#مقن 🍃

#مقن 🍃
در کافه رو که باز کردم خنکی باد کولر خورد تو صورتم
عطر تلخی که همه فضا رو پر کرده بود با بوی قهوه ای که سفارش دادم ترکیب قشنگی شد
نشستم کنار پنجره و پرده های سفیدش،
نور آفتاب روی میز پخش شده بود و با اینکه نورش شدید بود تو فضای سرد کافه گرماش دلچسب بود
نگاه کردن رفت و آمد مردم از پشت پنجره، طعم بهشتی کیک و لاته، دیدن بی جون شدن آفتاب همه با هم دست به دست هم دادن و یه روز قشنگو ساختن:)🌿
دیدگاه ها (۰)

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

پارت: 7 (بخش1) **زاویه دید: زین**عمارت استون همیشه بوی خاصی ...

#playmate p¹¹⁴ات ویو:با سردی بادی که به صورتم میخورد کم کم ب...

سناریو: ماه سرخ

زیبای کوچک فریبکار

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

چند پارتی (درخواستی)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

عشقـ یا نفرت؟آروم سمت کافه رفتم در کافه شیشه ای بود و میشد د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط