{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 7 (بخش1)

پارت: 7 (بخش1)

**زاویه دید: زین**

عمارت استون همیشه بوی خاصی می‌داد؛ یه ترکیب خفه‌کننده از واکسِ چوبِ گرون‌قیمت، گل‌های لیلیومِ سفیدی که هر روز صبح بی‌سروصدا توسط خدمتکارها عوض می‌شدن، و یه سکوتِ مطلق که مثل سرب روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. وقتی درِ بلوطی و غول‌پیکرِ ورودی رو پشت سرم بستم، صدای کلیکِ قفلش تو فضای هالِ بزرگ و مرمرین اکو شد. اینجا هیچ‌چیز، مطلقا هیچ‌چیز، تصادفی نبود. تابلوهای مینیمال و گرون‌قیمتِ روی دیوار، زاویه‌ی دقیقِ نورِ هالوژن‌ها، و حتی فاصله‌ی میلی‌متریِ مبل‌های چرمِ ایتالیایی از همدیگه؛ همه‌چیز با یه وسواسِ بیمارگونه چیده شده بود تا بی‌نقص بودنِ فیکِ خانواده‌ی استون رو تو چشم بقیه فرو کنه.

پالتوی فرم مدرسه‌ام رو درآوردم و انداختم روی دستِ خدمتکاری که مثل روح، بی‌صدا کنارم ظاهر شده بود. هوای این خونه، با وجود اون سیستم تهویه‌ی فوق‌پیشرفته‌اش که دما رو همیشه روی یه عدد ثابت نگه می‌داشت، برام غیرقابل‌تحمل بود. حس می‌کردم اکسیژنی تو این فضا نیست.

«آقا تو اتاقِ غذاخوری منتظرتون هستن، قربان.» صدای خدمتکار خشک، مونوتون و خالی از هر حسی بود.

فقط یه تکونِ کوچیک به سرم دادم و سمت سالن غذاخوری راه افتادم. هر قدمی که روی فرش‌های ابریشمی و دست‌باف برمی‌داشتم، انگار وزنِ پاهام بیشتر می‌شد. برخلافِ خونه‌های عادی که وقتِ شام پر از صدای خنده، بوی غذای خونگی و همهمه‌ی اعضای خانواده‌ست، اینجا بیشتر شبیه اتاقِ جلساتِ هیئت‌مدیره‌ی یه شرکتِ بی‌رحم بود.

پدرم، ریچارد استون، مثل همیشه تو رأس میزِ طویلِ دوازده نفره نشسته بود. کت‌وشلوارِ سرمه‌ای‌دست‌دوزش حتی یه چروکِ کوچیک هم نداشت. آیپدش تو یه دستش بود و با انگشت‌های دست دیگه‌اش، پایه‌ی گیلاسِ کریستالیِ آبش رو لمس می‌کرد. مادرم، النور، رو صندلی سمتِ راستش نشسته بود؛ با همون لبخندِ همیشگی که انگار با جراحی پلاستیک روی صورتش حک شده بود و گردنبندِ مرواریدِ چندلایه‌ای که به طرزِ عجیبی شبیه به یه طنابِ دارِ خیلی شیک و گرون به نظر می‌رسید.

«دیر کردی، زین.» ریچارد بدون اینکه حتی یه ثانیه نگاهش رو از اسکرول کردنِ صفحه‌ی آیپد بگیره، گفت. صداش هیچ فراز و فرودی نداشت، اما از هر فریادی بُرنده‌تر بود.

«تمرین طول کشید.» صندلیِ سمتِ چپ رو بیرون کشیدم و نشستم. بشقاب‌های چینیِ لبه‌طلایی و کارد و چنگال‌های نقره، با یه نظمِ هندسیِ ترسناک چیده شده بودن.

«تمرین؟ یا داشتی گندکاری‌های جدیدت رو تو اون سالنِ مخروبه‌ی مدرسه ماله می‌کشیدی؟» پدرم آیپد رو با صدای تقِ عصبی‌کننده‌ای روی میز گذاشت و بالاخره سرش رو آورد بالا. چشم‌هاش با یه سرمای گزنده وجب به وجبِ صورتم رو اسکن کرد. «ویدیوی درگیری تو پیستِ دوومیدانی... دو روزِ تمام گذشته و هنوز داره تو سوشال مدیا دست به دست می‌شه. اصلاً می‌فهمی امروز چند تا تماس از هیئت‌امنای مدرسه و شرکای تجاریم داشتم که می‌پرسیدن پسرِ ریچارد استون چرا قاطیِ یه همچین سیرکی شده؟»

نفس عمیقی کشیدم و هوای سردِ سالن رو فرستادم تو ریه‌هام. دست‌هام رو زیر میز محکم مشت کردم تا لرزشِ خفیفِ ناشی از خشمم رو پنهان کنم. «بابا، اون ویدیو تقصیر من نبود. تایلر رد داد و توپ رو شوت کرد سمت اونا، من فقط...»

«من به چرت‌وپرت‌ها و بهونه‌هات هیچ علاقه‌ای ندارم، زین!» صدای پدرم یه پرده رفت بالاتر و باعث شد مادرم با استرس تو جاش جابه‌جا بشه. «برای من فقط نتیجه مهمه. و نتیجه الان اینه که اسمِ "استون" ترند شده و کنار کلماتی مثل "قلدری"، "دعوا" و "تنبیه" قرار گرفته. تو کاپیتانِ تیم هستی! تو نماینده‌ی این امپراتوری هستی! تو اصلاً حق نداری خودت رو درگیرِ حاشیه‌های چیپ و بی‌ارزش با...» مکث کرد و با یه انزجارِ چندش‌آور ادامه داد، «با یه دخترِ بورسیه‌ایِ بی‌سروپا از طبقه‌ی پایین بکنی. اینا مثل انگل می‌مونن، زین. فقط می‌خوان آدم‌های موفقی مثل تو رو بکشن پایین تو باتلاقِ خودشون.»

«ریچارد، عزیزم...» مادرم با صدای نرم و لرزونی پرید وسط حرفش و دستِ ظریفش رو گذاشت روی بازوی پدرم. «زین که از قصد این کار رو نکرده. مدیر هریسون هم مطمئناً درک می‌کنه که پسرمون مقصر اصلی نیست. بیا شاممون رو بخوریم، سوپت داره یخ می‌کنه.»

پدرم دستِ مادرم رو با یه حرکتِ سرد و بی‌رحمانه پس زد. «بحث فقط سر این آبروریزیِ مسخره نیست، النور. بحث سرِ افتِ تمرکزِ زینه. نمراتش تو ترم گذشته افت کرده. برای من و برای استانداردهای این خانواده، هر چیزی که پرفکت و صد در صد نباشه یعنی شکست. یعنی یه فاجعه‌ی تمام‌عیار.»

دوباره برگشت سمت من و دست‌هاش رو روی میز تو هم قفل کرد. نگاهش مثل مته می‌رفت تو مغزم. «فکر می‌کنی آکادمی نظامی استرلینگ هنوز برات جا نداره؟ فکر کردی اون تهدیدِ دو سال پیشم فقط یه بلوفِ ساده بود؟.....
دیدگاه ها (۰)

پارت: 7 (بخش2) **زاویه دید: زین**اسم *استرلینگ* مثل یه سطل آ...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

پدر و مادر زین (ریچارد و النور استون) پدر (ریچارد استون) سن:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط