{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•~تک پارتی جونگکوک~•

•~تک پارتی جونگکوک~•
یک روز با جونگکوک چطور میگذره؟( به عنوان دوست دختر.)
چشمامو باز کردم که دیدم کوکی نیست رفتم و دنبالش گشتم اما ی دفعه صدایی از توی آشپزخونه شنیدم رفتم که دیدم بله کوک داره پنکیک درست می‌کنه و آشپزخونه هم منفجر شده!
ــ کوک با آشپزخونه چیکار کردی؟
+ یاااا جد جیننن! ترسیدم دختر خانم!.
ــ دیوونه!( با خنده) .
+ میخوری؟(اشاره به پنکیک.)
ــ بگو ببینم چی ریختی داخلش‌.
+ خب ببین کلا موادی که روی پاکت نوشته رو ریختم و بعدش این درست شد.
ــ وحشتناکه!.
+ نظر لطفته.
ــ ممنون.
+ یعنی حتی اگه بین زامبی ها گیر بیفتی هم نمیخوریش؟؟.
+ معلومه نه!.
ــ ای بابا من این همه زحمت کشیدــ
ــ وایسا وایسا ببینم! ساعت مگه ۹ نیست!
+ خب آره مگه چیه؟
ــ تو باید بری سر کار!.
+ امروز نمیرم میخوام پیش پرنسسم باشم.
ــ هوفففف ی لحظه ترسیدم.
+ نترس من اینجام پرنسس.
ــ کل روز قراره حرف بزنیم؟ تو و من و.... .
+ و چی؟.
ــ و پنکیک!
+ تو چیزی خوردی؟
ــ هه هه خیلی با نمکی!
ــ راستی امروز اعظا میان!
+ اوکی فقط میشه ی چیزی بخوریم؟
ــ باش باشه لطفأ لباستو بپوش!( کوک بدون تی شرت میخوابه دوستان منحرف نباشید.)
+ چرا؟!
ــ چون....اعظا الان میان.
+ وات؟؟ ای خدااااا.... ‌.
ــ برو بپوش.
+ باشه،دارم برات پرنسس!
داشتم پنکیک جدیدی درست میکردم که یهو دستی دور کمرم حلقه شد.
نیازی به تعجب نبود چون میدونستم کیه.
+ میشه ببوسمت؟
ــ اوهوم.
کوک میخواست ببوستش که یهو زنگ در به صدا دراومد.( اعظا ازدواج کردن حالا با هرکی.)
شوگا: سلام زن داداش گشنمه.
جین: یزید بزار نفس بکشم.
شوگا: نموخوام.
نامجون: نباید براتون پیتزا می‌خریدم نه؟( معلومه که نه🌝✨).
تهیونگ: نه اشتباه بزرگی بود! خیلی بزرگ.
+ احتمالا تو پیتزا ی چیزی بود.
ــ اینم خراب شد...کوک گشنمه.
+ یا جد جین اهم باشه عزیزم الان درست میکنم.
ــ ایشششش.( آت رفت.)
+ کجا رفتی؟
ــ اتاق.
+ من بلد نیستم چجوری درست کنم.
ــ گوگل.
+ واو اوکی.
جیهوپ: زن داداش می‌دونی کی رانندگی کرد؟؟
ــ نامجون؟
جیمین: کاملا درسته.
+ باورم نمیشه زنده ای هیونگ!.
نامجون: همچنین.
ویو بعد صبحانه و ناهار.)
ــ الان گوشیم زنگ میخوره؟
از اون طرف دوستای آت لانا و جولی برای ناهار اومده بودن.
جولی: آت حالت خوبه؟
ــ نه، بریم اسب سواری؟
نامجون: الان؟
+ اسطبل از کجا گیر بیاریم؟
ــ من یکی در نظر دارم.
+ خوبه ساعت 6 میریم.
ــ عالیه.
( بعد از رفتن به اسطبل و برگشتن.)
ــ هوففف خیلی خوش گذشت.
+ خوبه.
ــ چی؟
+ اینکه خوشحالی.
ــ تو خیلی مرموزی!
+ من؟
ــ اوهوم،تو.
+ پرنسس میشه ببوسمت؟
ــ اوهوم.
کوک دستای آت رو بالا قفل می‌کنه و کمر آت رو میگیره.
( کیص)
+ دلم برای بوسیدنت تنگ شده بود پرنسسم.
ــ منم همینطور.

«پایان»
دیدگاه ها (۲)

طراحیم چطوره؟

بریم پارت یک رمان؟

فردا پارت اول رمانو میزارم پرنسسام🌷🫧

رمان:: 🫧" عشق عجیب ما "🫧آشنایی با شخصیت ها:: لی ــ سومی: ( ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط