آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۷
.
.
.
.
.
.
_اوه.....سابیتو بیا اینجا
سابیتو دست از برسی قفسه ی پرونده ها برداشت و رفت پیش گیو.
×چی پیدا کردی؟_____ خون؟
_یه قطره اس و این نشونه ی خوبی عه.
×چیش خوبه😐
_این یعنی هنوز زنده اس و اگه آسیبی دیده باشه در حدِ.... چه میدونم....مثلا یه دارت بیهوشی؟
×احتمالش زیاده..... چون اونجا رو ببین
سابیتو به زیر صندلی ، حدود یک متر و نیم اونور تر از جای لکه ی خون اشاره میکنه. یه دارت بیهوشی با پر های قرمز .
سابیتو خم میشه تا دارت رو برداره اما گیو میگه:« هوی وایسا!»
_جمع آوری سرنخ ها کار ما نیست یادت رفته؟
×اوه راست میگی اصلا حواسم نبود😂
_آفرین به تو🗿👏
سابیتو میره و توی چارچوب در می ایسته و هیرو رو صدا میزنه. «هیرو! بیا اینجا یه چیزی پیدا کردیم»
هیج صدایی در راهروی سرد و خالی وجود نداره. لامپ مهتابی سوسو میزنه و یهو خاموش میشه. بخش کوچکی از راهرو تاریک بود.
_چی شده؟
گیو هم میره پیش سابیتو می ایسته. دست های لرزانش رو داخل جیب هاش فرو می بره و انتهای راهرو خیره میشه.
×اون جواب نمیده.
گیو توی راهرو قدم بر میداره و هر چی جلو تر میره احساس سوزش بیشتری رو توی مهره ها کمرش احساس میکنه. احساس سرگیجه میکنه ولی به رههش ادامه میده...
احساس ترس عحیبی سراسر وجود گیو رو فرا میگیره.
سابیتو میدوعه سمت گیو و میگه:«هی وایسا منم بیام!»
تق.
تق.
تق.
صدای قدم هاشون توی راهرو پخش میشه.
×میگم ، اون اتاق کناری رو به نظرت هیرو گشته؟ درش نیمه بازه...
_شاید بیا بریم
گیو به سمت در نیمه باز اتاق در سمت چپ راهرو حرکت میکنه. در رو آروم باز میکنه و میره داخل. سابیتو هم پشت سرش میره تو
◇ پخخخخخخخخ!
سابیتو خیلی سریع واکنش نشون و داد و گیو رو کشید عقب و تقریبا داشت با پا میزد تو صورت هیرو که گیو هم سابیتو رو کشید عقب.
_این چه مسخره بازی ای عه؟
◇ببخشید😅 میخواستم باهاتون شوخی کنم
_این یه پرونده ی جدی عه هیرو. اگه نمیتونی جدی باشی بکش کنار
×اممممم فکر نمیکنم نیاز باشه تا این خد خشک باشی گیو....
گیو با چشم های سردی به سابیتو نگاه کرد. سابیتو هیچ وقت چشم های گیو رو تا این حد تنها و آزرده ندیده بود.
×میدونی؟ ولی حق با گیو عه. هیرو این یه مسئله ی مهم و تو نمیتونی همینجوری شوخی کنی.
_از یه بازرس تازه کار چه انتظاری داشتم؟ هاه
سابیتو بدون توجه به اینکه گیو قراره چه بلایی سر هیرو بیاره اتاق رو برسی کرد.
یه دراور کنار پنجره ی مستطیل شکلی که به خیابون راه داشت وجود داشت.
سابیتو کشو ی اول رو باز کرد.
×کد مورس!
_چی؟
گیو بدون معطلی رفت تا کد مورس رو بخونه. سابیتو کاغذ نوار شکل رو به گیو داد.
_نوشته......کتاب عقاید یک دلقک صفحه ی ۸۹.....کوچو کتاب هاش رو کجا میزاره؟
×چرا ؟ از کجا میدونی مال شینوبو سان عه؟
_تنها پزشک قانونی ای که از کد مورس برای پیغام گذاری استفاده میکنه اونه. کی رو دیگه میشناسی؟
×هیچ کس. درست میگی؛ خیلی خب. دیروز داشت اون کتاب رو مطالعه میکرد فکر کنم یه جایی روی میزش دیدمش...
سابیتو و گیو با عجله از اتاق بیرون اومدن و به سمت دفتر شینوبو حرکت کردن. هیرو که نمیدونست الان چی کار کنه هم دنبالشون رفت.
سابیتو به سمت میز کار شینوبو رفت و زیر کاغذ های ریخت و پاش شده دنبال کتاب عقاید یک دلقک گشت.
×پیداش کردم!
_صفحه ی هشتاد و نه.....
گیو کتاب رو از دست سابیتو گرفت و صفحه ی هشتاد و نه رو باز کرد. یه یادداشت کوچیک پیدا کرد.
نوشه بود اگه من گم شدم دنبالم نگردید. میدونم داری اینو میخونی تومیوکا. دو روز بهم فرصت بده اگه سرنخ بعدی رو پیدا نکردید به جست و جو ادامه بدید پس لطفا بعد از دو روز بیا
هیرو گفت:« خیلی راحت نتونستیم سرنخ ها رو پیدا کنیم؟»
گیو بهش چشم غره رفت و گفت:« ما از قبل برای اینجور موقعیت ها هماهنگ کرده بودیم.»¹
یاد داشت رو دوباره برسی کرد ولی هیچ چیز دیگه روش نوشته نشده بود.
سابیتو کاغذ رو از گیو گرفت و رفت توی آشپزخونه. دنبال فندک یا یه کبریت بود که خوشبختانه پیداش کرد. نه . حتی با جوهر نامرئی هم چیزی ننوشته بود.
×لعنتی!
گیو هنوز داشت صفحه ی ۸۹ رو برسی میکرد تا شاید یه علامت یا یه نشونه توش پیدا کنه. ولی هیچ خبری نبود.
ادامه دارد...
¹. در این مورد شاید توی پارت های بعد بیشتر بفهمید و همینطور قصد دارم چند تا نکته و فکت رو بهتون بعد از هر پارت بگم🤓☝️
چالش: به نظرتون خانومه کجاست؟
.
.
.
.
.
_اوه.....سابیتو بیا اینجا
سابیتو دست از برسی قفسه ی پرونده ها برداشت و رفت پیش گیو.
×چی پیدا کردی؟_____ خون؟
_یه قطره اس و این نشونه ی خوبی عه.
×چیش خوبه😐
_این یعنی هنوز زنده اس و اگه آسیبی دیده باشه در حدِ.... چه میدونم....مثلا یه دارت بیهوشی؟
×احتمالش زیاده..... چون اونجا رو ببین
سابیتو به زیر صندلی ، حدود یک متر و نیم اونور تر از جای لکه ی خون اشاره میکنه. یه دارت بیهوشی با پر های قرمز .
سابیتو خم میشه تا دارت رو برداره اما گیو میگه:« هوی وایسا!»
_جمع آوری سرنخ ها کار ما نیست یادت رفته؟
×اوه راست میگی اصلا حواسم نبود😂
_آفرین به تو🗿👏
سابیتو میره و توی چارچوب در می ایسته و هیرو رو صدا میزنه. «هیرو! بیا اینجا یه چیزی پیدا کردیم»
هیج صدایی در راهروی سرد و خالی وجود نداره. لامپ مهتابی سوسو میزنه و یهو خاموش میشه. بخش کوچکی از راهرو تاریک بود.
_چی شده؟
گیو هم میره پیش سابیتو می ایسته. دست های لرزانش رو داخل جیب هاش فرو می بره و انتهای راهرو خیره میشه.
×اون جواب نمیده.
گیو توی راهرو قدم بر میداره و هر چی جلو تر میره احساس سوزش بیشتری رو توی مهره ها کمرش احساس میکنه. احساس سرگیجه میکنه ولی به رههش ادامه میده...
احساس ترس عحیبی سراسر وجود گیو رو فرا میگیره.
سابیتو میدوعه سمت گیو و میگه:«هی وایسا منم بیام!»
تق.
تق.
تق.
صدای قدم هاشون توی راهرو پخش میشه.
×میگم ، اون اتاق کناری رو به نظرت هیرو گشته؟ درش نیمه بازه...
_شاید بیا بریم
گیو به سمت در نیمه باز اتاق در سمت چپ راهرو حرکت میکنه. در رو آروم باز میکنه و میره داخل. سابیتو هم پشت سرش میره تو
◇ پخخخخخخخخ!
سابیتو خیلی سریع واکنش نشون و داد و گیو رو کشید عقب و تقریبا داشت با پا میزد تو صورت هیرو که گیو هم سابیتو رو کشید عقب.
_این چه مسخره بازی ای عه؟
◇ببخشید😅 میخواستم باهاتون شوخی کنم
_این یه پرونده ی جدی عه هیرو. اگه نمیتونی جدی باشی بکش کنار
×اممممم فکر نمیکنم نیاز باشه تا این خد خشک باشی گیو....
گیو با چشم های سردی به سابیتو نگاه کرد. سابیتو هیچ وقت چشم های گیو رو تا این حد تنها و آزرده ندیده بود.
×میدونی؟ ولی حق با گیو عه. هیرو این یه مسئله ی مهم و تو نمیتونی همینجوری شوخی کنی.
_از یه بازرس تازه کار چه انتظاری داشتم؟ هاه
سابیتو بدون توجه به اینکه گیو قراره چه بلایی سر هیرو بیاره اتاق رو برسی کرد.
یه دراور کنار پنجره ی مستطیل شکلی که به خیابون راه داشت وجود داشت.
سابیتو کشو ی اول رو باز کرد.
×کد مورس!
_چی؟
گیو بدون معطلی رفت تا کد مورس رو بخونه. سابیتو کاغذ نوار شکل رو به گیو داد.
_نوشته......کتاب عقاید یک دلقک صفحه ی ۸۹.....کوچو کتاب هاش رو کجا میزاره؟
×چرا ؟ از کجا میدونی مال شینوبو سان عه؟
_تنها پزشک قانونی ای که از کد مورس برای پیغام گذاری استفاده میکنه اونه. کی رو دیگه میشناسی؟
×هیچ کس. درست میگی؛ خیلی خب. دیروز داشت اون کتاب رو مطالعه میکرد فکر کنم یه جایی روی میزش دیدمش...
سابیتو و گیو با عجله از اتاق بیرون اومدن و به سمت دفتر شینوبو حرکت کردن. هیرو که نمیدونست الان چی کار کنه هم دنبالشون رفت.
سابیتو به سمت میز کار شینوبو رفت و زیر کاغذ های ریخت و پاش شده دنبال کتاب عقاید یک دلقک گشت.
×پیداش کردم!
_صفحه ی هشتاد و نه.....
گیو کتاب رو از دست سابیتو گرفت و صفحه ی هشتاد و نه رو باز کرد. یه یادداشت کوچیک پیدا کرد.
نوشه بود اگه من گم شدم دنبالم نگردید. میدونم داری اینو میخونی تومیوکا. دو روز بهم فرصت بده اگه سرنخ بعدی رو پیدا نکردید به جست و جو ادامه بدید پس لطفا بعد از دو روز بیا
هیرو گفت:« خیلی راحت نتونستیم سرنخ ها رو پیدا کنیم؟»
گیو بهش چشم غره رفت و گفت:« ما از قبل برای اینجور موقعیت ها هماهنگ کرده بودیم.»¹
یاد داشت رو دوباره برسی کرد ولی هیچ چیز دیگه روش نوشته نشده بود.
سابیتو کاغذ رو از گیو گرفت و رفت توی آشپزخونه. دنبال فندک یا یه کبریت بود که خوشبختانه پیداش کرد. نه . حتی با جوهر نامرئی هم چیزی ننوشته بود.
×لعنتی!
گیو هنوز داشت صفحه ی ۸۹ رو برسی میکرد تا شاید یه علامت یا یه نشونه توش پیدا کنه. ولی هیچ خبری نبود.
ادامه دارد...
¹. در این مورد شاید توی پارت های بعد بیشتر بفهمید و همینطور قصد دارم چند تا نکته و فکت رو بهتون بعد از هر پارت بگم🤓☝️
چالش: به نظرتون خانومه کجاست؟
- ۶.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط