When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ⁶
جیمین دفترچه رو از دست یونگی گرفت و گفت
« تو داری سختی های زندگیش رو مینویسی،درحالی که میتونی اون چیز های جذابه که مثل تضادیه که در تاریکی هاش وجود داره...مثلا مثل همین قهوه »
جیمین به فنجان قهوه ی روبه روی یونگی اشاره کرد و ادامه داد
« این قهوه تلخیش زیاد نیست،چون من بهش وانیل اضافه میکنم،اون کلمات هم میتونن...میتونن اون و زندگیش رو تلخ و شیرین تعریف کنن»
یونگی به دست های جیمین خیره شد و بعد به چشم هایش، برای اولین بار بعد از ماه ها اون حسی که اسمش «الهام» که گمش کرده بود رو حالا پیدا کرده بود، در ان لحظه نه باریستا بلکه بخشی از داستان بود داشت شکل میگرفت
یونگی زیر لب با خودش گفت
« وانیل و تلخی...»
جیمین با تعجب پرسید
« چی گفتی»
یونگی به دفترچه اشاره کرد و از دست جیمین گرفتش، برای اولین بار در این چند روز لبخندی واقعی و درخشان زد، لبخندی که کسی فکر نمیکرد ادمی که همیشه ساکت و کم حرفه انقدر خنده اش قشنگ باشه، لبخندی که از ته دل بود، لبخندی از سر خوشحالی..
یونگی همانطور که به دفترچه نگاه میکرد و لبخند میزد گفت
« هیچی، فقط.... فکر کنم بلاخره فهمیدم باید چی بنویسم »
و یونگی اینبار با الهام های جدیدی که از جیمین گرفته بود شروع به نوشتن کرد، جیمین که فهمیده بود یونگی واقعا چیزی به ذهنش رسیده از جایش بلند شد و سر کارش برگشت، کمی گذشت یونگی همانطور در حال نوشتن بود، اما اینبار نگاهش کاملا به دفترچه نبود، گاهی به جیمین نگاه میکرد که داشت با ارامش خاصی برای مشتری دیگه ای قهوه میریخت، هر بار که به جیمین نگاه میکرد و با هر حرکت جیمین یونگی ایده ی جدیدی میگرفت و خطی دیگه به داستانش اضافه میکرد، انگار منبع تمام ایده و الهام های یونگی جیمین بود، جیمین حتی بدون اینکه بداند داشت نویسنده ای که افسرده شده بود به زندگی برمی گرداند، قطره به قطره هر فنجان قهوه ی وانیلی به یونگی امید میبخشید....
دیگه شرط داریم ۳۳ لایک ۱۴ بازنشر کامنت هم فقط نظر های گوگولی تون
بوس بهتون چند دقیقه بعد اینم یه سناریو اپ میکنم
Part ⁶
جیمین دفترچه رو از دست یونگی گرفت و گفت
« تو داری سختی های زندگیش رو مینویسی،درحالی که میتونی اون چیز های جذابه که مثل تضادیه که در تاریکی هاش وجود داره...مثلا مثل همین قهوه »
جیمین به فنجان قهوه ی روبه روی یونگی اشاره کرد و ادامه داد
« این قهوه تلخیش زیاد نیست،چون من بهش وانیل اضافه میکنم،اون کلمات هم میتونن...میتونن اون و زندگیش رو تلخ و شیرین تعریف کنن»
یونگی به دست های جیمین خیره شد و بعد به چشم هایش، برای اولین بار بعد از ماه ها اون حسی که اسمش «الهام» که گمش کرده بود رو حالا پیدا کرده بود، در ان لحظه نه باریستا بلکه بخشی از داستان بود داشت شکل میگرفت
یونگی زیر لب با خودش گفت
« وانیل و تلخی...»
جیمین با تعجب پرسید
« چی گفتی»
یونگی به دفترچه اشاره کرد و از دست جیمین گرفتش، برای اولین بار در این چند روز لبخندی واقعی و درخشان زد، لبخندی که کسی فکر نمیکرد ادمی که همیشه ساکت و کم حرفه انقدر خنده اش قشنگ باشه، لبخندی که از ته دل بود، لبخندی از سر خوشحالی..
یونگی همانطور که به دفترچه نگاه میکرد و لبخند میزد گفت
« هیچی، فقط.... فکر کنم بلاخره فهمیدم باید چی بنویسم »
و یونگی اینبار با الهام های جدیدی که از جیمین گرفته بود شروع به نوشتن کرد، جیمین که فهمیده بود یونگی واقعا چیزی به ذهنش رسیده از جایش بلند شد و سر کارش برگشت، کمی گذشت یونگی همانطور در حال نوشتن بود، اما اینبار نگاهش کاملا به دفترچه نبود، گاهی به جیمین نگاه میکرد که داشت با ارامش خاصی برای مشتری دیگه ای قهوه میریخت، هر بار که به جیمین نگاه میکرد و با هر حرکت جیمین یونگی ایده ی جدیدی میگرفت و خطی دیگه به داستانش اضافه میکرد، انگار منبع تمام ایده و الهام های یونگی جیمین بود، جیمین حتی بدون اینکه بداند داشت نویسنده ای که افسرده شده بود به زندگی برمی گرداند، قطره به قطره هر فنجان قهوه ی وانیلی به یونگی امید میبخشید....
دیگه شرط داریم ۳۳ لایک ۱۴ بازنشر کامنت هم فقط نظر های گوگولی تون
بوس بهتون چند دقیقه بعد اینم یه سناریو اپ میکنم
- ۹.۳k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط