سایههای قلب
سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزی
کافه کمکم شلوغتر میشد، اما ا/ت دیگر صدای اطرافش را نمیشنید.
نگاهش روی رزی ثابت مانده بود.
— «رزی... چی میخواستی بهم بگی؟»
رزی چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک که متوجه سنگینی فضا شده بود، آرام گفت:
— «من میرم. بعداً میبینمتون.»
و قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بگوید، از کافه خارج شد.
رزی نفسش را بیرون داد.
ا/ت بلافاصله پرسید:
— «خب؟ حالا بگو.»
رزی دستهایش را دور فنجان قهوه حلقه کرد.
— «من و جونگکوک... قبلاً با هم بودیم.»
ا/ت با تعجب پلک زد.
— «چی؟!»
رزی سریع انگشتش را روی لبش گذاشت.
— «آرومتر!»
— «ولی تو هیچوقت بهم نگفته بودی!»
رزی نگاهش را پایین انداخت.
— «چون نمیخواستم کسی بدونه.»
چند ثانیه سکوت گذشت.
ا/ت آرامتر پرسید:
— «چرا جدا شدین؟»
رزی لبخند تلخی زد.
— «من بودم که تمومش کردم.»
— «چرا؟»
رزی برای لحظهای به پنجره خیره شد.
— «چون فهمیدم جونگکوک بیشتر از چیزی که فکر میکردم برام مهم شده.»
ا/ت گیج شد.
— «این که دلیل جدایی نیست...»
رزی سرش را تکان داد.
— «برای من بود.»
بعد ادامه داد:
— «من میترسیدم. از اینکه یه روز ترکم کنه. از اینکه همهی احساساتم رو به کسی بدم که شاید فردا دیگه دوستم نداشته باشه.»
ا/ت آرام گفت:
— «پس هنوز دوستش داری؟»
رزی جواب نداد.
همین سکوت، خودش جواب بود.
---
آن طرف دانشگاه، جونگکوک روی نیمکتی در محوطه نشسته بود.
گوشیاش را در دست گرفته بود، اما حواسش به صفحه نبود.
صدای قدمهایی نزدیک شد.
رزی روبهرویش ایستاد.
— «جونگکوک.»
او گوشیاش را کنار گذاشت.
— «چی شده؟»
رزی نشست.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره رزی گفت:
— «ا/ت هنوز چیزی نمیدونه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «لازم نیست بدونه.»
رزی با ناراحتی گفت:
— «اما اگر بفهمه که تو هنوز...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «رزی.»
— «چی؟»
— «گذشته تموم شده.»
رزی نگاهش کرد.
— «واقعاً؟»
جونگکوک سکوت کرد.
رزی لبخند غمگینی زد.
— «پس چرا وقتی اسم ا/ت میاد، حالت عوض میشه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابش را میدانست.
از همان لحظهای که صبح با ا/ت برخورد کرده بود، چیزی درونش تغییر کرده بود.
اما هنوز نمیخواست اسمش را «عشق» بگذارد.
---
غروب همان روز، ا/ت در راه خروج از دانشگاه بود.
صدای جونگکوک را از پشت سر شنید.
— «ا/ت!»
ایستاد و برگشت.
جونگکوک چند قدم مانده به او ایستاد.
— «میتونم تا ایستگاه مترو باهات بیام؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
— «آره... چرا که نه.»
هر دو شروع به راه رفتن کردند.
چند دقیقه سکوت بینشان بود.
تا اینکه جونگکوک پرسید:
— «رزی چیزی بهت گفت؟»
قدمهای ا/ت آهسته شد.
— «چرا میپرسی؟»
جونگکوک نگاهش را به روبهرو دوخت.
— «فقط کنجکاو بودم.»
ا/ت به او خیره شد.
— «جونگکوک... شما واقعاً قبلاً با هم بودین؟»
جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «آره.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
— «و هنوز دوستش داری؟»
جونگکوک این بار مستقیماً به چشمهایش نگاه کرد.
لبهایش کمی از هم باز شد، اما هیچ جوابی نداد.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ا/ت را به فکر فرو برد.
از آن طرف خیابان، رزی ایستاده بود.
آنها را دیده بود.
و برای اولین بار فهمید که شاید بزرگترین اشتباهش این بوده که فکر میکرد میتواند احساساتش را برای همیشه پنهان کند.
چون حالا، نه فقط جونگکوک...
بلکه قلب خودش هم دوباره درگیر شده بود.
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزی
کافه کمکم شلوغتر میشد، اما ا/ت دیگر صدای اطرافش را نمیشنید.
نگاهش روی رزی ثابت مانده بود.
— «رزی... چی میخواستی بهم بگی؟»
رزی چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک که متوجه سنگینی فضا شده بود، آرام گفت:
— «من میرم. بعداً میبینمتون.»
و قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بگوید، از کافه خارج شد.
رزی نفسش را بیرون داد.
ا/ت بلافاصله پرسید:
— «خب؟ حالا بگو.»
رزی دستهایش را دور فنجان قهوه حلقه کرد.
— «من و جونگکوک... قبلاً با هم بودیم.»
ا/ت با تعجب پلک زد.
— «چی؟!»
رزی سریع انگشتش را روی لبش گذاشت.
— «آرومتر!»
— «ولی تو هیچوقت بهم نگفته بودی!»
رزی نگاهش را پایین انداخت.
— «چون نمیخواستم کسی بدونه.»
چند ثانیه سکوت گذشت.
ا/ت آرامتر پرسید:
— «چرا جدا شدین؟»
رزی لبخند تلخی زد.
— «من بودم که تمومش کردم.»
— «چرا؟»
رزی برای لحظهای به پنجره خیره شد.
— «چون فهمیدم جونگکوک بیشتر از چیزی که فکر میکردم برام مهم شده.»
ا/ت گیج شد.
— «این که دلیل جدایی نیست...»
رزی سرش را تکان داد.
— «برای من بود.»
بعد ادامه داد:
— «من میترسیدم. از اینکه یه روز ترکم کنه. از اینکه همهی احساساتم رو به کسی بدم که شاید فردا دیگه دوستم نداشته باشه.»
ا/ت آرام گفت:
— «پس هنوز دوستش داری؟»
رزی جواب نداد.
همین سکوت، خودش جواب بود.
---
آن طرف دانشگاه، جونگکوک روی نیمکتی در محوطه نشسته بود.
گوشیاش را در دست گرفته بود، اما حواسش به صفحه نبود.
صدای قدمهایی نزدیک شد.
رزی روبهرویش ایستاد.
— «جونگکوک.»
او گوشیاش را کنار گذاشت.
— «چی شده؟»
رزی نشست.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره رزی گفت:
— «ا/ت هنوز چیزی نمیدونه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «لازم نیست بدونه.»
رزی با ناراحتی گفت:
— «اما اگر بفهمه که تو هنوز...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «رزی.»
— «چی؟»
— «گذشته تموم شده.»
رزی نگاهش کرد.
— «واقعاً؟»
جونگکوک سکوت کرد.
رزی لبخند غمگینی زد.
— «پس چرا وقتی اسم ا/ت میاد، حالت عوض میشه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابش را میدانست.
از همان لحظهای که صبح با ا/ت برخورد کرده بود، چیزی درونش تغییر کرده بود.
اما هنوز نمیخواست اسمش را «عشق» بگذارد.
---
غروب همان روز، ا/ت در راه خروج از دانشگاه بود.
صدای جونگکوک را از پشت سر شنید.
— «ا/ت!»
ایستاد و برگشت.
جونگکوک چند قدم مانده به او ایستاد.
— «میتونم تا ایستگاه مترو باهات بیام؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
— «آره... چرا که نه.»
هر دو شروع به راه رفتن کردند.
چند دقیقه سکوت بینشان بود.
تا اینکه جونگکوک پرسید:
— «رزی چیزی بهت گفت؟»
قدمهای ا/ت آهسته شد.
— «چرا میپرسی؟»
جونگکوک نگاهش را به روبهرو دوخت.
— «فقط کنجکاو بودم.»
ا/ت به او خیره شد.
— «جونگکوک... شما واقعاً قبلاً با هم بودین؟»
جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «آره.»
قلب ا/ت فرو ریخت.
— «و هنوز دوستش داری؟»
جونگکوک این بار مستقیماً به چشمهایش نگاه کرد.
لبهایش کمی از هم باز شد، اما هیچ جوابی نداد.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ا/ت را به فکر فرو برد.
از آن طرف خیابان، رزی ایستاده بود.
آنها را دیده بود.
و برای اولین بار فهمید که شاید بزرگترین اشتباهش این بوده که فکر میکرد میتواند احساساتش را برای همیشه پنهان کند.
چون حالا، نه فقط جونگکوک...
بلکه قلب خودش هم دوباره درگیر شده بود.
- ۳۳۷
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط