Fate is predetermined.
part: 48
+:مامان تو برو استراحت کن من غذا رو راست و ریست میکنم، کلا چند روزه حالتم خوب نیست
مینا بی حال سری تکون داد و بعد از تشکری به سمت اتاق خوابش رفت
بعد از نیم ساعت که الیزا مطمئن شد خبری از مینا نیست به سمت گلدون رفت و کلید ها رو برداشت
استرس کل وجودش رو فرا گرفته بود صدای تپش قلبش تنها صدایی بود که به گوشش میرسید
کلید در خونه نبود چون یول صبح رفته بود بیرون و در قفل کرده بود و کلید هارو با خودش برده بود
رفت به سمت اتاق و پنجره باز کرد
خوشبختانه ارتفاع زیادی نبود و میتونست بپره
کیفش رو پرت کرد و بعدش خودش با احتیاط و استرس به پایین رفت
خوشبختانه بعد از ۳ روز رهایی پیدا کرده بود
حالا باید حواسش میبود که یول نباشه ببینتش
الیزا دو طرف خیابون رو چک کرد و بعد از مطمئن شدن که یول نیست خواست از خیابون رد بشه
یدفعه ماشین مشکی ای با سرعت زیاد به سمت الیزا اومد ولی خوشبختانه با الیزا برخورد نکرد
-:الیزا؟
جونگکوک سراسیمه پیاده شد و به سمت الیزا رفت
+:جونگکوک
-:خوبی؟
الیزا دست پاچه شد" ام..اره...چیزه...فرار کردم"
-:فرار کردی؟
+:نه..یعنی چیز..اومدم، اره اومدم که بیام عمارت
جونگکوک که انگار خیالش راحت شده بود نفس صدا داری کشید و کوله الیزا رو ازش گرفت و گزاشت صندلی عقب و خودشون نشستن داخل ماشین
+:مامان تو برو استراحت کن من غذا رو راست و ریست میکنم، کلا چند روزه حالتم خوب نیست
مینا بی حال سری تکون داد و بعد از تشکری به سمت اتاق خوابش رفت
بعد از نیم ساعت که الیزا مطمئن شد خبری از مینا نیست به سمت گلدون رفت و کلید ها رو برداشت
استرس کل وجودش رو فرا گرفته بود صدای تپش قلبش تنها صدایی بود که به گوشش میرسید
کلید در خونه نبود چون یول صبح رفته بود بیرون و در قفل کرده بود و کلید هارو با خودش برده بود
رفت به سمت اتاق و پنجره باز کرد
خوشبختانه ارتفاع زیادی نبود و میتونست بپره
کیفش رو پرت کرد و بعدش خودش با احتیاط و استرس به پایین رفت
خوشبختانه بعد از ۳ روز رهایی پیدا کرده بود
حالا باید حواسش میبود که یول نباشه ببینتش
الیزا دو طرف خیابون رو چک کرد و بعد از مطمئن شدن که یول نیست خواست از خیابون رد بشه
یدفعه ماشین مشکی ای با سرعت زیاد به سمت الیزا اومد ولی خوشبختانه با الیزا برخورد نکرد
-:الیزا؟
جونگکوک سراسیمه پیاده شد و به سمت الیزا رفت
+:جونگکوک
-:خوبی؟
الیزا دست پاچه شد" ام..اره...چیزه...فرار کردم"
-:فرار کردی؟
+:نه..یعنی چیز..اومدم، اره اومدم که بیام عمارت
جونگکوک که انگار خیالش راحت شده بود نفس صدا داری کشید و کوله الیزا رو ازش گرفت و گزاشت صندلی عقب و خودشون نشستن داخل ماشین
- ۱.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط