فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

Part 8

*ویو تهیونگ

که یهو یه گل فروشی دیدم ، با خودم گفتم بزار یه دسته گل براش بگیرم

ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کردم و از ماشین پیاده شدم

وارد گل فروشی شدم

فروشنده: سلام خوش اومدید

- مرسی(سرد)

داشتم به گل ها نگاه میکردم که یکیشون چشمم رو گرفت و تصمیم گرفتم اون رو بخرم

- از این گل ی دسته گل متوسط درست کن

فروشنده: چشم

دسته گل رو درست کرد(عکسش اسلاید دوم)، خیلی قشنگ شده بود

فروشنده: خیلی خوش اومدید بازم تشریف بیارید

رفتم بیرون

سوار ماشین شدم و حرکت کردم
به موقع رسیدم ساعت ۶:۵۱ دقیقه بود

چند دقیقه منتظر موندم که دیدم اومد ، از ماشین پیاده شدم و رفتم نزدیکش
دسته گل رو پشتم گرفته بودم و بعد آوردم جلو

+ عااام این برای منه؟

- اوهوم

+ وایی مرسی خیلی خوشگلن (ی لبخند خیلی قشنگ روی صورتش نشست)

واقعا خوشش اومده بود ی لبخند خیلی دل ربایی روی صورتش نقش بست

عااا به خودت بیا اصلا هم قشنگ نیست(تو ذهنش)

در ماشین رو براش باز کردم و سوار شد

+ مرسی

خودمم سوار ماشین شدم و به سمت پاساژ حرکت کردیم

رسیدیم به مقصد ، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم

وارد پاساژ شدیم خیلی شلوغ بود

یکی از فروشنده ها: سلام آقا و خانوم خوش اومدید

+ مرسی

داشتیم به لباس عروس ها نگاه میکردیم که انگار ات از یکیش خوشش اومد

- کدوم چشمت رو گرفته؟

+ اممم اون (با دست به یکی از لباس عروسی اشاره کرد)

- او خیلی قشنگه میخوای بری پروش کنی؟

+ آره(لبخند)

وارد اتاق پرو شد و چند دقیقه ی دیگه اومد بیرون(عکس لباس اسلاید سوم)

محوش شده بودم عین ی فرشته شده بود ، همینجوری بهش زل زده بودم که با صدای ات به خودم اومدم

+ تهیونگ قشنگه؟

- آ.آره خیلی قشنگن همین رو بخریم؟

+ آره

+ باید برای تو هم کت و شلوار بگیریم

- من توی عمارت زیاد دارم یکی از همونا رو می‌پوشم

+ نخیر باید کت و شلوار جدید برای آقا داماد بگیریم(خنده ی ریزی کرد)

- باشه(لبخند)

+ چه عجب ی لبخند زدی از وقتی سوار ماشین شدیم سرد بودی

چیزی نگفتم و داشتم به کت و شلوار ها نگاه میکردم و یکیشون که بنظر میومد به استایل مافیا ها خیلی میخوره رو انتخاب کردم و برداشتم(عکسش اسلاید چهارم)

+ نمی‌دونستم انقد سلیقت خوبه

- تو تاحالا دیدی من تیپای زشت بزنم؟

+ نه

- خب یعنی عقل نداری که انقد دیر فهمیدی(پوزخند)

+ یاااا

- هیسسس

رفتم تو اتاق پرو و کت و شلوار رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون

- چطوره؟

+ خیلی بهت میاد، میخوای همین رو برداری؟

- آره

هردو لباس رو حساب کردیم و بقیه ی چیزا مثل اکسسوری و‌... رو خریدیم

سوار ماشین شدیم

ات رو به عمارتشون رسوندم

+ مرسی که اومدی خرید

- اوهوم خواهش میکنم

ات دستی به نشونه ی خداحافظی تکون داد و رفت ، من هم رفتم سمت عمارت خودم که...

🍷ادامه دارد...
بخاطر تاخیر شرایط نداره🐇

دلیل اینهمه تاخیر رو تو کامنتای پارت قبل گفتم.

ـــــــــــــــ
دیدگاه ها (۶)

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت16ویو اتات:ج...

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

رومان عشق پنهانی (پارت1)

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:6 ا/ت:باش رفتم نشستم غذا خوردم پیششون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارتویو اتوقتی وارد سالن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط