" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "

" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟐𝟖




÷از این ور باید بریم
–باشه


...................................



÷همین جاست
–از در پشتی میریم داخل
÷باشه

تهیونگ به همراه جیمین از در پشتی انبار که بیشتر شبیه متروکه بود وارد انبار شدن اول چیزی که باهاش برخورد کردن یه تپه بزرگ کاه بود از کنار اونا رد شدن دوباره یه در بود ولی باز کردنش ریسک بزرگی بود پس از لای دیوار چوبی انبار که ترک برداشته بودن و میشد اون سمتش رو دید به بیرون نگاه کردن انگار که این انبار به دو قسمت تقسیم شده بود

–کسی اینجا نیست
÷مطمئنم درست اومدیم همین جاست


که درب جلویی انبار باز شد و قامت مین سو در چهار چوب در نمایان شد با چشم هاش همه جای انبار رو آنالیز کرد و بعد از اینکه مطمئن شد کسی داخل نیست و امنه قدم برداشت و داخل شد و پشت سر اون سولی که حالا شده بود دست راست مین سو وارد شد آمل مین سوی از همه جا بی‌خبر نمیدونست دا ه ما توی آستینش پرورش میده و مورد اعتماد ترین آدمش با هدف بهش نزدیک شده
پشت سر اون دونفر تعداد زیادی آدم با کت و شلوار های مشکی که نشان دهنده ی این بود که محافظ و نوچه های مین سو هستند
یکی از اون مرد های سیاه پوش صندلی ای چوبی قدیمی ولی قابل استفاده که میشد گفت نسبت به بقیه ی وسایل داخل انبار بدرد بخور تر بود رو از گوشه ای برداشت و درست وسط انبار گذاشت و به مین سو اربابش اشاره کرد روش بشینه ، مین سو هم که انگار اربابه ارباب هاست با غروری که سرش رو به باد میده روی صندلی نشست

(ادمین دلش میخواد مین سو رو ج--ر بده🔪😒)

تهیونگ هم که ناچار بود تمامی این صحنه های تلخ و چندش آور رو از دور ببینه هر لحظه با به یاد آوری خاطرات گذشته نفرت و عصبانیتش بیشتر میشد و هر لحظه بیشتر به خون مین سو تشنه میشد

افراد مین سو جعبه های بزرگ چوبی رو یکی داخل می آوردن و روی هم میچیدن که با اشاره مین سو یکی از نوچه های به سمت یکی از جعبه ها رفت و درش رو باز کرد که.........




ادامه دارد............



حمایت کمه😢
دیدگاه ها (۵)

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 17جین سریع از اتاق بیرون رفتجین:چطور ...

سناریو سو پارت اخر

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

همسر غیره منتظره

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_11 فصل ششم | او...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط