مهرو
حال آصف با دیدن رضا داغون شده بود
رفت پذیرایی رو به مستانه با حال گرفته گفت خانوم .. پاشو بریم دیگه
مستانه از پچ پچ کردن کنار گوش فاطمه دست برداشت بلندشد
مهرو پاشو مادر ..
مهرو مثل همیشه آروم متین بلند شد از همه خداحافظی کرد فخری دهن کجی به مهرو کرد سرد جوابشو داد ...
چهل روز از رفتن شهناز گذشت خاک سرد ... شهناز از اولم نبود
حال صدف بد بود دلش مادرش رو میخواست صبح زود بلند شد شالی انداخت رو سرش این مدت حسابی رنگ پریده و لاغر شده بود
لبخند بیجونی به خودش زد با خودش گفت بریم پیش مامانم ...
کیان هنوز خواب بود این مدت درست حسابی مدرسه هم نمیرفت ...
رضا و مجتبی رفته بودن
ساعت از یازده گذشته بود راه افتاد دم گلفروشی ایستاد مادرش همیشه رز دوست داشت رز سرخ .....
چند شاخه گل خرید ...
صدف ؟..
با چشمای میشی رنگش به ساسان خوشتیپ کرده نگاه کرد
اینجا چکار میکنی ...
صدف اروم گفت میرم پیش مامانم ..
ساسان لبخندی زد ..پدرت چی ؟
مغازه اس مگه من مهم براش انگار که نیستم ..
ساسان لبخند عمقی زد همین رو میخواست ..
صدف دوباره گفت مادر که نباشه هیچی سر جاش نیست ...
ساسان به شکار شیرین و بلوریش نگاه کرد
دستشو دراز کرد دست صدف در دست گرفت بریم ...
صدف دستشو هول زده از دست ساسان کشید بیرون
چکار میکنی اینجا خیابون ...
صدف دستشو هول زده از دست ساسان کشید بیرون
چکار میکنی اینجا خیابون ...
اووه صدف نگاه کن همه دست تو دست هم هستن اشکالی نداره که من دوست دارم میخوام کنارت باشم .. کنار عشقم
برو ساسان میخام برم جایی
کجا منم میام
من میرم قبرستون ...
تا جهنم هم کنارتم ...
صدف لبخندی زد چه حس خوبی داشت مردی کنارش بود و دوستش داشت براش مهم بود اون روز باهم رفتن قبرستون ...
ساسان هر کاری کرد تا صدف بخنده خوشحال باشه تا غروب تو خیابونا بودن میگشتن میخندیدن ... صدف غم قلبش برای یه روز هم شده فراموش کرده بود ...
غروب شد الان مجتبی میاومد باز غیرتی بازی در میآورد...
ساسان من باید برگردم دیگه الان داداشم میاد
ساسان خم شد گونه نرم صدف بوسید میرسونمت ..
سرخیابون از ماشین ساسان پیاده شد رفت اتاقش...
چه روز خوبی داشت پر از شوق شده بود داشت لباساشو عوض میکرد تلفن زنگ خورد
سریع جواب داد ساسان بود حرفهای عاشقانه میزد میگفت دلش میخاد فردا هم باهم باشن صدف قول داد فردا هم باهم باشن ...
***
مجتبی به مهرو فکر میکرد میدونست هنوز آصف برنگشته هنوز سرکار ...
تلفن برداشت شماره خونه داییش رو گرفت مهرو جواب داد ...
مجتبی اخم کرد با حرص گفت تو چرا جواب تلفن میدی مستانه کجاست ؟...
مهرو از شنیدن صدای مجتبی ذوق کرده بود مامانم رفت آرایشگاه...
نیستش
نباشه تو همیشه جواب تلفن میدی اگه مرد غریبه بود چی؟؟..
رفت پذیرایی رو به مستانه با حال گرفته گفت خانوم .. پاشو بریم دیگه
مستانه از پچ پچ کردن کنار گوش فاطمه دست برداشت بلندشد
مهرو پاشو مادر ..
مهرو مثل همیشه آروم متین بلند شد از همه خداحافظی کرد فخری دهن کجی به مهرو کرد سرد جوابشو داد ...
چهل روز از رفتن شهناز گذشت خاک سرد ... شهناز از اولم نبود
حال صدف بد بود دلش مادرش رو میخواست صبح زود بلند شد شالی انداخت رو سرش این مدت حسابی رنگ پریده و لاغر شده بود
لبخند بیجونی به خودش زد با خودش گفت بریم پیش مامانم ...
کیان هنوز خواب بود این مدت درست حسابی مدرسه هم نمیرفت ...
رضا و مجتبی رفته بودن
ساعت از یازده گذشته بود راه افتاد دم گلفروشی ایستاد مادرش همیشه رز دوست داشت رز سرخ .....
چند شاخه گل خرید ...
صدف ؟..
با چشمای میشی رنگش به ساسان خوشتیپ کرده نگاه کرد
اینجا چکار میکنی ...
صدف اروم گفت میرم پیش مامانم ..
ساسان لبخندی زد ..پدرت چی ؟
مغازه اس مگه من مهم براش انگار که نیستم ..
ساسان لبخند عمقی زد همین رو میخواست ..
صدف دوباره گفت مادر که نباشه هیچی سر جاش نیست ...
ساسان به شکار شیرین و بلوریش نگاه کرد
دستشو دراز کرد دست صدف در دست گرفت بریم ...
صدف دستشو هول زده از دست ساسان کشید بیرون
چکار میکنی اینجا خیابون ...
صدف دستشو هول زده از دست ساسان کشید بیرون
چکار میکنی اینجا خیابون ...
اووه صدف نگاه کن همه دست تو دست هم هستن اشکالی نداره که من دوست دارم میخوام کنارت باشم .. کنار عشقم
برو ساسان میخام برم جایی
کجا منم میام
من میرم قبرستون ...
تا جهنم هم کنارتم ...
صدف لبخندی زد چه حس خوبی داشت مردی کنارش بود و دوستش داشت براش مهم بود اون روز باهم رفتن قبرستون ...
ساسان هر کاری کرد تا صدف بخنده خوشحال باشه تا غروب تو خیابونا بودن میگشتن میخندیدن ... صدف غم قلبش برای یه روز هم شده فراموش کرده بود ...
غروب شد الان مجتبی میاومد باز غیرتی بازی در میآورد...
ساسان من باید برگردم دیگه الان داداشم میاد
ساسان خم شد گونه نرم صدف بوسید میرسونمت ..
سرخیابون از ماشین ساسان پیاده شد رفت اتاقش...
چه روز خوبی داشت پر از شوق شده بود داشت لباساشو عوض میکرد تلفن زنگ خورد
سریع جواب داد ساسان بود حرفهای عاشقانه میزد میگفت دلش میخاد فردا هم باهم باشن صدف قول داد فردا هم باهم باشن ...
***
مجتبی به مهرو فکر میکرد میدونست هنوز آصف برنگشته هنوز سرکار ...
تلفن برداشت شماره خونه داییش رو گرفت مهرو جواب داد ...
مجتبی اخم کرد با حرص گفت تو چرا جواب تلفن میدی مستانه کجاست ؟...
مهرو از شنیدن صدای مجتبی ذوق کرده بود مامانم رفت آرایشگاه...
نیستش
نباشه تو همیشه جواب تلفن میدی اگه مرد غریبه بود چی؟؟..
- ۳۸۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط