ادامه 𝑃𝑇 16🍷

ادامه 𝑃𝑇 16🍷
#contract
×مثلاً اینکه چه غذایی رو دوست داره، چه وقت‌هایی حوصله‌ی حرف زدن نداره، چه چیزهایی خوشحالش می‌کنه...
جان انگشت‌هاش رو یکی‌یکی بالا آورد و شروع کرد به شمردن.
×حتی می‌دونم وقتی خوابش میاد، ولی نمی‌خواد بخوابه، چطوری رفتار می‌کنه!
جیمین بهش خیره شد.
_ تو چرا این‌همه چیز درباره‌ی اون می‌دونی؟
جان با تعجب ابروهاش رو بالا برد.
×خب... چون باهاش وقت می‌گذرونم؟
بعد شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
×نونا آدم راحتیه، جیمین. فقط باید بهش فرصت بدی باهات راحت باشه.
جیمین نگاهش رو از جان گرفت. بهش فرصت بدی باهات راحت باشه.
انگار جان داشت درباره‌ی یه چیز کاملاً ساده حرف می‌زد. چیزی که هر کسی می‌تونست بفهمه.
پس چرا برای جیمین این‌قدر عجیب بود؟
اون ات رو از بچگی می‌شناخت. زمانی که هنوز قدشون به دستگیره‌ های بعضی از درهای عمارت ها نمی‌رسید، ات تنها دختری بود که جیمین اجازه می‌داد بدون ترس از عصبانیتش وارد حریم شخصیش بشه.
ات می‌تونست کنارش بشینه، به وسایلش دست بزنه و حتی وقتی جیمین حوصله‌ی هیچ‌کس رو نداشت، بازم باهاش حرف بزنه.
اما حالا...حالا جان با چند جمله می‌تونست چیزهایی درباره‌ی ات بگه که جیمین ازشون خبر نداشت.

و بدتر از اون، جان برای دونستن این چیزها لازم نبود سال‌ها ات رو بشناسه. فقط باهاش وقت می‌گذروند، به حرف‌هاش گوش می‌داد و به چیزهای کوچیکی توجه می‌کرد که جیمین هیچ‌وقت بهشون اهمیت نداده بود.
_مثلاً چه غذایی رو دوست داره؟
سؤال ناخواسته از دهن جیمین بیرون پرید. جان برای لحظه‌ای ساکت موند و بعد لبخندش کش اومد.
×صبر کن ببینم... تو واقعاً نمی‌دونی؟
جیمین اخم کرد.
_جان.
× باشه، باشه! چرا عصبانی می‌شی؟ می‌گم بهت.
جان شروع کرد به توضیح دادن و جی هم گاهی چیزی به حرف‌هاش اضافه می‌کرد. جیمین به ظاهر بی‌تفاوت نشسته بود، اما این بار به تمام حرف‌هاشون گوش می‌داد. بیشتر از چیزی که خودش حاضر بود اعتراف کنه.
وقتی صحبت‌هاشون تموم شد، جان و جی از اتاق بیرون رفتن و جیمین تنها موند. چند لحظه به سکوت اتاق گوش داد. بعد نگاهش به در افتاد.
تصویر ات توی ذهنش شکل گرفت؛ همون اتاقی که گاهی باهاش حرف می‌زد، همون دختر بچه‌ای که بی‌اجازه کنارش می‌نشست و همون دختری که حالا حتی وقتی چند قدم اون‌طرف‌تر ازش بود، انگار فاصله‌ای اندازه کیلومتر ها بینشون وجود داشت.
جیمین اخم کمرنگی کرد. از کی این‌قدر چیزها درباره‌ی ات نمی‌دونست؟ چرا تا قبل از امروز متوجه نشده بود؟
و چرا شنیدن اینکه جان این چیزها رو می‌دونه، این‌قدر حالش رو بد کرده بود؟
نمی‌تونست اسمش رو بذاره عصبانیت. جان کار اشتباهی نکرده بود درسته؟
نمی‌تونست اسمش رو بذاره ناراحتی. دست‌کم نه ناراحتی‌ای که جیمین حاضر باشه بهش اعتراف کنه.
پس چی بود؟
جیمین به پشتی مبل تکیه داد و چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای بست. شاید مشکل این نبود که جان چیزهای زیادی درباره‌ی ات می‌دونست.
شاید مشکل این بود که جیمین، با وجود تمام سال‌هایی که ات رو می‌شناخت، تازه داشت متوجه می‌شد چقدر چیز هست که هنوز درباره‌ش نمی‌دونه.
و برای مردی مثل پارک جیمین، پذیرفتن این موضوع سخت تر از سر و کله زدن با سه تا خواهر برادر رومخه.
ــــ
شرط:
لایک 30
بارنشر10
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۵)

فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر زنگ ورزش که خورد، همه با سروص...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

dark life = 40

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

هیچی والا یکی رو یکی از سال بالایی ها کراش زده بود بهش یه گر...

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

نحوه‌ی حرف زدن:آروم، کوتاه و دقیق. هیچ‌وقت بی‌دلیل حرف نمی‌ز...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط