{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

𝑷𝒂𝒓𝒕 6 | حق نداری بهش دست بزنی! ❤️‍🔥

صبح دوشنبه، لوئیس مثل همیشه وارد دانشگاه شد.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که سه نفر از دخترهای دانشگاه جلوش رو گرفتن.

یکی از دخترا با تمسخر گفت: «تو همونی هستی که جمعه‌شب با هیونجین می‌رقصیدی؟»

لوئیس بی‌حوصله جواب داد: «خب، که چی؟»

دختر با عصبانیت گفت: «فکر کردی کی هستی که به هیونجین نزدیک می‌شی؟»

لوئیس خندید.

لوئیس: «اگه مشکلی داری، برو با خودش حرف بزن. من وقت این مسخره‌بازی‌ها رو ندارم.»

دختر دستش رو جلو آورد و بازوی لوئیس رو محکم گرفت.

دختر: «با ما بیا، باید یه چیزی رو بهت بفهمونیم!»

لوئیس سعی کرد دستش رو آزاد کنه.

لوئیس: «دستت رو ول کن!»

دختر دیگه‌ای جلو اومد و با عصبانیت دستش رو بالا برد تا به لوئیس سیلی بزنه.

اما قبل از اینکه دستش به لوئیس برسه، کسی مچش رو گرفت.

هیونجین بود.

با چهره‌ای سرد و نگاهی خشمگین.

هیونجین: «فقط یه بار دیگه امتحان کن ببین چی می‌شه.»

دختر با ترس گفت: «هیونجین، ما فقط می‌خواستیم باهاش حرف بزنیم!»

هیونجین دستش رو رها کرد و جلوی لوئیس ایستاد.

هیونجین: «با کتک زدنش؟!»

دختر: «اون خودش رو بهت چسبونده!»

هیونجین با عصبانیت جواب داد:

«لوئیس لازم نیست خودش رو به کسی بچسبونه. اگه من بخوام کنار کسی باشم، انتخاب خودمه!»

لوئیس با تعجب به پشت سر هیونجین نگاه می‌کرد.

دخترها که دیدن نمی‌تونن کاری بکنن، با غرغر از اونجا دور شدن.

وقتی رفتن، هیونجین برگشت سمت لوئیس.

هیونجین: «خوبی؟ جایی‌ت درد می‌کنه؟»

لوئیس سرش رو تکون داد.

لوئیس: «خوبم... ولی لازم نبود این‌طوری ازم دفاع کنی.»

هیونجین اخم کرد.

هیونجین: «یعنی باید وایمیستادم تا بزننت؟»

لوئیس: «نه، منظورم این نبود.»

هیونجین چند لحظه بهش خیره موند و بعد آروم گفت:

«هیچ‌کس حق نداره بهت دست بزنه، لوئیس. فهمیدی؟»

قلب لوئیس تندتر زد، اما برای اینکه هیونجین متوجه نشه، لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

لوئیس: «وای، هوانگ هیونجین! نکنه عاشقم شدی؟»

هیونجین برای لحظه‌ای ساکت موند.

بعد کمی بهش نزدیک شد و با لبخند گفت:

«اگه شده باشم، مشکلی داری؟»

این بار نوبت لوئیس بود که حرفی برای گفتن نداشته باشه!

هیونجین با خنده از کنارش رد شد و گفت:

«زود باش، قبل از اینکه دوباره یکی بخواد اذیتت کنه، برسونمت کلاس.»

لوئیس پشت سرش راه افتاد و زیر لب گفت:

«از خودراضیِ غیرقابل‌تحمل...»

هیونجین بدون اینکه برگرده، جواب داد:

«شنیدم، عزیزم!»

لوئیس سر جاش خشکش زد.

لوئیس: «عزیزم؟!»

هیونجین برگشت و با شیطنت لبخند زد.

هیونجین: «چی شد؟ خوشت اومد؟»

لوئیس: «خفه شو، هیونجین!»

اما لبخندی که نتونست پنهانش کنه، همه‌چیز رو لو می‌داد.

ادامه دارد... ❤️‍🔥
دیدگاه ها (۲)

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

پارت ۸ #پشت غرورت«چون اون دختر قرار نیست فقط زنگ بزنه.»اما ب...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

درخواستی شینیچیرو

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت دوم | قلعه‌ی تاریکا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط