{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مامانم:به چی فک میکنی؟

مامانم:به چی فک میکنی؟
من:هیچی
همچنان ذهنم:
ات وارد اتاق شد و دستای جونگکوک میلرزید
ات:نترس بیبی من پیشتم
جونگکوک:ت ت تو که انقدر مهربون ش ش دی
ات:از اونجایی که شب سختی در انتظاره گفتم یکم مهربون شم بیب
جونگکوک:یا حضرت ابلض
همون لحظه صدای تفنگ از پایین اومد
ات سریع رفت پایین و جونگکوکم خیلی اروم رفت
ته:بلخره دیدمت قول میدم پرنسسمو پس بگیرم
جونکوک:ددیییییی
ات:سیهدیر بابا همتون همینو(همان لحظه ته یک تیر با احترام به قلب ات رد و ات کوشته شد)
جونکوک:ددی دوست دارم
ته:میتونی وقتی رسیدیم خونه تو اتاق بهم نشون بدی چقدر دوسم داری
(فلش بک به اتاق)
ته خیلی مح…
چیه؟فک کردی مینویسم؟سیهدیر کن برو بخواب بابا بجا اینکارا پاشو برو درستو بخون😔توله س-
(قصد بی احترامی به اعظا ندارم و فقط برا خندست)
دیدگاه ها (۰)

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

رمان

P.1 | ....وقتی یهویی.(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام ر...

•~تک پارتی جونگکوک~•یک روز با جونگکوک چطور میگذره؟( به عنوان...

چندپارتی تهیونگ

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط