادرم عمداً این کارو کرد.»
تهیونگ آرام گفت:
«احتمالش زیاده.»
«تو چرا اینقدر آرومی؟»
«چون من کاری نکردم.»
کوک چشمهایش را ریز کرد.
«هنوز.»
تهیونگ برای اولین بار خندید.
و کوک همان لحظه فهمید یک مشکل تازه دارد.
صدای خندهٔ تهیونگ را دوست داشت.
ادامه دارد....
- ۴.۰k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط