گل بارونی
PART : 10
از زبان ا.ت :
با سردرد بدی چشامو باز کردم دیدم تویه اتاق لوکس با تم مشکی طلایی ام از تخت پاشدم و سریع از اتاق خارج شدم تا وارد پذیرایی شدم یهو رو سرم برف شادی زدن و باهم داد زدن .
همه : تولدتتتتت مباااااااررررککککک 💖
ا.ت : دیدم تهیونگ و سویون و پسرا میشه گف کل خانواده پسرا بودن و واسم تولد گرفتن هائون با خوشحالی دوید طرفم و با صدایه بچگونه اش گف :
هائون : مامانی تفلدت مبالک.
ا.ت : بغلش کردم و سویون بردم جایه کیک ... کیک قشنگی بود ولی رو کیک نوشته بود " عشقم تولدت مبارک ♡ "
شمع رو فوت کردم و همه دست زدن بلخره بعد چند سال تو تولدم لبخند فیک نزده بودم ......
" چند ساعت بعد "
ا.ت : همه داشتن میرقصیدن ک تهیونگ گف:
تهیونگ: لطفا یه لحظه همه گوش بدید .
اروم سمت ا.ت رفتم انگشتری ک واسش گرفته بودم رو دستش کردم و گفتم :
ا.ت عاشقتم میشه صاحب قلبت بشم ؟
ا.ت : با حرفش خون به مغزم نرسید تو شوک بودم .... باید فکر کنم .
تهیونگ: باشه تا آخر مهمونی بهم بگو .
ا.ت : باشه .
بعد اون همه دوباره مشغول شدن بعد کلی فکر تصمیمو گرفتم ......
" آخر مهمونی "
ا.ت : همه میخواستن برن میتونستم چهره ی نگران تهیونگ رو تصور کنم رفتم جایه میکروفن و گفتم :
لطفا صبر کنید ....
کیم تهیونگ عاشقتممممممممم
بعد اون لبخند مستطیلی تهیونگ رو دیدم دويدم طرفش و بغلش کردم اونم متقابل بغلم کرد بویه خوب عطرشو تو وجودم وارد کردم همه خوشحال بودن ولز بعد پسرا رفتن و من موندم با تهیونگ و خانوادش .
مامان ته : تولدت مبارک دخترم .
ا.ت : ممنون مادر جان.... یعنی خاله .
( خانواده ته و خوده ته ماجرایه هائون رو میدونن )
ا.ت : بعد حرفم همه بهم خیره شدن تهیونگ یه تک خنده ای کرد و گف :
تهیونگ: به مادر جان عادت کن شاید واقعا فامیلت شد کیم !
ا.ت : ( چشم غره )
مامان ته : دخترم اشکال نداره من خوشحال هم میشم 🤣
سویون : هعییی خب یکم درک کنید یه سینگل اینجا نشسته .
داداش ته : فقط تو نه منم هستم.
مامان ته : نترسید بزارید واستون یه آدم خوب پیدا بشه با سررررر میفرستمتون برید دیگه ریختتون رو نمیبینم .
سویون و داداش ته : مااااااماااااننن .
همه : 🤣🤣🤣🤣🤣
تهیونگ: ولی ا.ت تو قبول میکنی واقعا یه روزی باهام ازدواج کنی ؟
ا.ت : معلومه ک قبول میکنم ولی هائون چی ؟
تهیونگ: من هائون رو مثل پسر خودم دوست دارم نگران نباش باشه؟؟
ا.ت : ( لبخند )
ادامه دارد ....
عکس انگشتری ک ته به ا.ت داد اسلاید ۲
از زبان ا.ت :
با سردرد بدی چشامو باز کردم دیدم تویه اتاق لوکس با تم مشکی طلایی ام از تخت پاشدم و سریع از اتاق خارج شدم تا وارد پذیرایی شدم یهو رو سرم برف شادی زدن و باهم داد زدن .
همه : تولدتتتتت مباااااااررررککککک 💖
ا.ت : دیدم تهیونگ و سویون و پسرا میشه گف کل خانواده پسرا بودن و واسم تولد گرفتن هائون با خوشحالی دوید طرفم و با صدایه بچگونه اش گف :
هائون : مامانی تفلدت مبالک.
ا.ت : بغلش کردم و سویون بردم جایه کیک ... کیک قشنگی بود ولی رو کیک نوشته بود " عشقم تولدت مبارک ♡ "
شمع رو فوت کردم و همه دست زدن بلخره بعد چند سال تو تولدم لبخند فیک نزده بودم ......
" چند ساعت بعد "
ا.ت : همه داشتن میرقصیدن ک تهیونگ گف:
تهیونگ: لطفا یه لحظه همه گوش بدید .
اروم سمت ا.ت رفتم انگشتری ک واسش گرفته بودم رو دستش کردم و گفتم :
ا.ت عاشقتم میشه صاحب قلبت بشم ؟
ا.ت : با حرفش خون به مغزم نرسید تو شوک بودم .... باید فکر کنم .
تهیونگ: باشه تا آخر مهمونی بهم بگو .
ا.ت : باشه .
بعد اون همه دوباره مشغول شدن بعد کلی فکر تصمیمو گرفتم ......
" آخر مهمونی "
ا.ت : همه میخواستن برن میتونستم چهره ی نگران تهیونگ رو تصور کنم رفتم جایه میکروفن و گفتم :
لطفا صبر کنید ....
کیم تهیونگ عاشقتممممممممم
بعد اون لبخند مستطیلی تهیونگ رو دیدم دويدم طرفش و بغلش کردم اونم متقابل بغلم کرد بویه خوب عطرشو تو وجودم وارد کردم همه خوشحال بودن ولز بعد پسرا رفتن و من موندم با تهیونگ و خانوادش .
مامان ته : تولدت مبارک دخترم .
ا.ت : ممنون مادر جان.... یعنی خاله .
( خانواده ته و خوده ته ماجرایه هائون رو میدونن )
ا.ت : بعد حرفم همه بهم خیره شدن تهیونگ یه تک خنده ای کرد و گف :
تهیونگ: به مادر جان عادت کن شاید واقعا فامیلت شد کیم !
ا.ت : ( چشم غره )
مامان ته : دخترم اشکال نداره من خوشحال هم میشم 🤣
سویون : هعییی خب یکم درک کنید یه سینگل اینجا نشسته .
داداش ته : فقط تو نه منم هستم.
مامان ته : نترسید بزارید واستون یه آدم خوب پیدا بشه با سررررر میفرستمتون برید دیگه ریختتون رو نمیبینم .
سویون و داداش ته : مااااااماااااننن .
همه : 🤣🤣🤣🤣🤣
تهیونگ: ولی ا.ت تو قبول میکنی واقعا یه روزی باهام ازدواج کنی ؟
ا.ت : معلومه ک قبول میکنم ولی هائون چی ؟
تهیونگ: من هائون رو مثل پسر خودم دوست دارم نگران نباش باشه؟؟
ا.ت : ( لبخند )
ادامه دارد ....
عکس انگشتری ک ته به ا.ت داد اسلاید ۲
- ۵.۰k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط