🍓مشتری همیشگی🍰

🍓مشتری همیشگی🍰
پارت ۷
روز بعد نامیرا تصمیم گرفت مستقیم بپرسد.
تهیونگ وارد شد.
«سلام.»
«سلام.»
«همیشگی؟»
نامیرا گفت:
«نه.»
تهیونگ متعجب شد.
«پس چی؟»
نامیرا دست به سینه شد.
«اول یه سؤال.»
«بپرسین.»
«چرا اینجا میای؟»
تهیونگ ساکت شد.
«برای شیرینی؟»
«بله.»
نامیرا چشم‌هایش را ریز کرد.
«واقعاً؟»
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
«اوایلش.»
نامیرا قلبش کمی لرزید.
«و الان؟»
تهیونگ آرام گفت:
«الان برای دیدن مدیر میام.»
نامیرا نتوانست جواب بدهد.
تهیونگ جعبه‌ای برداشت.
«امروز همون کیک لیمویی رو می‌خوام.»
«چرا؟»
«چون اولین چیزی بود که شما برام انتخاب کردین.»
نامیرا لبخند زد.
«پس هنوز دوستش داری؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«خیلی.»
اما منظورش کیک نبود.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط