#playmate p¹¹⁴
#playmate p¹¹⁴
ات ویو:
با سردی بادی که به صورتم میخورد کم کم بیدار شدم نگاهی به اطرافم کردم هوا بارونی بود نمیدونستم حتی ساعت چنده شبه یا؟
گوشیمو برداشتم که ساعت ۶ عصر بود باورم نمیشه مگه چقدر خوابیدم؟
نوتیف پیام های کوک و نابی و یوجین روی صفحه گوشیم ظاهر شد که با صدای بارون به خودم اومدم نگاهم از پنجره ها به حیاط عمارت رفت بی اختیار خودمو وسط حیاط دیدم با هوایی که ازش متنفر بودم از بارونی که یه روز همه چیمو ازم گرفت تا کی باید تنفر توی وجودم بمونه؟
احساسات ام مبهم بود شاید دارم زیاده روی میکنم هر صدای رعد و برق تک تک خاطراتمو زنده میکرد چرا تموم نمیشد
این هوا، ادمای دورم چی از جون من میخان ؟
بدنم سردی رو دیگه حس نمیکرد خستم از خودم و حرفای تکراری و این بازی
چشمم به زمین زیر پام بود که شاید با تموم شدن بارون همه چی تموم شه ...که دستی دور دستم پیچیده شد و چشم های هراسون کسی جلوی صورتم قرار گرفت
سردی چهرش با ترس چشماش و گرمی دستاش تضاد داشت
دستش دور صورتم قاب شد
تهیونگ:چرا اومدی بیرون؟چرا اینجا واستادی ؟(ترس و نگرانی)
تهیونگ:جواب منو بده
*ات با اون چشمایی که پر از حرف و گلایه بود به تهونگ خیره شده بود ولی نقش بازی کردنش باعث میشد تهیونگ نتونه نگاهشو بخونه
تهیونگ:نمیگی مریض میشی ؟(عصبی نگران)
*ات نگاهشو از تهیونگ گرفت انگار نمیدونست که چی شده تهونگ ات و برد داخل عمارت _اتاق
دورش پتو پیجید و با حوله موهاشو خشک کرد
انگار بعد از این همه سال احساسات توی وجود کیم تهیونگ زنده شده بود
انگار بلد بود نگران بشه بترسه ...
ات دست تهیونگ رو از رو موهاش پس زد و پتو رو از دورش برداشت
ات:مرسی
تهیونگ:(به ات خیره شد و احساساتشو ازش قایم کرد )
تهیونگ:کاراتو بکن ۱۱ مراسمه
ات:...
■□راوی ویو:
تهیونگ رفت تو اتاق کارش و سرشو بین دستاش گیرانداخت که صدای در بلند شد
تهیونگ:(صداشو صاف کرد و به در خیره شد)
تهیونگ:بیا تو
اجوما:(با یه سینی که توش دمنوش بود و همون لبخند همیشگی وارد اتاق شد )
اجوما:پسر بازنده من چطوره؟
تهیونگ:(لبخند تلخی زد و جواب داد: هربار که نگاهم به نگاهش گره میخوره تیر اخر بازی رو شلیک میکنن و من بازم میبازم!!
اجوما:(لبخندی زد)
اجوما:تمثیل قشنگی بود از زبون کیم تهیونگ
تهیونگ:...
اجوما:بعضی وقتا اگر ببازی یاد میگیری که چطور برای اون برنده بشی.
تهیونگ:دیشب برای اولین بار بعد از ۱۸ سال ..تونستم واسه چند لحظه دوباره دستاشو بگیرم موهاشو نوازش کنم و تو اغوشم جاش بدم...ولی...ولی خیلی زود تموم شد انگار که یه خواب بود .
اجوما:پس کم کم داری برنده میشی.
تهیونگ:نه
اجوما:امشب مهمه اگر ببازی سخت میتونی برنده بشی.
تهیونگ:(چشم و ابروهاشو در هم کشید و نگاهشو به اجوما داد)
تهیونگ:چیکار باید کنم؟
اجوما:نمیتونم امشب بهت کمک کنم
تهیونگ:(ابروشو کمی بالا داد ) چرا؟
اجوما:باید صدای قلبت و حرفای دلت رو بشنوی باید تو مسیر اونا برونی
اجوما:چون هرچی بهت گفتم باز کار خودتو کردی
تهیونگ:
‼️‼️۶۵ لایک ۸۰ کامنت ۱۰ بازنشر
ببخشید کنکور دارم.
ات ویو:
با سردی بادی که به صورتم میخورد کم کم بیدار شدم نگاهی به اطرافم کردم هوا بارونی بود نمیدونستم حتی ساعت چنده شبه یا؟
گوشیمو برداشتم که ساعت ۶ عصر بود باورم نمیشه مگه چقدر خوابیدم؟
نوتیف پیام های کوک و نابی و یوجین روی صفحه گوشیم ظاهر شد که با صدای بارون به خودم اومدم نگاهم از پنجره ها به حیاط عمارت رفت بی اختیار خودمو وسط حیاط دیدم با هوایی که ازش متنفر بودم از بارونی که یه روز همه چیمو ازم گرفت تا کی باید تنفر توی وجودم بمونه؟
احساسات ام مبهم بود شاید دارم زیاده روی میکنم هر صدای رعد و برق تک تک خاطراتمو زنده میکرد چرا تموم نمیشد
این هوا، ادمای دورم چی از جون من میخان ؟
بدنم سردی رو دیگه حس نمیکرد خستم از خودم و حرفای تکراری و این بازی
چشمم به زمین زیر پام بود که شاید با تموم شدن بارون همه چی تموم شه ...که دستی دور دستم پیچیده شد و چشم های هراسون کسی جلوی صورتم قرار گرفت
سردی چهرش با ترس چشماش و گرمی دستاش تضاد داشت
دستش دور صورتم قاب شد
تهیونگ:چرا اومدی بیرون؟چرا اینجا واستادی ؟(ترس و نگرانی)
تهیونگ:جواب منو بده
*ات با اون چشمایی که پر از حرف و گلایه بود به تهونگ خیره شده بود ولی نقش بازی کردنش باعث میشد تهیونگ نتونه نگاهشو بخونه
تهیونگ:نمیگی مریض میشی ؟(عصبی نگران)
*ات نگاهشو از تهیونگ گرفت انگار نمیدونست که چی شده تهونگ ات و برد داخل عمارت _اتاق
دورش پتو پیجید و با حوله موهاشو خشک کرد
انگار بعد از این همه سال احساسات توی وجود کیم تهیونگ زنده شده بود
انگار بلد بود نگران بشه بترسه ...
ات دست تهیونگ رو از رو موهاش پس زد و پتو رو از دورش برداشت
ات:مرسی
تهیونگ:(به ات خیره شد و احساساتشو ازش قایم کرد )
تهیونگ:کاراتو بکن ۱۱ مراسمه
ات:...
■□راوی ویو:
تهیونگ رفت تو اتاق کارش و سرشو بین دستاش گیرانداخت که صدای در بلند شد
تهیونگ:(صداشو صاف کرد و به در خیره شد)
تهیونگ:بیا تو
اجوما:(با یه سینی که توش دمنوش بود و همون لبخند همیشگی وارد اتاق شد )
اجوما:پسر بازنده من چطوره؟
تهیونگ:(لبخند تلخی زد و جواب داد: هربار که نگاهم به نگاهش گره میخوره تیر اخر بازی رو شلیک میکنن و من بازم میبازم!!
اجوما:(لبخندی زد)
اجوما:تمثیل قشنگی بود از زبون کیم تهیونگ
تهیونگ:...
اجوما:بعضی وقتا اگر ببازی یاد میگیری که چطور برای اون برنده بشی.
تهیونگ:دیشب برای اولین بار بعد از ۱۸ سال ..تونستم واسه چند لحظه دوباره دستاشو بگیرم موهاشو نوازش کنم و تو اغوشم جاش بدم...ولی...ولی خیلی زود تموم شد انگار که یه خواب بود .
اجوما:پس کم کم داری برنده میشی.
تهیونگ:نه
اجوما:امشب مهمه اگر ببازی سخت میتونی برنده بشی.
تهیونگ:(چشم و ابروهاشو در هم کشید و نگاهشو به اجوما داد)
تهیونگ:چیکار باید کنم؟
اجوما:نمیتونم امشب بهت کمک کنم
تهیونگ:(ابروشو کمی بالا داد ) چرا؟
اجوما:باید صدای قلبت و حرفای دلت رو بشنوی باید تو مسیر اونا برونی
اجوما:چون هرچی بهت گفتم باز کار خودتو کردی
تهیونگ:
‼️‼️۶۵ لایک ۸۰ کامنت ۱۰ بازنشر
ببخشید کنکور دارم.
- ۲۹۷
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط