{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اکبرعبدی:

اکبرعبدی:
ی روزسرسریال با"حسین پناهی"بودیم. هوا سردبوداز ماشین پیاده شدبدون کاپشن. گفتم :این جوری اومدی؟ کاپشن کو؟
گفت :کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم :آره! گفت :منم دوستش داشتم
ولی سرراه یکیودیدم که هم دوستش داشت هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوسش داشتم
روحش
دیدگاه ها (۱۰)

تو را دوست میدارم به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام... ت...

ترسم که شعر سنگ مزار من نیز این شود: او هم جمال یوسف زهراندی...

لحظه های سکوتم پر هیاهو ترین دقایق زندگیم هستند! مملو از آنچ...

تنها اشتباهم این بود... کسی را پاشویه میکردم که در تب دیگری ...

____[The Forbidden Crossing]____

رمان تهیونگ

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

رمان آیچی پارت 8 _________________________...

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

پارت ۴ (سرنوشت)

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا دفتم خونہ و تمام مدت...

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

" مکالمه "لیا : الو کوک : سلام خوبی ؟لیا : آره مرسی تو خوبی ...

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا رفتم خونہ و تمام مدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط