‏من یاد گرفتم که دنیا درون آدم‌رو نمی‌بینه و ذره‌ای متوجه

‏من یاد گرفتم که دنیا درون آدم‌رو نمی‌بینه و ذره‌ای متوجه امیدها، آرزوهاش و غصه‌هاش نیست. انگار پوست و استخوان آدم، این چیزارو از آدما مخفی می‌کنه. این حقیقت همون‌قدر که ساده بود، عجیب و ظالمانه هم بود.


📕 ندای کوهستان ⁩
✍🏽 #خالد_حسینی ⁩
دیدگاه ها (۲)

@aaa4853 تو عاطفه و مهر و احساس به دنیا اومدی؛ انگار از همون...

🎂💗 𝐇𝐀𝐏𝐏𝐘 𝐉𝐈𝐌𝐈𝐍 𝐃𝐀𝐘 💗🎂به دنیا اومدن بعضی آدما فقط یه اتفاق سا...

رمان عشق ممنوع

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دهم | نشانه های خون اشامییونگی فوراً به...

ادامه 𝑃𝑇 16🍷#contract ×مثلاً اینکه چه غذایی رو دوست داره، چه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p69چشم‌هایی سرد که انگار آدم رو از درون ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

رقص مرگ و عشقp¹⁵اشک‌ها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن. تم...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط